جنون مافیا
جنون مافیا
☆part۲۱S1☆
استخونای صورتم داشت میلرزید.. اشک توی چشام جمع شده بود
احساس کردم صورت سفیدم زیر دستاش قرمز و حتی کبود شده
سوا:و.. ولم کن
جونگکوک: نکنم چی میشه؟
سوا: میگم ولم...
نذاشت بفیه حرفمو بزنم و محکم تر فشار اورد و رسما داشت گونه هامو سوراخ میکرد...
پاهام به عقب حرکت میکرد و منو چسبوند به اون اباجور کنار ستون و یهویی مجسمه ای که کنارش بود افتاد زمین و صدای شکستنش توی خونه پیچید
وفتی ولم کرد پاهام روی یکی از شیشه ها رفت و گرمای خون رو حس کردم
سوا: آخ!
جونگکوک: کارما بیدار بود انگار
سوا: ت.. تو دیوونه ای
لنگ لنگ روی مبل نشستم و با دستمالی جلوی خون رو گرفتم و پاکش کردم ولی فایده ای نداشت...
۱:۳٠صبح....
خوابم نمیبرد...پاهام میسوخت ولی روح و روانم داشت خاکستر میشد...کتابامو باز کردم و با بهانه اونا حواسمو پرت کردم...نمیدونم کی شد که روی میز خوابم برد
جونگکوک ویو
زیاده روی کرده بودم ولی برام مهم نبود...حقش بود هرچقدر که بی تقصیر بود...قرار بود برای دو هفته به سفر برم.. هرسال برای دیدن از بعضی از اژانس هامون که به شرکت وابسته بود و توی شهرای دیگه بود به سفر میرفتم..
قصد گفتن نداشتم ولی خودمو جلوی اتاقش پیدا کردم...در زدم ولی سکوت مطلق برقرار بود پس درو باز کردم که مثل بچه هایی که تازه به مدرسه میرن و بعد نوشتن تکالیفشون خسته میشن خوابیده بود کمی خم شدم و موهای توی صورتشو زدم کنار
پایان ویو
جونگکوک: هی
سوا: ها.. ها چیه(از خواب پرید)
جونگکوک:(صورتشو چرخوند و خنده کرد) قرارت برم سفر...پاشو مثل پیرزنا شدی
سوا:(اخم)...بسه
جونگکوک: خدافظ
سوا: یعنی چ...
خیلی دیر بود اون دیگه رفت...
صورتم مثل گچ شده بود...آه عزرائیلم خبر مرگو بهتر میده تا این اینجوری ادمو بیدار کنه
پام درد کمتری داشت... چسب زخم کندم و دوش پنج مینی گرفتم و لباس خنکی به تن کردم.
تصمیم گرفتم یکم یه خودم برسم... حداقل ظاهرم خوب باشه.. بعد از کمی رسیدگی دلم نمیومد این زیباییو ثبت نکنم پس عکس گرفتم و بعد دو دیقه پستش کردم.. استرس داشتم.. خجالت میکشیدم... به هرحال اولین پستم بود
یعد از نمی ساعت کلنجار رفتن به سمت گوشیم رفتم و واوووو!
سوا: هزارتا لایک!
...: زیباییت قابل تحسینه
....: کاشکی دوست دخترم بودی
....: دوست بشیم؟
....: درس میخونی؟
کامنتای بامزه ای بود... اما متوجه اون درس میخونی نشدم..حس خوبی نداشتم بهش
بیخیال سمت اشپزخونه رفتم و شروع کردم به کیک پختن...
ویو کوک
وقتی به سمت فرودگاه میرفتم بعد از چک کردن هتل و... سر گوشیم رفتم و با نوتیف عجیبی وارد اینستاگرام شدم...
کوک: آه انی دختر یه تختش کمه..
فرقی با دخترای دبیرستانی نداره..
بعد از چهارساعت انتظار با پرواز خودم رفتم...
وقتی رسیدم شب بود و یه راست به سمت اژان سرفتم قرار بود یسری چیزای لازمو بهشون بدم..
...: ا.. ارباب برگه ها نیست
جونگکوک: کدوم برگه ها؟
...: همون قرار داد های پیشنهادی که..
جونگکوک: چطور نیست.. میخوای یه گ..لوله همینجا تو سرت خالی کنم؟!
...: ببخشید ولی ما اورده بودیمش نمیدونم... غیبش زد...
جونگکوک: ایخدا..(چشامو روی هم فشار دادم و با خستگی نفسی بیرون دادم)
...
#فیک#بی_تی_اس#سناریو#بنفش#جئون
☆part۲۱S1☆
استخونای صورتم داشت میلرزید.. اشک توی چشام جمع شده بود
احساس کردم صورت سفیدم زیر دستاش قرمز و حتی کبود شده
سوا:و.. ولم کن
جونگکوک: نکنم چی میشه؟
سوا: میگم ولم...
نذاشت بفیه حرفمو بزنم و محکم تر فشار اورد و رسما داشت گونه هامو سوراخ میکرد...
پاهام به عقب حرکت میکرد و منو چسبوند به اون اباجور کنار ستون و یهویی مجسمه ای که کنارش بود افتاد زمین و صدای شکستنش توی خونه پیچید
وفتی ولم کرد پاهام روی یکی از شیشه ها رفت و گرمای خون رو حس کردم
سوا: آخ!
جونگکوک: کارما بیدار بود انگار
سوا: ت.. تو دیوونه ای
لنگ لنگ روی مبل نشستم و با دستمالی جلوی خون رو گرفتم و پاکش کردم ولی فایده ای نداشت...
۱:۳٠صبح....
خوابم نمیبرد...پاهام میسوخت ولی روح و روانم داشت خاکستر میشد...کتابامو باز کردم و با بهانه اونا حواسمو پرت کردم...نمیدونم کی شد که روی میز خوابم برد
جونگکوک ویو
زیاده روی کرده بودم ولی برام مهم نبود...حقش بود هرچقدر که بی تقصیر بود...قرار بود برای دو هفته به سفر برم.. هرسال برای دیدن از بعضی از اژانس هامون که به شرکت وابسته بود و توی شهرای دیگه بود به سفر میرفتم..
قصد گفتن نداشتم ولی خودمو جلوی اتاقش پیدا کردم...در زدم ولی سکوت مطلق برقرار بود پس درو باز کردم که مثل بچه هایی که تازه به مدرسه میرن و بعد نوشتن تکالیفشون خسته میشن خوابیده بود کمی خم شدم و موهای توی صورتشو زدم کنار
پایان ویو
جونگکوک: هی
سوا: ها.. ها چیه(از خواب پرید)
جونگکوک:(صورتشو چرخوند و خنده کرد) قرارت برم سفر...پاشو مثل پیرزنا شدی
سوا:(اخم)...بسه
جونگکوک: خدافظ
سوا: یعنی چ...
خیلی دیر بود اون دیگه رفت...
صورتم مثل گچ شده بود...آه عزرائیلم خبر مرگو بهتر میده تا این اینجوری ادمو بیدار کنه
پام درد کمتری داشت... چسب زخم کندم و دوش پنج مینی گرفتم و لباس خنکی به تن کردم.
تصمیم گرفتم یکم یه خودم برسم... حداقل ظاهرم خوب باشه.. بعد از کمی رسیدگی دلم نمیومد این زیباییو ثبت نکنم پس عکس گرفتم و بعد دو دیقه پستش کردم.. استرس داشتم.. خجالت میکشیدم... به هرحال اولین پستم بود
یعد از نمی ساعت کلنجار رفتن به سمت گوشیم رفتم و واوووو!
سوا: هزارتا لایک!
...: زیباییت قابل تحسینه
....: کاشکی دوست دخترم بودی
....: دوست بشیم؟
....: درس میخونی؟
کامنتای بامزه ای بود... اما متوجه اون درس میخونی نشدم..حس خوبی نداشتم بهش
بیخیال سمت اشپزخونه رفتم و شروع کردم به کیک پختن...
ویو کوک
وقتی به سمت فرودگاه میرفتم بعد از چک کردن هتل و... سر گوشیم رفتم و با نوتیف عجیبی وارد اینستاگرام شدم...
کوک: آه انی دختر یه تختش کمه..
فرقی با دخترای دبیرستانی نداره..
بعد از چهارساعت انتظار با پرواز خودم رفتم...
وقتی رسیدم شب بود و یه راست به سمت اژان سرفتم قرار بود یسری چیزای لازمو بهشون بدم..
...: ا.. ارباب برگه ها نیست
جونگکوک: کدوم برگه ها؟
...: همون قرار داد های پیشنهادی که..
جونگکوک: چطور نیست.. میخوای یه گ..لوله همینجا تو سرت خالی کنم؟!
...: ببخشید ولی ما اورده بودیمش نمیدونم... غیبش زد...
جونگکوک: ایخدا..(چشامو روی هم فشار دادم و با خستگی نفسی بیرون دادم)
...
#فیک#بی_تی_اس#سناریو#بنفش#جئون
- ۱.۵k
- ۱۳ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط