رمان زیبا تر از الماس
رمان زیبا تر از الماس
پارت ۵۲
ارسلان: گفتم پدر باید باشه که امضا بزنه
دیانا: من من میترسم
ارسلان: نترس چیزی نیست
دیانا: آخه با چشماش داره منو میزنه اگر تو نباشی منو میکشه
ارسلان: پوزخندی زدم و گفتم هیچ کار نمیکنه
دیانا: بیشتر نزدیک ارسلان شدم که منو بین بازو هاش گرفت باهم به سمت صندلی رفتیم عاقد خطبه عقد خوند
ارسلان: انگشتر و دستش کردم و بعد از این کار ها رفتم سمت دیانا که دیدم باباش با اخم داره باهاش حرف میزنه
دیانا: داشت بهم تشر میزد که ارسلان دستمو کشید و گفت
ارسلان: مگه نگفتم سمت زنم نیا
نویسنده: اوه اوه آقا ارسلان چه زود صمیمی میشه عزیز من بزار نیم ساعت بگذره بعد زنم زنم کن 😂
دیانا: سرم و پایین انداختم
پارت ۵۲
ارسلان: گفتم پدر باید باشه که امضا بزنه
دیانا: من من میترسم
ارسلان: نترس چیزی نیست
دیانا: آخه با چشماش داره منو میزنه اگر تو نباشی منو میکشه
ارسلان: پوزخندی زدم و گفتم هیچ کار نمیکنه
دیانا: بیشتر نزدیک ارسلان شدم که منو بین بازو هاش گرفت باهم به سمت صندلی رفتیم عاقد خطبه عقد خوند
ارسلان: انگشتر و دستش کردم و بعد از این کار ها رفتم سمت دیانا که دیدم باباش با اخم داره باهاش حرف میزنه
دیانا: داشت بهم تشر میزد که ارسلان دستمو کشید و گفت
ارسلان: مگه نگفتم سمت زنم نیا
نویسنده: اوه اوه آقا ارسلان چه زود صمیمی میشه عزیز من بزار نیم ساعت بگذره بعد زنم زنم کن 😂
دیانا: سرم و پایین انداختم
- ۵.۵k
- ۲۴ فروردین ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط