「#𝗡𝗘𝗠𝗘𝗦𓏺𝗜𝗦」
「#𝗡𝗘𝗠𝗘𝗦𓏺𝗜𝗦」
مُـجــٰازاتـگـر
𝗣𝗔𝗥𝗧 : 48
✦.................................
تهیونگ نگاهش را در سالن چرخاند، یک خروجی، دو راهروی مرتفع، تعدادِ بیشمارِ دشمن، و فاجعهتر از همه... هیچ راهِ فراری در نزدیکیشان نبود.
در آن بالا، در میانِ سایهها، صدای خندهی آرامِ «سایه» شنیده شد.
سایه: سه نفر اومدین؟ چقدر اعتماد به نفست بالا رفته، فرمانده!
تهیونگ حتی تکانی نخورد.
او حتی جوابِ این توهین را هم نداد.
او فقط با آن نگاهِ بیتفاوت و سرد به پایین خیره شد؛ همان نگاهی که از تمامِ دشمنانش، بیش از هر ضربهی فیزیکی، روحشان را خرد میکرد.
...
اولین موج حمله کرد.
و بعد، موج دوم... و سوم.
انگار دشمن، از تشتِ مرگ چیزی برنمیداشتند؛ جریانِ حملات قطع نمیشد.
ویلیام کنار یکی از کانتینرها پناه گرفته بود و با تلاشی طاقتفرسا، سعی میکرد فاصله را حفظ کند.
جیمین، پشت به او، تمام تمرکزش را روی سمتِ دیگر گذاشته بود.
اما تهیونگ...
او در مرکزِ این طوفان ایستاده بود.
مثل دیواری سنگی، که حتی با برخوردِ تندترین موجها، تکان نمیخورد.
هر بار که گروهی از دشمنان عقب رانده میشدند، گروه دیگری جایشان را میگرفت.
دقایق میگذشت و فشار، بیشتر و بیشتر میشد.
نفسها سنگین شده بود.
حرکتها، به دلیلِ خستگی، کندتر میشد.
اما تهیونگ هنوز هم آن قطبِ فرماندهی بود. او هنوز هم اوضاع را با صدایِ خشک و کوتاه، کنترل میکرد.
_ جیمین! سمت چپ!
جیمین: گرفتم!
_ ویلیام، عقبتر!
ویلیام: باشه!
اما واقعیت، تلختر از حدِ تصور بود. تعدادِ آنها، فراتر از توانِ مقابله بود.
صدای برخوردِ فلز با فلز، فریادها و دویدنهای بیامان، در فضای انبار پیچید.
ناگهان، جیمین در میانهی درگیری، تعادلش را از دست داد و با شدت به یکی از کانتینرها کوبیده شد.
اخمی از سرِ درد روی صورتش نشست.
ویلیام: جیمین!
جیمین: خوبم!
اما معلوم بود که خوب نیست. سرعتِ واکنشهایش افت کرده بود.
چند دقیقه بعد، ویلیام هم زیرِ فشارِ حملات، ناچار شد عقبنشینی کند. نفسهایش دیگر نامنظم و بریدهبریده بود.
تهیونگ نگاهی کوتاه به هر دوی آنها انداخت.
برای اولین بار، در عمقِ چشمهایش، چیزی شبیه به درکِ واقعیت دیده شد:
اوضاع داشت از کنترل خارج میشد.
نه به خاطرِ کمبودِ مهارت، بلکه به خاطرِ این حجمِ سرسامآور از آدمها.
در آن لحظه، صدای خندهی دوبارهی سایه از طبقه بالا، مثلِ تیغ روی اعصاب، شنیده شد.
سایه: فرماندهی بزرگ ارتش... هنوز فکر میکنی میتونی برنده بشی؟
تهیونگ، سرش را به آرامی بالا آورد.
نگاهش را به سمتِ منبعِ صدا چرخاند.
او هنوز تسلیم نشده بود.
او فقط منتظرِ لحظهی مناسب برای ضربهی نهایی بود.
تهیونگ: وقتی لازم باشه برمیگردم و کار رو تموم میکنم.
سایه خندید.
اما تهیونگ جدی بود، کاملاً جدی.
چند دقیقه بعد.
سه نفر پشت یکی از کانتینرهای بزرگ پناه گرفته بودند.
جیمین نفس عمیقی کشید.
جیمین: تعدادشون دو برابر چیزی بود که گزارش شده بود.
ویلیام خسته به دیوار تکیه داد.
ویلیام: شاید سه برابر.
تهیونگ سکوت کرده بود داشت محاسبه میکرد، مثل همیشه نه از روی احساس نه از روی غرور بلکه از روی واقعیت.
اگر همانجا میماندند...
هیچکدامشان به مرحله بعدی پرونده نمیرسیدند.
و تهیونگ برای یک نبرد، کل جنگ را از دست نمیداد.
بالاخره سرش را بلند کرد.
تهیونگ: عقبنشینی میکنیم.
سکوت شد.
جیمین نگاهش کرد.
ویلیام هم.
چون میدانستند گفتن این جمله برای مردی مثل کیم تهیونگ چقدر سنگین است.
اما صدایش محکم بود، مثل همیشه.
تهیونگ: این پایان نیست فقط یه قدم عقبتره.
چند دقیقه بعد
آنها از انبار خارج شدند
باران شدیدی میبارید
تهیونگ آخرین نفر بود.
قبل از سوار شدن به خودرو، یک بار دیگر به ساختمان پشت سرش نگاه کرد.
چراغهای انبار هنوز روشن بودند سایه هنوز آنجا بود.
اما این بار تهیونگ لبخند بسیار کوتاهی زد.
لبخندی که بیشتر شبیه هشدار بود.
تهیونگ: دفعه بعد دیگه آماده نخواهی بود.
و در را بست.
خودرو در تاریکی شب حرکت کرد.
اما هیچکس در ماشین احساس شکست نمیکرد.
چون همه میدانستند...
فرمانده کیم تهیونگ وقتی عقب میکشد، یعنی در حال آماده کردن ضربه بزرگتری است.
سکوتِ سنگینی داخل خودرو حاکم بود.
فقط صدای برخوردِ رگبارهای مداوم به شیشهها شنیده میشد.
جیمین روی صندلی عقب، سرش را به پشتی تکیه داده بود و چشمهایش را بسته بود.
ویلیام هم روبهروی او نشسته بود؛ هر دو خسته بودند، اما این خستگی از نوعِ جسمی نبود.
...
شرط سه پارت بعد : 50 لایک 20 کامنت ❤
مُـجــٰازاتـگـر
𝗣𝗔𝗥𝗧 : 48
✦.................................
تهیونگ نگاهش را در سالن چرخاند، یک خروجی، دو راهروی مرتفع، تعدادِ بیشمارِ دشمن، و فاجعهتر از همه... هیچ راهِ فراری در نزدیکیشان نبود.
در آن بالا، در میانِ سایهها، صدای خندهی آرامِ «سایه» شنیده شد.
سایه: سه نفر اومدین؟ چقدر اعتماد به نفست بالا رفته، فرمانده!
تهیونگ حتی تکانی نخورد.
او حتی جوابِ این توهین را هم نداد.
او فقط با آن نگاهِ بیتفاوت و سرد به پایین خیره شد؛ همان نگاهی که از تمامِ دشمنانش، بیش از هر ضربهی فیزیکی، روحشان را خرد میکرد.
...
اولین موج حمله کرد.
و بعد، موج دوم... و سوم.
انگار دشمن، از تشتِ مرگ چیزی برنمیداشتند؛ جریانِ حملات قطع نمیشد.
ویلیام کنار یکی از کانتینرها پناه گرفته بود و با تلاشی طاقتفرسا، سعی میکرد فاصله را حفظ کند.
جیمین، پشت به او، تمام تمرکزش را روی سمتِ دیگر گذاشته بود.
اما تهیونگ...
او در مرکزِ این طوفان ایستاده بود.
مثل دیواری سنگی، که حتی با برخوردِ تندترین موجها، تکان نمیخورد.
هر بار که گروهی از دشمنان عقب رانده میشدند، گروه دیگری جایشان را میگرفت.
دقایق میگذشت و فشار، بیشتر و بیشتر میشد.
نفسها سنگین شده بود.
حرکتها، به دلیلِ خستگی، کندتر میشد.
اما تهیونگ هنوز هم آن قطبِ فرماندهی بود. او هنوز هم اوضاع را با صدایِ خشک و کوتاه، کنترل میکرد.
_ جیمین! سمت چپ!
جیمین: گرفتم!
_ ویلیام، عقبتر!
ویلیام: باشه!
اما واقعیت، تلختر از حدِ تصور بود. تعدادِ آنها، فراتر از توانِ مقابله بود.
صدای برخوردِ فلز با فلز، فریادها و دویدنهای بیامان، در فضای انبار پیچید.
ناگهان، جیمین در میانهی درگیری، تعادلش را از دست داد و با شدت به یکی از کانتینرها کوبیده شد.
اخمی از سرِ درد روی صورتش نشست.
ویلیام: جیمین!
جیمین: خوبم!
اما معلوم بود که خوب نیست. سرعتِ واکنشهایش افت کرده بود.
چند دقیقه بعد، ویلیام هم زیرِ فشارِ حملات، ناچار شد عقبنشینی کند. نفسهایش دیگر نامنظم و بریدهبریده بود.
تهیونگ نگاهی کوتاه به هر دوی آنها انداخت.
برای اولین بار، در عمقِ چشمهایش، چیزی شبیه به درکِ واقعیت دیده شد:
اوضاع داشت از کنترل خارج میشد.
نه به خاطرِ کمبودِ مهارت، بلکه به خاطرِ این حجمِ سرسامآور از آدمها.
در آن لحظه، صدای خندهی دوبارهی سایه از طبقه بالا، مثلِ تیغ روی اعصاب، شنیده شد.
سایه: فرماندهی بزرگ ارتش... هنوز فکر میکنی میتونی برنده بشی؟
تهیونگ، سرش را به آرامی بالا آورد.
نگاهش را به سمتِ منبعِ صدا چرخاند.
او هنوز تسلیم نشده بود.
او فقط منتظرِ لحظهی مناسب برای ضربهی نهایی بود.
تهیونگ: وقتی لازم باشه برمیگردم و کار رو تموم میکنم.
سایه خندید.
اما تهیونگ جدی بود، کاملاً جدی.
چند دقیقه بعد.
سه نفر پشت یکی از کانتینرهای بزرگ پناه گرفته بودند.
جیمین نفس عمیقی کشید.
جیمین: تعدادشون دو برابر چیزی بود که گزارش شده بود.
ویلیام خسته به دیوار تکیه داد.
ویلیام: شاید سه برابر.
تهیونگ سکوت کرده بود داشت محاسبه میکرد، مثل همیشه نه از روی احساس نه از روی غرور بلکه از روی واقعیت.
اگر همانجا میماندند...
هیچکدامشان به مرحله بعدی پرونده نمیرسیدند.
و تهیونگ برای یک نبرد، کل جنگ را از دست نمیداد.
بالاخره سرش را بلند کرد.
تهیونگ: عقبنشینی میکنیم.
سکوت شد.
جیمین نگاهش کرد.
ویلیام هم.
چون میدانستند گفتن این جمله برای مردی مثل کیم تهیونگ چقدر سنگین است.
اما صدایش محکم بود، مثل همیشه.
تهیونگ: این پایان نیست فقط یه قدم عقبتره.
چند دقیقه بعد
آنها از انبار خارج شدند
باران شدیدی میبارید
تهیونگ آخرین نفر بود.
قبل از سوار شدن به خودرو، یک بار دیگر به ساختمان پشت سرش نگاه کرد.
چراغهای انبار هنوز روشن بودند سایه هنوز آنجا بود.
اما این بار تهیونگ لبخند بسیار کوتاهی زد.
لبخندی که بیشتر شبیه هشدار بود.
تهیونگ: دفعه بعد دیگه آماده نخواهی بود.
و در را بست.
خودرو در تاریکی شب حرکت کرد.
اما هیچکس در ماشین احساس شکست نمیکرد.
چون همه میدانستند...
فرمانده کیم تهیونگ وقتی عقب میکشد، یعنی در حال آماده کردن ضربه بزرگتری است.
سکوتِ سنگینی داخل خودرو حاکم بود.
فقط صدای برخوردِ رگبارهای مداوم به شیشهها شنیده میشد.
جیمین روی صندلی عقب، سرش را به پشتی تکیه داده بود و چشمهایش را بسته بود.
ویلیام هم روبهروی او نشسته بود؛ هر دو خسته بودند، اما این خستگی از نوعِ جسمی نبود.
...
شرط سه پارت بعد : 50 لایک 20 کامنت ❤
- ۸۰۳
- ۱۵ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط