‍ ‍ هیچ گاه از چشم هایت، گریه خواهش کرده ای؟

‍ ‍ هیچ گاه از چشم هایت، گریه خواهش کرده ای؟
شانه های سوگواری را نوازش کرده ای؟
همچو فرهادی که سنگ کوه، را با دست کند
هیچ کس را چون خداوندی پرستش کرده ای؟
گاه گاهی لا به لای نم نم باران اشک
نامه ی معشوق را، با خون نگارش کرده ای؟
از تو می پرسم،برای رفع تحریم لبی
با سفیر مرگ، بالاجبار سازش کرده ای؟
پا به پای بغض نحس و چشم های اشکبار
ذره های کهکشانی، را شمارش کرده ای؟
از من و احوال من، خواهی بدانی گوش کن
من همان هستم که وصفش را گزارش کرده ای
دیدگاه ها (۴)

و تو که نیستیدلم به کوچه نمی زندپایم به خیابان کشیده نمی شود...

باز اگه بباره بارونتوی کوچه و خیابونمی‌گیرم دست دلم رومیزنیم...

دلبری نادیده بر قلبم شده فرمانروانرم نرمک دل به او بستم نمید...

بودنت حال خوشم را جاودانی میکندبودنت با دلخوشی هایم تبانی می...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط