"سایه خون"
"سایه خون"
پارت ۱۴
ماشین با سرعت از پارکینگ خارج شد.
من بیهوش بودم، ولی انگار همه داشتن دربارهم حرف میزدن.
صدای تههونگ تو گوشم پیچید:
— رئیس جونکوک میخواد با این دختر چی کار کنه؟
بعدش سکوت... فقط صدای موتور ماشین و ضربان قلبم توی تاریکی ذهنم.
---
چشامو باز کردم.
نور کم، دیوارهای سنگی، یه اتاق بزرگ با پنجرههای بلند.
یه تخت نرم زیرم بود، ولی حس امنیت نداشتم.
لباسام عوض شده بودن، یه لباس راحتی ساده تنم بود.
در اتاق باز شد.
یه زن با لباس رسمی وارد شد، با یه سینی دارو و آب.
زن گفت:
— بیدار شدی؟ خوبه. رئیس منتظرته.
گفتم:
— رئیس؟ کدوم رئیس؟
زن فقط لبخند زد، بدون جواب رفت بیرون.
بلند شدم، هنوز بدنم سنگین بود.
رفتم سمت پنجره، بیرون یه باغ بزرگ بود، با درختای بلند و یه فواره وسطش.
همهچی آروم بود، ولی یه حس ترس زیر پوست فضا جریان داشت.
در دوباره باز شد.
این بار تههونگ بود، همون مرد خوشتیپ و بیاحساس.
گفت:
— بیا، رئیس جونکوک نمیتونه زیاد منتظرت بمونه.
با اخم گفتم:
— اگه فکر میکنین من میترسم، اشتباه گرفتین.
تههونگ فقط یه نگاه انداخت و گفت:
— ترس؟ هنوز شروع نشده...
ادامه دارد... 🖤
پارت ۱۴
ماشین با سرعت از پارکینگ خارج شد.
من بیهوش بودم، ولی انگار همه داشتن دربارهم حرف میزدن.
صدای تههونگ تو گوشم پیچید:
— رئیس جونکوک میخواد با این دختر چی کار کنه؟
بعدش سکوت... فقط صدای موتور ماشین و ضربان قلبم توی تاریکی ذهنم.
---
چشامو باز کردم.
نور کم، دیوارهای سنگی، یه اتاق بزرگ با پنجرههای بلند.
یه تخت نرم زیرم بود، ولی حس امنیت نداشتم.
لباسام عوض شده بودن، یه لباس راحتی ساده تنم بود.
در اتاق باز شد.
یه زن با لباس رسمی وارد شد، با یه سینی دارو و آب.
زن گفت:
— بیدار شدی؟ خوبه. رئیس منتظرته.
گفتم:
— رئیس؟ کدوم رئیس؟
زن فقط لبخند زد، بدون جواب رفت بیرون.
بلند شدم، هنوز بدنم سنگین بود.
رفتم سمت پنجره، بیرون یه باغ بزرگ بود، با درختای بلند و یه فواره وسطش.
همهچی آروم بود، ولی یه حس ترس زیر پوست فضا جریان داشت.
در دوباره باز شد.
این بار تههونگ بود، همون مرد خوشتیپ و بیاحساس.
گفت:
— بیا، رئیس جونکوک نمیتونه زیاد منتظرت بمونه.
با اخم گفتم:
— اگه فکر میکنین من میترسم، اشتباه گرفتین.
تههونگ فقط یه نگاه انداخت و گفت:
— ترس؟ هنوز شروع نشده...
ادامه دارد... 🖤
- ۵.۰k
- ۰۶ شهریور ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط