خون ومخمل

خون ومخمل
part=۱۶

همان شب – عمارت هوک، سالن اصلی

هوک به حرف‌های مین-سو گوش می‌داد. صورتش مثل دیوار بود. یونا کنارش نشسته بود و دستش را گرفته بود.

هوک: (با صدای خش‌دار) تو مطمئنی؟ تهیونگ... برادرم... زنده‌ست؟

مین-سو: (با بغض) آره. و سال‌هاست توی همین شهر زندگی می‌کنه. تو رو ندید، چون فکر می‌کرد جیمین باعث مرگته.

هوک: (به جیمین نگاه کرد) جیمین... این راست؟

جیمین: (نشسته بود، صورتش توی سایه) ... آره.

هوک: (بلند شد) تو به من دروغ گفتی. سال‌ها گفتی برادرم مرده. من به خاطر تو... خودم رو کشتم توی اون مأموریتا. فکر می‌کردم انتقام می‌گیرم.

جیمین: (هم بلند شد) هوک... اون موقع بچه بودی. نمی‌تونستم بگم.

هوک: (اسلحه رو کشید – نه روی جیمین، روی زمین) دیگه برام مهم نیست. (به مین-سو) کجاست؟

مین-سو: (نفس عمیق) بیرون. توی ماشین منتظره.

هوک رفت سمت در. یونا دنبالش.

یونا: هوک! من میام باهات!

هوک: (ایستاد، برنگشت) نه. این کار من و برادرمه.

رفت. در بسته شد.

جیمین: (روی صندلی افتاد) تمام شد... همه چی تموم شد.

مین-سو: (کنارش نشست) نه جیمین. تموم نشده. فقط هوک رفت پیش کسی که دوستش داره.

جیمین: (بهش نگاه کرد) تو می‌دونی عشق یعنی چی؟

مین-سو: (آهسته) دارم یاد می‌گیرم.

---

🤝 پشت عمارت – تهیونگ و هوک

تهیونگ کنار ماشین ایستاده بود. بارون گرفته بود. هوک از پشت اومد. هر دو چند ثانیه فقط نگاه کردن.

هوک: (صداش می‌لرزید) دلم برات تنگ شده بود، داداش.

تهیونگ: (بغض کرد) منم.

بغل کردند. نه مثل فیلم‌ها – محکم، ساکت، با شونه‌های لرزان.

هوک: (وقتی جدا شدن) چرا نیامدی پیدام؟

تهیونگ: چون فکر می‌کردم جیمین تو رو کشته. تا چند هفته پیش که مین-سو پیدام کرد.

هوک: (به عمارت نگاه کرد) جیمین تنها مونده.

تهیونگ: (سرد) لیاقتشه.

هوک: (مکث) شاید. (به برادرش) میای بریم؟

تهیونگ: نه. اول باید الماس رو تموم کنیم. ملکه آرا هنوز زنده‌ست.

هوک: من می‌مونم باهات.

تهیونگ: (نگاه عمیق) می‌دونی ممکنه نمونیم؟

هوک: (لبخند تلخ) همیشه همین بوده. توی نوکتیس هم همین بود.

بارون شروع شد.

---

🏚️ داخل عمارت – یک ساعت بعد

جیمین، مین-سو و یونا. هوک و تهیونگ برگشتن. جو سرد بود.

جیمین: (به تهیونگ) ازت عذرخواهی می‌کنم.

تهیونگ: (آرام) دیر شده. (به مین-سو نگاه کرد) به خاطر تو برگشتم. فقط به خاطر تو.

مین-سو: (نگاهشون گره خورد) تهیونگ...

یونا: (وسط) بچه‌ها! بعداً عشق‌بازی می‌کنین. الان بگین نقشه چیه.

هوک: (نقشه رو پهن کرد) ملکه آرا می‌دونه الماس سوم کجاست. اون توی مقبره‌ی زیرزمینی سئول قایم شده. باید بریم قبل از اینکه اون برسه.

تهیونگ: من میام.

جیمین: منم.

هوک: (به جیمین) تو نمیا.

جیمین: (با اصرار) هوک... یک بار دیگه.

سکوت. هوک نگاه به تهیونگ کرد. تهیونگ سری تکون داد – یعنی "باشه".

هوک: (به جیمین) یک بار. آخرین بار.

جیمین: (نفس راحتی) باشه.

---
ادامه دارد...
بچه ها داستان رو کوتاه تر کردم
دیدگاه ها (۴)

عشق ممنوعPart=۲همون روز – ناهار، پشت بام مدرسهپشت بام مدرسه ...

خون ومخملPart=۱۵هوک: باید بریم یه جای دور. نزدیک سئول نیست.ی...

خون ومخملPart =۸چند روز بعد – کافه‌ای در هونگده، سئولبارون ب...

خون مخملpart =۵.....مین-سو: (عقب رفت) نه... دروغ می‌گی.پارک ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط