☆چندپارتی☆
☆چندپارتی☆
☆پارت: ۰۵☆
☆وقتی دخترتون.....☆
سوار ماشین شدید و راه افتادین...
هیونجین پست فرمون بود و با دست ازادش دستت رو گرفته بود، تا مبادا حرف تندی به هیرا بزنی...
از اینه عقب نگاهی به هیرا انداخت...
-هیرا؟؟
اروم صدا زد...
*ب...بله...ب...بابا؟
-چرا به من و مامانت چیزی نگفتی؟؟ این موضوع کوچیکی نیست،ما باید خبردار میشدیم!
*این...چون...چون این....یه تابو محسوب میشه....
جمله اخرش رو زمزمه کرد، اما نتونست ز گوش های تیز شما در امان بمونه....
+تابو؟؟؟
*اکه میفهمیدید....ازم نا امید میشدین....
-دقیقا چرا بابد ازت ناامید بشیم؟
*چون من متفاوتم...نمیتونم....نمیتونم با پسرا ارتباط بگیرم...و حتی در اینده هم...نمیتونم برای خانوادهمون وارث بیارم...
با شنیدن این حرف مخت سوت کشید...
دیگه نتوستی تحمل کنی و برگشت و پشتت رو نگاه کردی، اینقدر عصبی بودی که هیرا بیش از حد ازت ترسیده بود.
+دقیقا کی ازت وارث خواست؟؟؟؟؟مگه چند سالته بچه؟ چرا داری به این شعر و ور ها فکر میکنی؟ کار دیگه ای نداری؟؟؟؟؟ چرا بجای اینکه بشینی سر درس و مشقت داری به حامله شدن یا نشدن فکر میکنی هان؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
از دادت گریهش گرفت...
هیونجین که اوضاع رو درک کرده بود کنار جاده ایست کرد....
-هیرا! تنها چیز مهم برای ما خوشحالی توعه...ما نمیخواییم چیزی رو بهت تحمیل کنیم...اگر از دخترا خوشت میاد هیچ ایرادی نداره، ما فقط از این ناراحتیم که تو هیچی به ما نگفتی! باید بهمون اعتماد کنی تا بتونیم ازت طرفداری کنیم. ما نیازی به وارثی از طرف تو نداریم عزیزم. این موضوعاتیه که تو نباید بهش فکر کنی!
*ولی....این شرماروه...
+دقیقا چه کوفتی شرماوره؟
*بودن دوتا دختر...باهم....
+و دقیقا این نظر کدوم بزرگواریه؟؟؟؟
با تمسخر پرسیدی و برگشتی و پشتت رو به هیرا کردی....
به بیرون نگاهی کردی و به پشتی صندلی تکیه دادی...
+اگه دوستش داری پاش وایسا...بزدل نباش.
با ظنیدن این حرف ازت برق امید توی چشماش درخشید....
*ی..یعنی شما...مشکلی باهاش ندارید؟
-نه عزیزم....مشکلی نیست...
فقط سکوت کردی..
هردو با انتظار بهت نگاه کردن...
*م..مامان؟
+مشکلی نیست...
خوشحال شد...
*واقعا مامان؟؟
+اره واقعا! ولی فکر نکن به همین راحتی ها بخشیده شدی!
دستش رو روی شونهت گذاشت....
*ممنونم مامان...
هیونجین با لبخند ارومی اخرین نگاه رو بهتون انداخت و دوباره شروع به رانندگی کرد.
پایان
☆پارت: ۰۵☆
☆وقتی دخترتون.....☆
سوار ماشین شدید و راه افتادین...
هیونجین پست فرمون بود و با دست ازادش دستت رو گرفته بود، تا مبادا حرف تندی به هیرا بزنی...
از اینه عقب نگاهی به هیرا انداخت...
-هیرا؟؟
اروم صدا زد...
*ب...بله...ب...بابا؟
-چرا به من و مامانت چیزی نگفتی؟؟ این موضوع کوچیکی نیست،ما باید خبردار میشدیم!
*این...چون...چون این....یه تابو محسوب میشه....
جمله اخرش رو زمزمه کرد، اما نتونست ز گوش های تیز شما در امان بمونه....
+تابو؟؟؟
*اکه میفهمیدید....ازم نا امید میشدین....
-دقیقا چرا بابد ازت ناامید بشیم؟
*چون من متفاوتم...نمیتونم....نمیتونم با پسرا ارتباط بگیرم...و حتی در اینده هم...نمیتونم برای خانوادهمون وارث بیارم...
با شنیدن این حرف مخت سوت کشید...
دیگه نتوستی تحمل کنی و برگشت و پشتت رو نگاه کردی، اینقدر عصبی بودی که هیرا بیش از حد ازت ترسیده بود.
+دقیقا کی ازت وارث خواست؟؟؟؟؟مگه چند سالته بچه؟ چرا داری به این شعر و ور ها فکر میکنی؟ کار دیگه ای نداری؟؟؟؟؟ چرا بجای اینکه بشینی سر درس و مشقت داری به حامله شدن یا نشدن فکر میکنی هان؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
از دادت گریهش گرفت...
هیونجین که اوضاع رو درک کرده بود کنار جاده ایست کرد....
-هیرا! تنها چیز مهم برای ما خوشحالی توعه...ما نمیخواییم چیزی رو بهت تحمیل کنیم...اگر از دخترا خوشت میاد هیچ ایرادی نداره، ما فقط از این ناراحتیم که تو هیچی به ما نگفتی! باید بهمون اعتماد کنی تا بتونیم ازت طرفداری کنیم. ما نیازی به وارثی از طرف تو نداریم عزیزم. این موضوعاتیه که تو نباید بهش فکر کنی!
*ولی....این شرماروه...
+دقیقا چه کوفتی شرماوره؟
*بودن دوتا دختر...باهم....
+و دقیقا این نظر کدوم بزرگواریه؟؟؟؟
با تمسخر پرسیدی و برگشتی و پشتت رو به هیرا کردی....
به بیرون نگاهی کردی و به پشتی صندلی تکیه دادی...
+اگه دوستش داری پاش وایسا...بزدل نباش.
با ظنیدن این حرف ازت برق امید توی چشماش درخشید....
*ی..یعنی شما...مشکلی باهاش ندارید؟
-نه عزیزم....مشکلی نیست...
فقط سکوت کردی..
هردو با انتظار بهت نگاه کردن...
*م..مامان؟
+مشکلی نیست...
خوشحال شد...
*واقعا مامان؟؟
+اره واقعا! ولی فکر نکن به همین راحتی ها بخشیده شدی!
دستش رو روی شونهت گذاشت....
*ممنونم مامان...
هیونجین با لبخند ارومی اخرین نگاه رو بهتون انداخت و دوباره شروع به رانندگی کرد.
پایان
- ۳۱۲
- ۱۷ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط