فیک تهیونگ درخواستی
فیک تهیونگ درخواستی
لحظه ی دیدار با تو
ایدیتورم : @karlykarly
جین وو صندلی رو کشید عقب تا ا.ت بشینه
ا.ت : مرسی
جین وو : خواهش میکنم، خب این که الان ما
اینجاییم یعنی تو قبول کردی که چشم و گوش من با—
و ناگهان ……..
گارسون اومد😔😃
گارسون : درود جناب وو و خانم ، چی میل دارید
ا.ت گشنش بود و میخواست زود سفارش بده
جین وو : هیچی فعلا برو به کارات برس
اخم های ا.ت رفت تو هم توی دلش گفت
ا.ت : یعنی چی هیچی فعلااا مرتیکه خب من گشنمه
گارسون رفت
جین وو : اخماتو باز کن ، خب امروز تهیونگ اومد؟
ا.ت : اره و اون یه ….
ا.ت حرفش رو خورد و با خودش گفت شاید جین وو همون تهیونگ باشع
جین وو : و اون؟
ا.ت : و اون….. خبببب اها با یه دختر بود در صورتی که چند روز پیش از اون دختر جدا شد
جین وو : این زیاد مهم نیست ، کاری عجیبی نمیکرد بنظرت ؟
ا.ت : نه نمیکرد عادی رفتار میکرد
حدود 30 دقیقه گذشت جین وو همچنان داشت
راجب این که ا.ت باید چه جوری کارش رو انجام
بده حرف میزد
و ا.ت داشت از گشنگی میمرد
ا.ت : همه چیز رو بلدم به خدا ، خسته شدم
میخوام برم خونه من فردا باید دوباره زود بیدار شم
جین وو : باشه باشه میبرمت خونه ولی حواست بع
چیز هایی که گفتم باشه
جین وو از روی صندلی بلند شد و ادامه داد
جین وو : حالا بیا بریم
بریم
موقعه ی رفتن یه نظر ا.ت رو جلب کرد دقیقا ماشین تهیونگ بود
ولی از کنارش رد شد
ا.ت با جونگ وو رفت به سمت خونش
خدافظی کرد ، ا.ت کلید رو از داخل کیفش درد اورد و در رو باز کرد
بوی خون زد تو صورتش
همه جای خونه خون پاشید بود
انگار که یکی اونجا مرده بود
ا.ت جیغ زد ، ترسیده بود خیلی زیاد
ولی نمیخواست کسی بدونه همچنین اتفاقی افتاده
رفت داخل و در رو قفل کرد
میترسید کع کسی هنوز داخل خونه باشع
ا.ت رفت داخل اتاق هارو دید ، رد خونی نبود
اومد بیرون داخل هیچ جایی جز حال خون نبود
ولی داخل دستشویی اتاق ا.ت رد پا بود
یعنی یکی از اون دستشویی اومده بود داخل
ا.ت دیگه نمیتونست بوی خون رو تحمل کنه
رفت توی حال
یه برگه دید ، رفت و برگه رو برداشت
داخل برگه نوشته بود ….
سلام پرنسس کوچولو ، از شر یکی از مزاحما راحت شدی ، دیگه قرار نیست بیفته دنبالت ، ببخشید که خونت کثیف شد وقت نکردم تمیزش کنم ، یه مزاحم داشت وارد خونه میشد و من دیدمش ، احتمالا تا فردا بفهمی اون مزاحم کیه ، البته هنوز نمرده ، منتظر اجازه ی شما بودم ، الانم دارم میبینمت ، دیگه همه جای خونه دوربین دارم بچه جون
پ
…
لحظه ی دیدار با تو
ایدیتورم : @karlykarly
جین وو صندلی رو کشید عقب تا ا.ت بشینه
ا.ت : مرسی
جین وو : خواهش میکنم، خب این که الان ما
اینجاییم یعنی تو قبول کردی که چشم و گوش من با—
و ناگهان ……..
گارسون اومد😔😃
گارسون : درود جناب وو و خانم ، چی میل دارید
ا.ت گشنش بود و میخواست زود سفارش بده
جین وو : هیچی فعلا برو به کارات برس
اخم های ا.ت رفت تو هم توی دلش گفت
ا.ت : یعنی چی هیچی فعلااا مرتیکه خب من گشنمه
گارسون رفت
جین وو : اخماتو باز کن ، خب امروز تهیونگ اومد؟
ا.ت : اره و اون یه ….
ا.ت حرفش رو خورد و با خودش گفت شاید جین وو همون تهیونگ باشع
جین وو : و اون؟
ا.ت : و اون….. خبببب اها با یه دختر بود در صورتی که چند روز پیش از اون دختر جدا شد
جین وو : این زیاد مهم نیست ، کاری عجیبی نمیکرد بنظرت ؟
ا.ت : نه نمیکرد عادی رفتار میکرد
حدود 30 دقیقه گذشت جین وو همچنان داشت
راجب این که ا.ت باید چه جوری کارش رو انجام
بده حرف میزد
و ا.ت داشت از گشنگی میمرد
ا.ت : همه چیز رو بلدم به خدا ، خسته شدم
میخوام برم خونه من فردا باید دوباره زود بیدار شم
جین وو : باشه باشه میبرمت خونه ولی حواست بع
چیز هایی که گفتم باشه
جین وو از روی صندلی بلند شد و ادامه داد
جین وو : حالا بیا بریم
بریم
موقعه ی رفتن یه نظر ا.ت رو جلب کرد دقیقا ماشین تهیونگ بود
ولی از کنارش رد شد
ا.ت با جونگ وو رفت به سمت خونش
خدافظی کرد ، ا.ت کلید رو از داخل کیفش درد اورد و در رو باز کرد
بوی خون زد تو صورتش
همه جای خونه خون پاشید بود
انگار که یکی اونجا مرده بود
ا.ت جیغ زد ، ترسیده بود خیلی زیاد
ولی نمیخواست کسی بدونه همچنین اتفاقی افتاده
رفت داخل و در رو قفل کرد
میترسید کع کسی هنوز داخل خونه باشع
ا.ت رفت داخل اتاق هارو دید ، رد خونی نبود
اومد بیرون داخل هیچ جایی جز حال خون نبود
ولی داخل دستشویی اتاق ا.ت رد پا بود
یعنی یکی از اون دستشویی اومده بود داخل
ا.ت دیگه نمیتونست بوی خون رو تحمل کنه
رفت توی حال
یه برگه دید ، رفت و برگه رو برداشت
داخل برگه نوشته بود ….
سلام پرنسس کوچولو ، از شر یکی از مزاحما راحت شدی ، دیگه قرار نیست بیفته دنبالت ، ببخشید که خونت کثیف شد وقت نکردم تمیزش کنم ، یه مزاحم داشت وارد خونه میشد و من دیدمش ، احتمالا تا فردا بفهمی اون مزاحم کیه ، البته هنوز نمرده ، منتظر اجازه ی شما بودم ، الانم دارم میبینمت ، دیگه همه جای خونه دوربین دارم بچه جون
پ
…
- ۵۸۳
- ۲۵ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط