V... RHS:
V... RHS:
دیانا: ساعت ۵ و نیم بود و تو راه بودیم ارسلان از خوشحالی نمیدونس چیکار کنه و من از استرس
ارسلان: پیاده شو رسیدیم خانم
دیانا: وای ارسلان همچی خوبه ؟
ارسلان: عالیه بریم
دیانا: بریم.... وارد خونه مامان جون ارسلان شدیم همه بودت و مامان ارسلان هم کنار میز خوراکی ها بود ارسلان دستمو گرفت و رفتیم وسط حیاط و به همه سلام کردیم
ارسلان: امشب میخوام یه خبر خوب به همتون بدم ... مامان میشه بیای اینجا
الهه : بلخ پسرم.. نزدیک ارسلان و دیانا شدم که دیانا یه جعبه بهم داد
دیانا: مامان جون این واسه شماست
الهه : قربونت برم عروس گلم مرسی .... در جعبه رو باز کردم یه کارت بود روش نوشه بود مادربزرگ شدنت مبارک ... شوک شدم کارت رو بیرون آوردم یا یه بیبی چک روبه رو شدم و فهمیدم چی شده و محکم دیانا رو بغل کردم
دیانا: مامان ارسلان ۵ مین تو بغلم بود و بعد ۵ مین ارسلان رو بغل کردو بعدشم کلی بوسم کرد و در آخر جوراب بچگونه رو بالا گرفت و گف مادربزرگ شدنم مبارک
دیانا: ساعت ۵ و نیم بود و تو راه بودیم ارسلان از خوشحالی نمیدونس چیکار کنه و من از استرس
ارسلان: پیاده شو رسیدیم خانم
دیانا: وای ارسلان همچی خوبه ؟
ارسلان: عالیه بریم
دیانا: بریم.... وارد خونه مامان جون ارسلان شدیم همه بودت و مامان ارسلان هم کنار میز خوراکی ها بود ارسلان دستمو گرفت و رفتیم وسط حیاط و به همه سلام کردیم
ارسلان: امشب میخوام یه خبر خوب به همتون بدم ... مامان میشه بیای اینجا
الهه : بلخ پسرم.. نزدیک ارسلان و دیانا شدم که دیانا یه جعبه بهم داد
دیانا: مامان جون این واسه شماست
الهه : قربونت برم عروس گلم مرسی .... در جعبه رو باز کردم یه کارت بود روش نوشه بود مادربزرگ شدنت مبارک ... شوک شدم کارت رو بیرون آوردم یا یه بیبی چک روبه رو شدم و فهمیدم چی شده و محکم دیانا رو بغل کردم
دیانا: مامان ارسلان ۵ مین تو بغلم بود و بعد ۵ مین ارسلان رو بغل کردو بعدشم کلی بوسم کرد و در آخر جوراب بچگونه رو بالا گرفت و گف مادربزرگ شدنم مبارک
- ۱۶.۵k
- ۱۲ خرداد ۱۴۰۲
دیدگاه ها (۱۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط