اسم فیک اون واسه منه
اسم فیک: اون واسه منه
p50
تهیونگ: ضربان قلبم تند میزد... تمام خاطرات کوچیکیه ات یادم افتاد... جونگکوکککک من اون رو به تو سپردممم گفتم مثل چشات ازش مراقبت کننن ولی تو... الان کجایییین؟؟؟؟
جونگکوک: اسپانیا... اومدیم.... ما.. مادرید... کاش پام میشکست و نمیومدمم
تهیونگ: تا پیداش نکنی حق ندارییی بیای سئول... رفتم تو قسمت ردیاب گوشی ات... خارج از شهرههه... بغل یه اتوبان... برات میفرستمش. من میدونم این کاره کیه.... اون تهجون عوضی....
جونگکوک: ت تهجون؟.. اون که آخه....
تهیونگ: اونم از ات خوشش میاد... جونگکوک باید زود خودتو بهش برسونی تا کار از کار نگذشته... بغض کردم... اون... اون هرکاری میتونه بکنههه.... این آخرین فرصتیه که میتونی ات رو داشته باشی وگرنه زندت نمیذارمم
جونگکوک: با صدایی که میلرزید حرفشو تایید کردم و تلفن رو قطع کردم...
تهیونگ لوکیشن ات رو فرستاد... پامو تا ته روی گاز گذاشتمم و به اون سمت رفتم
ویو چند دیقه بعد
رسیدم به اون محل.... یه سولهی مخروبه که توش هیچ نشونه از آدم نبود
واردش شدم.. صدایی شنیدم و سریع کُلتَم رو برداشتم... جلوتر رفتم و صدای حرفای تهجون رو شنیدم... قلبم به درد اومد و اشکام تند تند میریختن.... سرم رو از پشت دیوار بیرون آوردم و به اون سمت نگاه کردم با چیزی که دیدم کل خون جلوی چشامو گرفت
کثافت آش*غغال حروم*زادههه گمشووو اون طرففف و یه گلوله به شونش زدم..
تهجون: افتادم روی زمین و سوزش بدی رو حس میکردم...
جونگکوک: ات رو گرفتم تو بغلم بیهوش شده بود... ملافهای که اونجا بود روش انداختم
ات...؟... اات؟... تروخدا بیدار شو تا من دوباره اون چشمال تیلهایت رو ببینم:)... ات؟؟... میبینی که دارم گریه میکنم پس چرا انقد بی رحمی که پا نمیشی؟:/
ات: ج.. جو.. جونگ.. کوک... دستم رو بردم سمت صورتش رو اشکاشو پاک کردم... این.. طوری ب... برا.. من گریه میکنی؟!
جونگکوک: دستشو گرفتم و بوسه ای روشو گذاشتم... لبخندی از دیدنش زدم و تو آغوشم کشیدمش.... فقط بذار یه چند لحظه تو همین حالت بمونیم:)
تهجون: خودمو کشون کشون به تفنگی که بغلم بود رسوندم و به سمت ات هدف گرفتم
جونگکوک: اتتت... با داد*... ات رو بلند کردم و به سمت مخالف چرخوندمش که سوزش عمیقی رو توی کمر احساس کردم... ات... ت.. تو.. خوبی؟
ات: آ... آره من خوبم.. تو....؟ دستم پر از خون شد..... جونگکوکاااا... تروخدا.... نه، نه، نه کوکیییم.... به من نگاه کننن نفس بکش... تروخدااا...
جونگکوک: م.. من؟... ح.. حالم خوبه... اگه ت.. تو حالت... خ... خوب باشه... می... میشه برا... برای آ.. آخرین... ب.. بار... ب.. ببوسمت؟:)
دوستان عزیزم🧻🫴🫠
گریه کن، گریه قشنگه... 😭❤️🩹
p50
تهیونگ: ضربان قلبم تند میزد... تمام خاطرات کوچیکیه ات یادم افتاد... جونگکوکککک من اون رو به تو سپردممم گفتم مثل چشات ازش مراقبت کننن ولی تو... الان کجایییین؟؟؟؟
جونگکوک: اسپانیا... اومدیم.... ما.. مادرید... کاش پام میشکست و نمیومدمم
تهیونگ: تا پیداش نکنی حق ندارییی بیای سئول... رفتم تو قسمت ردیاب گوشی ات... خارج از شهرههه... بغل یه اتوبان... برات میفرستمش. من میدونم این کاره کیه.... اون تهجون عوضی....
جونگکوک: ت تهجون؟.. اون که آخه....
تهیونگ: اونم از ات خوشش میاد... جونگکوک باید زود خودتو بهش برسونی تا کار از کار نگذشته... بغض کردم... اون... اون هرکاری میتونه بکنههه.... این آخرین فرصتیه که میتونی ات رو داشته باشی وگرنه زندت نمیذارمم
جونگکوک: با صدایی که میلرزید حرفشو تایید کردم و تلفن رو قطع کردم...
تهیونگ لوکیشن ات رو فرستاد... پامو تا ته روی گاز گذاشتمم و به اون سمت رفتم
ویو چند دیقه بعد
رسیدم به اون محل.... یه سولهی مخروبه که توش هیچ نشونه از آدم نبود
واردش شدم.. صدایی شنیدم و سریع کُلتَم رو برداشتم... جلوتر رفتم و صدای حرفای تهجون رو شنیدم... قلبم به درد اومد و اشکام تند تند میریختن.... سرم رو از پشت دیوار بیرون آوردم و به اون سمت نگاه کردم با چیزی که دیدم کل خون جلوی چشامو گرفت
کثافت آش*غغال حروم*زادههه گمشووو اون طرففف و یه گلوله به شونش زدم..
تهجون: افتادم روی زمین و سوزش بدی رو حس میکردم...
جونگکوک: ات رو گرفتم تو بغلم بیهوش شده بود... ملافهای که اونجا بود روش انداختم
ات...؟... اات؟... تروخدا بیدار شو تا من دوباره اون چشمال تیلهایت رو ببینم:)... ات؟؟... میبینی که دارم گریه میکنم پس چرا انقد بی رحمی که پا نمیشی؟:/
ات: ج.. جو.. جونگ.. کوک... دستم رو بردم سمت صورتش رو اشکاشو پاک کردم... این.. طوری ب... برا.. من گریه میکنی؟!
جونگکوک: دستشو گرفتم و بوسه ای روشو گذاشتم... لبخندی از دیدنش زدم و تو آغوشم کشیدمش.... فقط بذار یه چند لحظه تو همین حالت بمونیم:)
تهجون: خودمو کشون کشون به تفنگی که بغلم بود رسوندم و به سمت ات هدف گرفتم
جونگکوک: اتتت... با داد*... ات رو بلند کردم و به سمت مخالف چرخوندمش که سوزش عمیقی رو توی کمر احساس کردم... ات... ت.. تو.. خوبی؟
ات: آ... آره من خوبم.. تو....؟ دستم پر از خون شد..... جونگکوکاااا... تروخدا.... نه، نه، نه کوکیییم.... به من نگاه کننن نفس بکش... تروخدااا...
جونگکوک: م.. من؟... ح.. حالم خوبه... اگه ت.. تو حالت... خ... خوب باشه... می... میشه برا... برای آ.. آخرین... ب.. بار... ب.. ببوسمت؟:)
دوستان عزیزم🧻🫴🫠
گریه کن، گریه قشنگه... 😭❤️🩹
- ۲۳۳
- ۱۳ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط