دست بردم که کشم تیر غمش را از دل

دست بردم که کشم تیر غمش را از دل

تیر دیگر زد و بر دوخت دل و دست به هم
وصال شیرازی
#شعر
دیدگاه ها (۱)

از زاری و افغان من گردد دل او سخت ترای گریه بر آبم مران ای آ...

ای جامِ بهم ریخته ، صدبار نگفتمبا سنگدلان یار مشو ، می شکنند...

از گلشن وصالت یک گل نچیدم اماصد نیش خار خوردم از دست باغبانت...

رنگ راحت کو به عمر، این تیر پرتاب اجل؟ می‌گریزد سایه، چون دی...

نکند دست کسیدست تو رالمس کند!کاش این دلهرهاینقدردل آزار نبود...

دیگه به نبودت عادت کرده بودم خو دمو با خیالت راحت کرده بودم ...

مکش منت به هر نامرد و مردیمده دل را به ذلت دست فردی#صائب‌تبر...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط