چندپارتیوقتی وسط دعوا حالت بد میشه وpt
چندپارتی:وقتی وسط دعوا حالت بد میشه و...pt¹
معمولا خیلی کم دعوا میکردیم
وقتی قهر میکردیم...یک دقیقه بعد همچیو یادمون میرفت و آشتی میکردیم ولی الان...
سه روز!
سه روز کامله نه باهام حرف زد نه نزدیکم شده..تاحالا نشده انقدر باهم دیگه قهر باشیم..اونم سر همچین چیز بیخودی!
*فلش بک به سه روز پیش*
ایرن:
رزا درحالی که کفش های پاشنه بلند قرمزشو از پاش در می اورد گفت:"یونگی..دلیل این کارا چیه؟"
یونگی سعی میکرد که چیزی نگه و اعصبانیتش رو کنترل کنه واسه همین جوابشو نداد و لباساشو عوض کرد..خواست از اتاق بره بیرون که رزا دستشو گرفت:"هی!"
ادامه داد:"دلیل این مسخره بازیات رو نمیفهمم،مرد!"
یونگی پوزخندی زد و گفت:''میخوای باور کنم؟"
رزا با تعجب پرسید:"چیو؟"
یونگی به زرا نزدیک تر شد:"اینکه تو.."
بعد از کمی مکث ادامه داد:"هیچ کاری نکردی؟!"
رزا چشم غره ای بهش رفت و عصبی نگاهش کرد:"حواست هست چی میگی؟؟من چیکار کردم ها؟؟ این تو بودی که منو از وسط مهمونی کشوندی بیرون و تو راه یه کلمه هم باهام حرف نزدی!"
_"به نظرت بی دلیل این کارو میکنم؟..میزاشتم تو اون مهمونی بمونی تا با اون آدم بیشتر وقت بگذرونی؟؟"
+"با کدوم آدم دقیقا؟ یونگی تو منو از تولد دوستم کشوندی بردی بیرون!"
_"دوست تو دوست پسر سابقته؟(به قول معروف همون اکس🤓)"
+"شوگا اون الان دوست دختر داره میفهمی؟ ما فقط باهم دوستیم همین!"
شوگا خنده ی عصبی ای کرد:"جدا؟ پس دوست دختر داره...دوست دخترشم همونیه که باهاش بهت خیانت کرد؟؟"
+"اون به سوء تفاهم بود.."
_"داری ازش دفاع میکنی؟..تو بدون اینکه به من بگی بلند شدی رفتی تولد یه آدمی که میدونستی ازش متنفرم!"
+" یه جوری رفتار نکن انگار نمیدونستی..من بهت گفتم که دارم میرم تولد دوستم!"
_" من از کجا باید میفهمیدم دوست تو اون مردکه؟"
+"اگه بهت میگفتم نمیزاشتی برم"
یونگی عصبی شد و داد زد:" معلومه که نمیزاشتم!..اون حتی اگه دوست دختر هم داشته باشه چشمش دنبال تو عه!..من ازش متنفرم میفهمی؟ متنفر!"
+"شوگا..."
حرفشو قطع کرد و در حالی که پتو و بالشتش رو از روی تخت بر میداشت گفت:"هیششششش...چیزی نمیخوام بشنوم...به اندازه کافی رو مخم رفتی..بیشتر از این اعصابمو خراب نکن..برای امشب بسه!"
با پتو و بالش از اتاق خارج شد که رزا گفت:"صبر کن کجا میری؟..هوففف"
و رزا رو توی اتاق تنها گذاشت..
*پایان فلش بک*
رزا:
الان سه روز میگذره و نه باهم حرف زدیم و نه هیچی..اون حتی نمیخواد منو ببینه..اینو راحت میفهمم که انگار مثل قبل دوستم نداره...یه جورایی..بهش حق میدم بخواد باهام قهر کنه...ولی بین منو اکسم هیچی نیست..ما باهم فقط دوستیم نه چیزی بیشتر نه کمتر..ولی یونگی انگار زیادی از دستم ناراحت شده بود..انگاری خیلی اعصبانیش کرده بودم!
این سه روز حتی غذاشم سرکار میخورد..
ساعت هشت شب بود و تنهایی پشت میز ناهار خوری نشسته بودم..به غذای رو به روم زل زده بودم..به جای خالی یونگی یه نگاه انداختم..
این رفتارش...دیگه زیادی داشت اذیتم میکرد!
ادامه دارد...
سلام سلام سلامم
حالتون چطوره خوشگلای ایرننن؟؟
خیلییی درخواست کرده بودید این فیک رو بزارم زودتر امیدوارم دوسش داشته باشید
دو سه روز بود فیک نذاشته بودم
ببینید ویسگون برام هر چند ثانیه یبار هنگ میکنه و باگ میخوره و پستام رو بالا نمیاره مثلا دیشب کلاااا بالا نیاورد و امیدوارم الان بهتر شده باشه
خلاصه که ربات فعاله رفیق
نظرتون برام با ارزشه
هیت و توهین نه نظره و نه قابل احترام...💗
معمولا خیلی کم دعوا میکردیم
وقتی قهر میکردیم...یک دقیقه بعد همچیو یادمون میرفت و آشتی میکردیم ولی الان...
سه روز!
سه روز کامله نه باهام حرف زد نه نزدیکم شده..تاحالا نشده انقدر باهم دیگه قهر باشیم..اونم سر همچین چیز بیخودی!
*فلش بک به سه روز پیش*
ایرن:
رزا درحالی که کفش های پاشنه بلند قرمزشو از پاش در می اورد گفت:"یونگی..دلیل این کارا چیه؟"
یونگی سعی میکرد که چیزی نگه و اعصبانیتش رو کنترل کنه واسه همین جوابشو نداد و لباساشو عوض کرد..خواست از اتاق بره بیرون که رزا دستشو گرفت:"هی!"
ادامه داد:"دلیل این مسخره بازیات رو نمیفهمم،مرد!"
یونگی پوزخندی زد و گفت:''میخوای باور کنم؟"
رزا با تعجب پرسید:"چیو؟"
یونگی به زرا نزدیک تر شد:"اینکه تو.."
بعد از کمی مکث ادامه داد:"هیچ کاری نکردی؟!"
رزا چشم غره ای بهش رفت و عصبی نگاهش کرد:"حواست هست چی میگی؟؟من چیکار کردم ها؟؟ این تو بودی که منو از وسط مهمونی کشوندی بیرون و تو راه یه کلمه هم باهام حرف نزدی!"
_"به نظرت بی دلیل این کارو میکنم؟..میزاشتم تو اون مهمونی بمونی تا با اون آدم بیشتر وقت بگذرونی؟؟"
+"با کدوم آدم دقیقا؟ یونگی تو منو از تولد دوستم کشوندی بردی بیرون!"
_"دوست تو دوست پسر سابقته؟(به قول معروف همون اکس🤓)"
+"شوگا اون الان دوست دختر داره میفهمی؟ ما فقط باهم دوستیم همین!"
شوگا خنده ی عصبی ای کرد:"جدا؟ پس دوست دختر داره...دوست دخترشم همونیه که باهاش بهت خیانت کرد؟؟"
+"اون به سوء تفاهم بود.."
_"داری ازش دفاع میکنی؟..تو بدون اینکه به من بگی بلند شدی رفتی تولد یه آدمی که میدونستی ازش متنفرم!"
+" یه جوری رفتار نکن انگار نمیدونستی..من بهت گفتم که دارم میرم تولد دوستم!"
_" من از کجا باید میفهمیدم دوست تو اون مردکه؟"
+"اگه بهت میگفتم نمیزاشتی برم"
یونگی عصبی شد و داد زد:" معلومه که نمیزاشتم!..اون حتی اگه دوست دختر هم داشته باشه چشمش دنبال تو عه!..من ازش متنفرم میفهمی؟ متنفر!"
+"شوگا..."
حرفشو قطع کرد و در حالی که پتو و بالشتش رو از روی تخت بر میداشت گفت:"هیششششش...چیزی نمیخوام بشنوم...به اندازه کافی رو مخم رفتی..بیشتر از این اعصابمو خراب نکن..برای امشب بسه!"
با پتو و بالش از اتاق خارج شد که رزا گفت:"صبر کن کجا میری؟..هوففف"
و رزا رو توی اتاق تنها گذاشت..
*پایان فلش بک*
رزا:
الان سه روز میگذره و نه باهم حرف زدیم و نه هیچی..اون حتی نمیخواد منو ببینه..اینو راحت میفهمم که انگار مثل قبل دوستم نداره...یه جورایی..بهش حق میدم بخواد باهام قهر کنه...ولی بین منو اکسم هیچی نیست..ما باهم فقط دوستیم نه چیزی بیشتر نه کمتر..ولی یونگی انگار زیادی از دستم ناراحت شده بود..انگاری خیلی اعصبانیش کرده بودم!
این سه روز حتی غذاشم سرکار میخورد..
ساعت هشت شب بود و تنهایی پشت میز ناهار خوری نشسته بودم..به غذای رو به روم زل زده بودم..به جای خالی یونگی یه نگاه انداختم..
این رفتارش...دیگه زیادی داشت اذیتم میکرد!
ادامه دارد...
سلام سلام سلامم
حالتون چطوره خوشگلای ایرننن؟؟
خیلییی درخواست کرده بودید این فیک رو بزارم زودتر امیدوارم دوسش داشته باشید
دو سه روز بود فیک نذاشته بودم
ببینید ویسگون برام هر چند ثانیه یبار هنگ میکنه و باگ میخوره و پستام رو بالا نمیاره مثلا دیشب کلاااا بالا نیاورد و امیدوارم الان بهتر شده باشه
خلاصه که ربات فعاله رفیق
نظرتون برام با ارزشه
هیت و توهین نه نظره و نه قابل احترام...💗
- ۶۶.۱k
- ۲۲ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۸۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط