" پرواز قوها "

" پرواز قوها "
" 𝑻𝒉𝒆 𝑭𝒍𝒊𝒈𝒉𝒕 𝒐𝒇 𝑺𝒘𝒂𝒏𝒔"
پارت ۱۵

ویو راوی
تهیونگ در ماشین رو باز کرد و نورا رو اروم گذاشت رو صندلی و با دیدن چهره مظلوم نورا در خواب لبخندی زد و بوسه ای به پیشونیه نورا زد و در رو بست و خودش هم رفت سوار شد و از اونجا رفت . چند دقیقه ای گذشت که نورا چشماش رو باز کرد خودش رو دید که توی ماشین نشسته و تهیونگ هم داره رانندگی میکنه

_ بیدار شدی ؟

+ اهوممم

_ حالت بهتره ؟

+اره بهترم

_ خوبه

نورا سرشو رو به پنجره چسبوند و به دریا که کنارشون بود نگاه میکرد و با خودش فکر میکرد

+تهیونگ ساعت چنده ؟

_ ساعت تقریبا ۴:۳۰ صبحه

+ کم کم داره صبح میشه

_ اره ......داری به چی فکر میکنی ؟

+دارم فکر میکنم چه قدر زود گذشت انگار دیروز بود داشتیم برای مراسم عروسیمون اماده میشدیم

_ اره انگار دیروز بود

+تهیونگ ؟

_ جان تهیونگ؟

+میشه بزنی کنار میخوام برم لب ساحل

_ باشه قشنگم صبر کن

چند ثانیه گذشت و تهیونگ ماشین رو پارک کرد و از ماشین پیاده شد و اومد در رو برای نورا باز کرد ، نورا همین که پاش رو گذاشت رو ماسه چون کفشش پاشنه بلند بود داشت میوفتاد که تهیونگ محکم گرفتش وخم شد و کفش های نورا رو دراورد و تو یه حرکت نورا رو بغل کرد و بردش کنار ساحل ، نورا که میخواست بشینه تهیونگ گفت

_ وایسا نشین یه لحظه

نورا که با تعجب به تهیونگ نگاه میکرد گفت

+چرا ؟

تهیونگ کتش رو در اورد و تاش کرد و روی شن ها پهن کرد و روبه نورا کرد و گفت

_ الان بشین

نورا لبخندی از این رفتار تهیونگ زد و روی کت تهیونگ نشست و تهیونگ هم دقیقا کنارش نشست و هر دو به دریا نگاه میکردن که نورا گفت

+باورم نمیشه اینقدر زود گذشت ..............یک سال از ازدواجمون گذشت تهیونگ

_ اره ......البته یک سال و دو ماه

نورا خنده ای کرد و ادامه داد

+اره یک سال و دوماه .........هعییی تهیونگ اینجا اولین جایی بود که همو دیدم

_ اره .......نه اینجا نبود اولین بار فکر کنم ...............من اونموقع تازه اومده بودم این شهر کسی رو نمی‌شناختم یه روز که اومدم بیرون و با خیابون و کوچه و مغازه های اینجا آشنا میشدم یه گلفروشی چشمم رو گرفت دیدم یه دختر ریزه میزه خوشگل داره با فروشنده بحث میکنه چند دقیقه که گذشت دیدم همون دختره یکی از گلا رو برداشت پرت کرد تو صورت فروشنده .........چرا دعوا میکردی باهاش ( خنده)

نورا که از خنده منفجر شده بود گفت

+ اونروز سالگرد ازدواج مامان بابا بود میخواستم براشون بزرگترین و خوشگلترین گل دنیا رو بگیرم ولی انگار فروشنده یادش رفته بود من سفارش داده بودم قبلا به خاطر همین یادش رفته بود هر چی میگفتم خب الان درست کن میگفت به من ربطی نداره ..........تا اینکه یه مرد جنتلمن اومد و حقم رو از اون فروشنده گرفت ، هیچوقت فکر نمیکردم یه روز باهمون پسره ازدواج کنم

_ ولی من میدونستم یه روزی قراره با اون دختر خوشگله ازدواج کنم

نورا با چشمای گشاد به تهیونگ نگاه و ..............

شرط
۵ کامنت
دیدگاه ها (۱)

"پرواز قوها "" 𝑻𝒉𝒆 𝑭𝒍𝒊𝒈𝒉𝒕 𝒐𝒇 𝑺𝒘𝒂𝒏𝒔"پارت ۱۴ ویو راوی نورا و م...

" پرواز قوها "" 𝑻𝒉𝒆 𝑭𝒍𝒊𝒈𝒉𝒕 𝒐𝒇 𝑺𝒘𝒂𝒏𝒔"پارت ۱۳پرش زمانی به ۵ سا...

" پرواز قوها " " 𝑻𝒉𝒆 𝑭𝒍𝒊𝒈𝒉𝒕 𝒐𝒇 𝑺𝒘𝒂𝒏𝒔"پارت ۲ویو راوی چند دقیق...

" پرواز قوها "" 𝑻𝒉𝒆 𝑭𝒍𝒊𝒈𝒉𝒕 𝒐𝒇 𝑺𝒘𝒂𝒏𝒔"پارت ۳ ویو راوی نورا در ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط