ادامه
ادامه 114
_بار؟
&همسنامون هستن.. اونقدرام هات نیست نترس..
+جونگ کوکک..
×بیا پایین..
+نمیخوام..
×عه پس منم میرم بغل داداشت..
اومدم پایین و کنار تهیونگ نشستم و دستشو گرفتم..
+نه خیر..
&خیلی کیوتی.. مناسب کوک نیستی.. خخخ
_بهتره دنبال یکی دیگه بگردی.. ات اصلا به نمیااد..
&کی ات رو خواست؟
_من... الانم دارمش فضولیش به ادمایی مثل تونیومده..
×من چیتم؟
&بهتره وارد ماجرا نشیم..
+نههه بزار بگه.. بگو بیب.. (با حرص)
_خواهرم..
×هع.. تهیونگ ات چیته؟
÷ای بابااا
×نه بگوو
÷خواهرمه دیگه..
+هع.. عزیزم توکه تازه باکوک خوی شدی و خودتو خواهرش میدونی.. من که بودم... حالا؟
×هفففف... اینکه بری توی خانواده جدید بهتره تا بکی همیشه تو زندگیت باشه عزیزم..
+خاطره چی؟ داری؟
جین: ات جان ولش کن..
_شما نمیخواین هیچ موقع بحثتونو تموم کنین؟
×جونگ کوک نگا کن چیمیگههه... ههقق
_ولش کن..
+خخخ.. خب راست میگم..
_ات منم صبری دارم..
+خب؟
_گفتم جهت اطلاع فراموش نکنی..
×خیلی خب داداشی نمیخواد دعواش کنی گناه داره..
+یااااااا
÷آیو بس کن ...ات بیا بریم تو اتاق...
یک ساعت بعد..
ات"
سرم تو گوشیم بود و روی تخت دراز کشیده بودم تهیونگ کنارم خوابیده بود...
روی تخت نشستم و بهش نگا میکردم..
خیلی کیوت خوابیده بود.. اون همیشه همینجوری میخوابید... همیشه توی دعوا ها بیشتر وقتا حق رو میداد به من و هوامو داشته... فقط یکم باهم دعوا میکردیم..
اروم گونشو بوسیدم و بلند شدم و اومدم بیرون..
اون دوتا روی مبل لم داده بودن..
آیو سرشو گذاشته بود روی پایه جونگ کوک و کوک موهاشو ناز میکرد و باهم دیگه میخندیدن..
_بار؟
&همسنامون هستن.. اونقدرام هات نیست نترس..
+جونگ کوکک..
×بیا پایین..
+نمیخوام..
×عه پس منم میرم بغل داداشت..
اومدم پایین و کنار تهیونگ نشستم و دستشو گرفتم..
+نه خیر..
&خیلی کیوتی.. مناسب کوک نیستی.. خخخ
_بهتره دنبال یکی دیگه بگردی.. ات اصلا به نمیااد..
&کی ات رو خواست؟
_من... الانم دارمش فضولیش به ادمایی مثل تونیومده..
×من چیتم؟
&بهتره وارد ماجرا نشیم..
+نههه بزار بگه.. بگو بیب.. (با حرص)
_خواهرم..
×هع.. تهیونگ ات چیته؟
÷ای بابااا
×نه بگوو
÷خواهرمه دیگه..
+هع.. عزیزم توکه تازه باکوک خوی شدی و خودتو خواهرش میدونی.. من که بودم... حالا؟
×هفففف... اینکه بری توی خانواده جدید بهتره تا بکی همیشه تو زندگیت باشه عزیزم..
+خاطره چی؟ داری؟
جین: ات جان ولش کن..
_شما نمیخواین هیچ موقع بحثتونو تموم کنین؟
×جونگ کوک نگا کن چیمیگههه... ههقق
_ولش کن..
+خخخ.. خب راست میگم..
_ات منم صبری دارم..
+خب؟
_گفتم جهت اطلاع فراموش نکنی..
×خیلی خب داداشی نمیخواد دعواش کنی گناه داره..
+یااااااا
÷آیو بس کن ...ات بیا بریم تو اتاق...
یک ساعت بعد..
ات"
سرم تو گوشیم بود و روی تخت دراز کشیده بودم تهیونگ کنارم خوابیده بود...
روی تخت نشستم و بهش نگا میکردم..
خیلی کیوت خوابیده بود.. اون همیشه همینجوری میخوابید... همیشه توی دعوا ها بیشتر وقتا حق رو میداد به من و هوامو داشته... فقط یکم باهم دعوا میکردیم..
اروم گونشو بوسیدم و بلند شدم و اومدم بیرون..
اون دوتا روی مبل لم داده بودن..
آیو سرشو گذاشته بود روی پایه جونگ کوک و کوک موهاشو ناز میکرد و باهم دیگه میخندیدن..
- ۹.۴k
- ۲۸ دی ۱۴۰۲
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط