بوی سیگارٍ شدیدی آمد...

بوی سیگارٍ شدیدی آمد...
با خودم میگویم، نکند باز پدر غمگین است؟ نکند باز دلش...
پله هارا دو به یک طی کردم
تا رسیدم بر بام! پدرم را دیدم،

زیر آوار غرورش مدفون
زیر لب زمزمه داشت
که خدا عدل کجاست؟
که چرا مزه‌ی فقر وسط سفره‌ی ماست؟
و چراها و چراهای دگر...
دل من هم لرزید مثل زانوی پدر
دیدن این صحنه آنچنان دشوار بود
که مرا شاعر کرد...

#شاملو
دیدگاه ها (۱)

افلاطون می‌گوید: عشق تنها غریزه‌ای جسمانی و میل شهوی نیست بل...

خوشبختی نامه ای نیست که یک روز، نامه رسانی، زنگ در خانه ات ر...

او یادِ نگاهِ سردِ جونگکوک افتاد یادِ آخرین نفرینِ مادر و یا...

سایه‌های کلاغپارت بیست‌وپنجم | وقتی قلب و اسلحه روبه‌روی هم ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط