.من بزرگ شدم ...دستم به دستگیره ها میرسد...میتوانم تنها ر
.من بزرگ شدم ...دستم به دستگیره ها میرسد...میتوانم تنها راه بیفتم بروم وسط شلوغی بازار و گم نشوم...بلد شدم که تا صدبشمارم...میتوانم شبها بدون ترس از لولوی پشت شیشه ها چند ساعت درتاریکی و تنهایی بنشینم وزل بزنم به شیشه های تاریک و به صدای ناله بادگوش دهم و نترسم...کفشهای کودکی را دور انداختم حالا دیگر هیچ کس از دیر آمدنم نگران نمیشودبرای بیدار ماندن های شبانه مواخذه ام نمیکند..حتی یواشکی به نوشته هایم سرک نمیکشد که نام تو را ازبین هزار و یک نام در دفترشعرم پیدا کند،،،اما هنوزچشمهایم شبها جایشان را خیس میکنند و من هزارسال است سوگوار گنجشکهای مرده ام...
- ۳.۲k
- ۲۰ مرداد ۱۳۹۴
دیدگاه ها (۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط