⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹

⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹
p49
داخل سالن، یکی از نگهبان‌ها سرش رو پایین انداخته بود.
روبه‌روش...
جیمین ایستاده بود.
دیگه خبری از سکوت همیشگی نبود.
صدای جیمین توی سالن پیچید.
«سه بار گفتم هیچ‌کس بدون اجازه وارد طبقه‌ی غربی نمی‌شه.»

نگهبان با دست‌های لرزون گفت:
«قربان... من فقط—»

«فقط؟»
جیمین یک قدم جلو رفت.
«اگه قرار بود هرکس هر کاری دلش خواست بکنه، دیگه اینجا قانون معنی نداشت.»

نگهبان سرش رو پایین‌تر انداخت.
«اشتباه کردم...»
چند ثانیه سکوت شد.

«برای یک هفته از نگهبانی معاف میشی. برو.»

نگهبان سریع تعظیم کرد و از سالن بیرون رفت.
نینا بی‌اختیار به جیمین خیره شده بود.

جیمین سرش رو برگردوند.
نگاهش با نگاه نینا گره خورد.
خیلی کوتاه گفت:
«از این طرف نیا.»

و بدون اینکه منتظر جوابش بمونه، از کنارش رد شد.

نینا فقط به پشت سرش نگاه کرد و با یه تصمیم یهویی
سریع آستین کت جیمین رو گرفت

راهروی سنگی ساکت شده بود.
فقط صدای مشعل‌هایی که روی دیوار می‌سوختن، بینشون می‌پیچید.
جیمین خواست بی توجه راه بیفته.
اما صدای نینا باعث شد قدمش همون‌جا متوقف بشه.
«صبر کن...»

«چیه؟»

نینا به پشتش خیره شده بود.
تمام راه، هزار بار تصمیم گرفته بود هیچی نگه
دیدگاه ها (۰)

⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹p50تمام راه، هزار بار تصمیم گرفته بود هیچ...

⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹p51جیمین چیزی نگفت. دوباره بهش نگاه کرد. ...

⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹p48دستش روی دستگیره موند.«ممکنه دفعه‌ی بع...

⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹p47«نه، نمی‌دونی.»چند لحظه سکوت کرد. با ص...

⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹p45درست...به سمت همون جایی که نینا پشت پر...

⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹p30چند دقیقه بعد نتونست جلوی کنجکاویش رو ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط