#دختر_قمار_باز
#دختر_قمار_باز
Season : ²
Part : ⁴³
ویو اِلا___
سایه…
توی تاریکی تکون خورد.
و قلبم—
یه لحظه مکث کرد.
نگاهم قفل شد به همون نقطه.
بدنم آماده بود.
برای دویدن.
برای حمله.
برای هر چیزی.
یه قدم جلو رفتم.
آروم.
بیصدا.
الا: خودتو نشون بده…
صدام پایین بود.
اما لرزش نداشت.
دیگه نه.
چند ثانیه—
هیچی.
فقط صدای باد بین درختها.
و نفسهای من.
بعد…
اون سایه جلو اومد.
آروم.
از دل تاریکی.
و من—
خشکم زد.
جونکوک.
نور کمِ ماه افتاده بود روی صورتش.
موهاش بهم ریخته.
کتش خاکی.
نفسهاش سنگین.
اما چشمهاش—
همون بودن.
همون عمیق.
همون خطرناک.
چند ثانیه فقط نگاهم کرد.
هیچی نگفت.
و این…
بدتر بود.
خیلی بدتر.
قدم برداشت سمتم.
یکی.
بعد یکی دیگه.
من عقب رفتم.
ناخودآگاه.
اما ایستادم.
نخواستم بیشتر از این عقب بکشم.
جونکوک: …چرا؟
صداش گرفته بود.
پایین.
اما پر از چیزی که نمیخواستم اسمشو بدونم.
چشمهامو بستم یه لحظه.
نفس گرفتم.
بعد بازشون کردم.
مستقیم تو چشمهاش.
الا: باید میمردی.
ساده گفتم.
سرد.
فکش سفت شد.
اما جلوتر اومد.
جونکوک: پس چرا نکشتی؟
یه قدم دیگه نزدیکتر.
الان فاصلهمون…
خیلی کم بود.
قلبم دوباره کوبید.
لعنتی.
نگاهم لغزید از چشمهاش.
برای یه ثانیه.
فقط یه ثانیه.
همین کافی بود.
اون فهمید.
جونکوک: …
لبخند خیلی کمرنگی زد.
اما این یکی—
درد داشت.
جونکوک: چون نمیتونی.
چشمهام تیره شد.
یه قدم جلو رفتم این بار.
الا: اشتباه نکن.
آروم گفتم.
اما خطرناک.
الا: من همیشه کارو تموم میکنم.
اونم جلو اومد.
الان…
تقریباً روبهروی هم بودیم.
نفسهامون قاطی میشد.
جونکوک: نه.
خیلی آروم گفت.
جونکوک: فقط وقتی پای دلِت وسط نباشه.
سکوت.
سنگین.
خفهکننده.
دستم مشت شد.
ناخنهام رفت توی پوستم.
الا: اسمشو نیار…
زمزمه کردم.
صدام…
این بار کمی شکست.
اون یه قدم دیگه جلو اومد.
خیلی نزدیک.
خطرناک نزدیک.
جونکوک: پس بگو چی بود، الا…
چشمهاش قفل شد توی من.
جونکوک: چرا ماشه رو نکشیدی؟
نفس کشیدم.
سنگین.
دردناک.
لبهام باز شد—
اما هیچ صدایی نیومد.
چشمهام لرزید.
برای یه لحظه کوتاه.
و اون…
همونو دید.
و فهمید.
ادامه دارد......
نظر بدین و لایک کنیددددد🔪🔪🎀🎀
خب خب دیدم همه تون خیلی دوست داشتین،براتون پارت بزارم و براتون گذاشتم
پس ذوق مو کور نکنید و حمایت کنید تروخدا
دوستون دارم یه دنیا بایییبی 🎀💋
Season : ²
Part : ⁴³
ویو اِلا___
سایه…
توی تاریکی تکون خورد.
و قلبم—
یه لحظه مکث کرد.
نگاهم قفل شد به همون نقطه.
بدنم آماده بود.
برای دویدن.
برای حمله.
برای هر چیزی.
یه قدم جلو رفتم.
آروم.
بیصدا.
الا: خودتو نشون بده…
صدام پایین بود.
اما لرزش نداشت.
دیگه نه.
چند ثانیه—
هیچی.
فقط صدای باد بین درختها.
و نفسهای من.
بعد…
اون سایه جلو اومد.
آروم.
از دل تاریکی.
و من—
خشکم زد.
جونکوک.
نور کمِ ماه افتاده بود روی صورتش.
موهاش بهم ریخته.
کتش خاکی.
نفسهاش سنگین.
اما چشمهاش—
همون بودن.
همون عمیق.
همون خطرناک.
چند ثانیه فقط نگاهم کرد.
هیچی نگفت.
و این…
بدتر بود.
خیلی بدتر.
قدم برداشت سمتم.
یکی.
بعد یکی دیگه.
من عقب رفتم.
ناخودآگاه.
اما ایستادم.
نخواستم بیشتر از این عقب بکشم.
جونکوک: …چرا؟
صداش گرفته بود.
پایین.
اما پر از چیزی که نمیخواستم اسمشو بدونم.
چشمهامو بستم یه لحظه.
نفس گرفتم.
بعد بازشون کردم.
مستقیم تو چشمهاش.
الا: باید میمردی.
ساده گفتم.
سرد.
فکش سفت شد.
اما جلوتر اومد.
جونکوک: پس چرا نکشتی؟
یه قدم دیگه نزدیکتر.
الان فاصلهمون…
خیلی کم بود.
قلبم دوباره کوبید.
لعنتی.
نگاهم لغزید از چشمهاش.
برای یه ثانیه.
فقط یه ثانیه.
همین کافی بود.
اون فهمید.
جونکوک: …
لبخند خیلی کمرنگی زد.
اما این یکی—
درد داشت.
جونکوک: چون نمیتونی.
چشمهام تیره شد.
یه قدم جلو رفتم این بار.
الا: اشتباه نکن.
آروم گفتم.
اما خطرناک.
الا: من همیشه کارو تموم میکنم.
اونم جلو اومد.
الان…
تقریباً روبهروی هم بودیم.
نفسهامون قاطی میشد.
جونکوک: نه.
خیلی آروم گفت.
جونکوک: فقط وقتی پای دلِت وسط نباشه.
سکوت.
سنگین.
خفهکننده.
دستم مشت شد.
ناخنهام رفت توی پوستم.
الا: اسمشو نیار…
زمزمه کردم.
صدام…
این بار کمی شکست.
اون یه قدم دیگه جلو اومد.
خیلی نزدیک.
خطرناک نزدیک.
جونکوک: پس بگو چی بود، الا…
چشمهاش قفل شد توی من.
جونکوک: چرا ماشه رو نکشیدی؟
نفس کشیدم.
سنگین.
دردناک.
لبهام باز شد—
اما هیچ صدایی نیومد.
چشمهام لرزید.
برای یه لحظه کوتاه.
و اون…
همونو دید.
و فهمید.
ادامه دارد......
نظر بدین و لایک کنیددددد🔪🔪🎀🎀
خب خب دیدم همه تون خیلی دوست داشتین،براتون پارت بزارم و براتون گذاشتم
پس ذوق مو کور نکنید و حمایت کنید تروخدا
دوستون دارم یه دنیا بایییبی 🎀💋
- ۶۹۲
- ۲۵ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط