بازی درخون

بازی درخون 🍷🗡
پارت شصت نه🍷🗡


با دیدن خواهر بزرگترم بدون قلب ، مات شدم

خودمو به تلفن رسوندم و شماره ی پلیس و گرفتم ..

با پری گفتن های کوروش به خودم اومدم

با اخم نگاهم میکرد
+ سه ساعته دارم صدات میکنم ، کجا رو نگاه میکنی؟ هوم؟؟

چیزی نگفتم

به جاش اون ادامه داد
+به چی فکر میکردی که اینطوری تن و بدنت داره میلرزه؟

آب دهنمو قورت دادم

با چشمایی که حاله اشک داشت با صدای آرومی که نمی‌دونستم صداش به گوش اون میرسه یا نه لب زدم

_نمیخوام‌راجبش حرف بزنم.

سر تکون داد
+ اوکی ، پاشو شام بخوریم. ناهارم نخوردی ..

با تعجب نگاهش کردم
مگه چند ساعت از اومدن ما می‌گذشت که وقت شام بود

آروم بلند شدم
پتو از روم‌کنار رفت

با دیدن اینکه هیچ پوششی تنم نیست هینی کشیدم

چشمام گرد تر از این نمیشد
با تعجب به کوروش نگاه کردم که تکیه داده بود به دیوار و داشت بهم نگاه میکرد
دیدگاه ها (۱)

بازی درخون 🍷🗡پارت هفتاد🍷🗡جیغی کشیدم و سری پتو رو جلوی خودم گ...

بازی درخون 🍷🗡پارت هفتاد یک🍷🗡دستمو گذاشتم رو قفسه ی سینش حالم...

بازی درخون 🍷🗡پارت شصت هشت🍷🗡کوروش راست می‌گفت شاید به خاطر تر...

بازی درخون 🍷🗡پارت شصت هشت🍷🗡کوروش راست می‌گفت شاید به خاطر تر...

وقتی به اجبار ازدواج کردی و..

#بهترین_حس#پارت_5 از زبون دازای: بزار ببینم میتونه شکستم بده...

سرنوشت

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط