خنده های لب تو باز گرفتارم کرد

خنده های لب تو باز گرفتارم کرد
غمزه فرمودی و چشمان تو بیمارم کرد

روزگاری به دلم بود که آدم بشوم
خوشه ی گندم لبهات، گنهکارم کرد

خواستم راز من و تو نشود فاش ولی
مستی جام می ات، حکم به اقرارم کرد

بوسه خواهی ز لبت دست خودم نیست عزیز!
جنس مرغوب لبان تو خریدارم کرد

من غم عشق تو را از همه پنهان کردم
قصه را فاش، همین زردی رخسارم کرد

هی به خود گفتم از عشقت نزنم حرف ولی
عاقبت شهره ی هر کوچه و بازارم کرد!
دیدگاه ها (۱)

نامــه ای با اشک چشمانم نوشتم او نخواند پای عهد بستـــه من م...

نگاهم می کنی اما تماشایت تماشا نیستکه از چشمان تو حتی کمی هم...

یه تبسم... به تکلم....به دلارایی توبه خموشی...به تماشا...به ...

در وادی عشق ِ تــو دلم خسته ترین استوای از دل دیوانه که دل ب...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط