بیا دست قشنگ و مهربانت را عصایی کن که برخیزم....

بیا دست قشنگ و مهربانت را عصایی کن که برخیزم....

و شور انگیز و شوق آلود به دامان شقایقها بیاویزم....

بدزدم تیشه ی فرهاد عاشق را...

و بی پروا چنان رعدی بنای سنگی غم را فرو ریزم...

بسازم کلبه ی عشقی میان باغ فرداها....

و حافظ وار بر بام فلک طرحی دگر از عشق اندازم...

و نقش دیگری ریزم...
دیدگاه ها (۳)

بیا دست قشنگ مهربانت را عصایی کن که برخیزم و شور انگیز و شوق...

آهوی من. برایت بسازم کلبه عشقی. میان باغ فرداها..و حافظ وار ...

خنده های شیرین..

خنده های شیرین...

خنده های شیرین..

خنده بازار...

گفت آخ آخ دلا از دست تنهایی به جونُم، گفتم منکه همه‌ی درونم ...

کپی ممنوع

سریال ترکی

#اخرین_پست_امشب 🙏🏻🌹بعضی شب‌ها، آدم فقط دلش می‌خوادشهر بخوابه...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط