بیا دست قشنگ و مهربانت را عصایی کن که برخیزم....
بیا دست قشنگ و مهربانت را عصایی کن که برخیزم....
و شور انگیز و شوق آلود به دامان شقایقها بیاویزم....
بدزدم تیشه ی فرهاد عاشق را...
و بی پروا چنان رعدی بنای سنگی غم را فرو ریزم...
بسازم کلبه ی عشقی میان باغ فرداها....
و حافظ وار بر بام فلک طرحی دگر از عشق اندازم...
و نقش دیگری ریزم...
و شور انگیز و شوق آلود به دامان شقایقها بیاویزم....
بدزدم تیشه ی فرهاد عاشق را...
و بی پروا چنان رعدی بنای سنگی غم را فرو ریزم...
بسازم کلبه ی عشقی میان باغ فرداها....
و حافظ وار بر بام فلک طرحی دگر از عشق اندازم...
و نقش دیگری ریزم...
- ۱.۲k
- ۲۴ آبان ۱۳۹۶
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط