🖤 قراردادی که واقعی شد
🖤 قراردادی که واقعی شد
پارت ۲۴ | پشت در
راهرو طولانیتر از چیزی بود که هانا تصور میکرد.
چراغها یکییکی با نزدیک شدنشان روشن میشدند.
جونگکوک پشت سر هانا حرکت میکرد.
سونگهو چند قدم عقبتر بود.
هانا بدون اینکه برگردد گفت:
— تهیونگ کجاست؟
جونگکوک جواب داد:
— نمیدونم.
— ولی صدایش از بلندگو پخش شد.
— یعنی اینجا بوده.
سونگهو گفت:
— یا هنوز اینجاست.
هانا ایستاد.
— فرقشون چیه؟
سونگهو لبخند نزد.
— خیلی زیاد.
چند قدم جلوتر، به یک در فلزی رسیدند.
روی در فقط یک عدد نوشته شده بود:
17
هانا دستش رو روی در گذاشت.
قفل خودش باز شد.
تق.
در کنار رفت.
هانا نفسش رو حبس کرد.
داخل اتاق، مردی کنار پنجره ایستاده بود.
موهایش کمی سفید شده بود.
اما هانا همان لحظه شناختش.
— بابا...
مرد برگشت.
چشمهای هانا پر از اشک شد.
پدرش چند قدم جلو آمد.
— هانا...
هانا دوید سمتش.
پدرش او را در آغوش گرفت.
— فکر کردم دیگه نمیبینمت.
هانا با صدای لرزون گفت:
— چرا گذاشتی فکر کنم مردی؟
پدرش جواب نداد.
— چرا حافظهام رو پاک کردی؟
پدرش آهسته گفت:
— چون مجبور بودم.
هانا عقب رفت.
— مجبور بودی منو از زندگی خودم بیخبر کنی؟
— اگر یادت میموند، پیدات میکردن.
— چه کسی؟
پدرش نگاهش رو به جونگکوک انداخت.
— اونا.
هانا گفت:
— همهشون؟
پدرش سرش رو تکون داد.
— نه.
بعد به سونگهو نگاه کرد.
— فقط کسی که از اول همهچیز رو کنترل میکرد.
سونگهو اخم کرد.
— منظورت کیه؟
پدر هانا آرام گفت:
— خودت خوب میدونی.
سونگهو یک قدم جلو رفت.
— تو هنوز هم داری دروغ میگی.
جونگکوک فوراً بینشان قرار گرفت.
هانا با تعجب گفت:
— شما دوتا از قبل همدیگه رو میشناختین؟
پدرش گفت:
— سالهاست.
هانا برگشت سمت جونگکوک.
— تو هم میدونستی؟
جونگکوک آهسته گفت:
— آره.
هانا با ناراحتی گفت:
— چرا هیچکس به من راست نمیگه؟
پدرش نزدیک شد.
— چون تو مهمترین بخش این ماجرا هستی.
— من؟
— بله.
پدرش گردنبند هانا رو گرفت.
— این فقط یه کلید نیست.
پلاک رو باز کرد.
قطعهی کوچک K-17 بیرون آمد.
پدرش آن را پشت یک دستگاه کوچک روی دیوار قرار داد.
ناگهان صدای قفلهای مکانیکی بلند شد.
یک صفحهی مخفی از دیوار کنار رفت.
پشت آن، یک گاوصندوق بزرگ قرار داشت.
هانا با تعجب گفت:
— دفتر...
پدرش سرش رو تکون داد.
— این همون چیزیه که همه دنبالش بودن.
جونگکوک نزدیک شد.
— بازش کن.
پدر هانا گفت:
— نه.
همه ساکت شدند.
— چرا؟
پدر هانا به هانا نگاه کرد.
— چون فقط خود هانا باید بازش کنه.
هانا جلو رفت.
دستش رو روی صفحهی گاوصندوق گذاشت.
سیستم روشن شد.
روی صفحه نوشته شد:
IDENTITY CONFIRMED
بعد یک سؤال ظاهر شد:
«اولین کسی که به او اعتماد کردی چه کسی بود؟»
هانا خشکش زد.
سه اسم روی صفحه ظاهر شد:
JUNGKOOK
TAEHYUNG
DOHA
هانا به صفحه خیره شد.
پدرش آرام گفت:
— جواب رو فقط خودت میدونی.
هانا نفس عمیقی کشید.
انگشتش رو بالا برد...
اما قبل از اینکه انتخاب کنه، صدای انفجاری از بیرون ساختمان بلند شد.
چراغها خاموش شدند.
درها قفل شدند.
و صدای تهیونگ از بلندگو آمد:
— هانا، هر جوابی بدی، یکی از ما رو برای همیشه از دست میدی.
هانا دستش رو از روی صفحه برداشت.
و فهمید...
این سؤال اصلاً برای باز کردن گاوصندوق نبود.
برای پیدا کردن خیانتکار بود.
ادامه دارد...
#فیکشن #فیکشن_بی_تی_اس #فیک #بنگتن #بی_تی_اس #جونگکوک #تهیونگ #نامجون #جین #جیهوپ #شوگا #جیمین #سناریو #رمان #فیکشن_فارسی #فیکشن_جونگکوک #فیکشن_تهیونگ #فیک_جونگکوک #فیک_تهیونگ #رمان_فانتزی #رمان_عاشقانه #داستان #داستان_فارسی #فیکشن_نویسی #نویسنده #آرمی #آرمی_فیکشن #BTS #Jungkook #Taehyung #BTSFiction #حمایت #حمایت_از_فیکشن #لایک #کامنت #پارت_بعدی #قراردادی_که_واقعی_شد
پارت ۲۴ | پشت در
راهرو طولانیتر از چیزی بود که هانا تصور میکرد.
چراغها یکییکی با نزدیک شدنشان روشن میشدند.
جونگکوک پشت سر هانا حرکت میکرد.
سونگهو چند قدم عقبتر بود.
هانا بدون اینکه برگردد گفت:
— تهیونگ کجاست؟
جونگکوک جواب داد:
— نمیدونم.
— ولی صدایش از بلندگو پخش شد.
— یعنی اینجا بوده.
سونگهو گفت:
— یا هنوز اینجاست.
هانا ایستاد.
— فرقشون چیه؟
سونگهو لبخند نزد.
— خیلی زیاد.
چند قدم جلوتر، به یک در فلزی رسیدند.
روی در فقط یک عدد نوشته شده بود:
17
هانا دستش رو روی در گذاشت.
قفل خودش باز شد.
تق.
در کنار رفت.
هانا نفسش رو حبس کرد.
داخل اتاق، مردی کنار پنجره ایستاده بود.
موهایش کمی سفید شده بود.
اما هانا همان لحظه شناختش.
— بابا...
مرد برگشت.
چشمهای هانا پر از اشک شد.
پدرش چند قدم جلو آمد.
— هانا...
هانا دوید سمتش.
پدرش او را در آغوش گرفت.
— فکر کردم دیگه نمیبینمت.
هانا با صدای لرزون گفت:
— چرا گذاشتی فکر کنم مردی؟
پدرش جواب نداد.
— چرا حافظهام رو پاک کردی؟
پدرش آهسته گفت:
— چون مجبور بودم.
هانا عقب رفت.
— مجبور بودی منو از زندگی خودم بیخبر کنی؟
— اگر یادت میموند، پیدات میکردن.
— چه کسی؟
پدرش نگاهش رو به جونگکوک انداخت.
— اونا.
هانا گفت:
— همهشون؟
پدرش سرش رو تکون داد.
— نه.
بعد به سونگهو نگاه کرد.
— فقط کسی که از اول همهچیز رو کنترل میکرد.
سونگهو اخم کرد.
— منظورت کیه؟
پدر هانا آرام گفت:
— خودت خوب میدونی.
سونگهو یک قدم جلو رفت.
— تو هنوز هم داری دروغ میگی.
جونگکوک فوراً بینشان قرار گرفت.
هانا با تعجب گفت:
— شما دوتا از قبل همدیگه رو میشناختین؟
پدرش گفت:
— سالهاست.
هانا برگشت سمت جونگکوک.
— تو هم میدونستی؟
جونگکوک آهسته گفت:
— آره.
هانا با ناراحتی گفت:
— چرا هیچکس به من راست نمیگه؟
پدرش نزدیک شد.
— چون تو مهمترین بخش این ماجرا هستی.
— من؟
— بله.
پدرش گردنبند هانا رو گرفت.
— این فقط یه کلید نیست.
پلاک رو باز کرد.
قطعهی کوچک K-17 بیرون آمد.
پدرش آن را پشت یک دستگاه کوچک روی دیوار قرار داد.
ناگهان صدای قفلهای مکانیکی بلند شد.
یک صفحهی مخفی از دیوار کنار رفت.
پشت آن، یک گاوصندوق بزرگ قرار داشت.
هانا با تعجب گفت:
— دفتر...
پدرش سرش رو تکون داد.
— این همون چیزیه که همه دنبالش بودن.
جونگکوک نزدیک شد.
— بازش کن.
پدر هانا گفت:
— نه.
همه ساکت شدند.
— چرا؟
پدر هانا به هانا نگاه کرد.
— چون فقط خود هانا باید بازش کنه.
هانا جلو رفت.
دستش رو روی صفحهی گاوصندوق گذاشت.
سیستم روشن شد.
روی صفحه نوشته شد:
IDENTITY CONFIRMED
بعد یک سؤال ظاهر شد:
«اولین کسی که به او اعتماد کردی چه کسی بود؟»
هانا خشکش زد.
سه اسم روی صفحه ظاهر شد:
JUNGKOOK
TAEHYUNG
DOHA
هانا به صفحه خیره شد.
پدرش آرام گفت:
— جواب رو فقط خودت میدونی.
هانا نفس عمیقی کشید.
انگشتش رو بالا برد...
اما قبل از اینکه انتخاب کنه، صدای انفجاری از بیرون ساختمان بلند شد.
چراغها خاموش شدند.
درها قفل شدند.
و صدای تهیونگ از بلندگو آمد:
— هانا، هر جوابی بدی، یکی از ما رو برای همیشه از دست میدی.
هانا دستش رو از روی صفحه برداشت.
و فهمید...
این سؤال اصلاً برای باز کردن گاوصندوق نبود.
برای پیدا کردن خیانتکار بود.
ادامه دارد...
#فیکشن #فیکشن_بی_تی_اس #فیک #بنگتن #بی_تی_اس #جونگکوک #تهیونگ #نامجون #جین #جیهوپ #شوگا #جیمین #سناریو #رمان #فیکشن_فارسی #فیکشن_جونگکوک #فیکشن_تهیونگ #فیک_جونگکوک #فیک_تهیونگ #رمان_فانتزی #رمان_عاشقانه #داستان #داستان_فارسی #فیکشن_نویسی #نویسنده #آرمی #آرمی_فیکشن #BTS #Jungkook #Taehyung #BTSFiction #حمایت #حمایت_از_فیکشن #لایک #کامنت #پارت_بعدی #قراردادی_که_واقعی_شد
- ۳۳۷
- ۰۶ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط