•رمان سرنوشت:)!•
•رمان سرنوشت:)!•
Part:06
•🤍•
ارسلان: از هول صدای دیانا ی دفعه گوشیو قطع کردم با خشم برگشتم ولی با دیدنش نتونستم بهش اخم کنم ی تاپ و شلوارک صورتی پوشیده بود که خیلیی بهش میومد و بدن سفیدش توش خودنمایی میکرد...خودمو یکم جمع و جور کردم و با صدای خش دار گفتم...
_نمیبینی دارم با تلفن صحبت میکنم؟
دیانا: ببخشید که هماهنگ نکردم زمان حرف زدمو با صحبت شما و دوس دخترتون...
ارسلان: نه دیگه نشد قرار بود تو کارای هم دخالت نکنیم...
دیانا: مگه اینقدر مهمی که من به این فک کنم تو دوس دختر داری؟ اصن واسم ارزش نداری...
ارسلان: میدونی تو این چند ساعتی که تو اومدی اینجا فهمیدم واست ارزشی ندارم پس لازم نیس انقدر تکرار کنی حالا چیکار داشتی باهام؟
دیانا: میخواستم ببینم چی تو این خونه داریم من غذا درست کنم ولی با این رفتارت تو در حد همون املت می ارزی...
ارسلان: نمیدونم چه گناهی کردم که گیر تو افتادم....
دیانا: تو باید تو زندگیت ی کار خوب کرده باشی که من گیرت افتاده باشم بدبخت...
ارسلان: پس تو چیکار کردی که من گیرت افتادم؟
دیانا: اگه ی کار بد کرده باشم نتیجش تویی..
ارسلان: از خداتم باشه...
دیانا: فعلا که از اجباره..
ارسلان: اگه نمیخوای غذا درست کنی سفارش بدم...
دیانا: اصن سفارش بده...بعدشم چشم غره ای بهش رفتم و موهامو بالای سرم گوجه ای بستم...و نشستم کنار ارسلان روبه تلویزیون رومیز روبه روم ی سری خوراکی بود مثل چیبس و تخمه و پفک ظرف تخمه رو برداشتم و با هیجان خیره شدم به تلویزیون و تخمه میشکوندم ارسلان از این همه تغییر مودم شوکه شده بود...
ارسلان: خیره به تلویزیون بود شاید به جرعت میتونستم بگم بامزه ترین دختری که دیده بودم بود
واقعا باید الان خوشحال میبودم به خاطر این که با همچین دختری هم خونم؟:)....
•یک ماه بعد•
دیانا: حاضر شده بودم که برم کلاس از ارسلان اجازه گرفته بودم که کنکور بدم و الانم کلاساشو ثبت نام کرده بودم البته نیازی به اجازه اون نبود تو این ی ماه شاید به جرعت میتونم بگم به ارسلان وابسته شده بودم شاید عین ی رفیق البته شاید بیشتر برام بود
برای خودم خط قرمز تایین کرده بودم که عاشقش نشم چون اون واسه من نبود...
Part:06
•🤍•
ارسلان: از هول صدای دیانا ی دفعه گوشیو قطع کردم با خشم برگشتم ولی با دیدنش نتونستم بهش اخم کنم ی تاپ و شلوارک صورتی پوشیده بود که خیلیی بهش میومد و بدن سفیدش توش خودنمایی میکرد...خودمو یکم جمع و جور کردم و با صدای خش دار گفتم...
_نمیبینی دارم با تلفن صحبت میکنم؟
دیانا: ببخشید که هماهنگ نکردم زمان حرف زدمو با صحبت شما و دوس دخترتون...
ارسلان: نه دیگه نشد قرار بود تو کارای هم دخالت نکنیم...
دیانا: مگه اینقدر مهمی که من به این فک کنم تو دوس دختر داری؟ اصن واسم ارزش نداری...
ارسلان: میدونی تو این چند ساعتی که تو اومدی اینجا فهمیدم واست ارزشی ندارم پس لازم نیس انقدر تکرار کنی حالا چیکار داشتی باهام؟
دیانا: میخواستم ببینم چی تو این خونه داریم من غذا درست کنم ولی با این رفتارت تو در حد همون املت می ارزی...
ارسلان: نمیدونم چه گناهی کردم که گیر تو افتادم....
دیانا: تو باید تو زندگیت ی کار خوب کرده باشی که من گیرت افتاده باشم بدبخت...
ارسلان: پس تو چیکار کردی که من گیرت افتادم؟
دیانا: اگه ی کار بد کرده باشم نتیجش تویی..
ارسلان: از خداتم باشه...
دیانا: فعلا که از اجباره..
ارسلان: اگه نمیخوای غذا درست کنی سفارش بدم...
دیانا: اصن سفارش بده...بعدشم چشم غره ای بهش رفتم و موهامو بالای سرم گوجه ای بستم...و نشستم کنار ارسلان روبه تلویزیون رومیز روبه روم ی سری خوراکی بود مثل چیبس و تخمه و پفک ظرف تخمه رو برداشتم و با هیجان خیره شدم به تلویزیون و تخمه میشکوندم ارسلان از این همه تغییر مودم شوکه شده بود...
ارسلان: خیره به تلویزیون بود شاید به جرعت میتونستم بگم بامزه ترین دختری که دیده بودم بود
واقعا باید الان خوشحال میبودم به خاطر این که با همچین دختری هم خونم؟:)....
•یک ماه بعد•
دیانا: حاضر شده بودم که برم کلاس از ارسلان اجازه گرفته بودم که کنکور بدم و الانم کلاساشو ثبت نام کرده بودم البته نیازی به اجازه اون نبود تو این ی ماه شاید به جرعت میتونم بگم به ارسلان وابسته شده بودم شاید عین ی رفیق البته شاید بیشتر برام بود
برای خودم خط قرمز تایین کرده بودم که عاشقش نشم چون اون واسه من نبود...
- ۱۲.۱k
- ۱۱ اردیبهشت ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط