.𝓟𝓪𝓻𝓽 ².

.𝓟𝓪𝓻𝓽 ².
𝑚𝑎𝑛𝑑𝑎𝑡𝑜𝑟𝑦 𝑠𝒉𝑎𝑟𝑒.
.𝓶𝓪𝓷𝓭𝓪𝓽𝓸𝓻𝔂 𝓼𝓱𝓪𝓻𝓮.



با پشت دستش تارهای مزاحم مو را از جلوی صورتش کنار زد و سینیِ نوشیدنی‌ها را از روی کانتر برداشت.

بوی قهوه‌ی تازه، غذاهای سرخ‌شده و ادویه‌های مختلف تمام فضای رستوران را پر کرده بود. صدای برخورد قاشق و چنگال با بشقاب‌ها، خنده‌ی مشتری‌ها و رفت‌وآمد مداوم گارسون‌ها باعث شده بود فضای رستوران همیشه زنده و شلوغ به نظر برسد.

در همان لحظه صدای میونگ‌هی از آن سوی سالن بلند شد:

_ میا! اون سفارش مال میز پنجِ.

میا سرش را به نشانه‌ی فهمیدن تکان داد.

_ باشه.

بعد سینی را محکم‌تر گرفت و از میان میزها عبور کرد.


رستوران بزرگ بود، آن‌قدر بزرگ که گاهی تا پایان شیفت پاهایش از خستگی بی‌حس می‌شدند؛ اما با تمام این شلوغی و زحمت، حقوقش هیچ‌وقت به اندازه‌ی کافی نبود.


وقتی به میز شماره پنج نزدیک شد، قدم‌هایش ناخودآگاه کند شدند.


با دیدن مردی که روبه‌رویش نشسته بود، نفسش برای لحظه‌ای گیر کرد.

سعی کرد خودش را عادی نشان دهد.


بدون اینکه به نگاه خیره‌ی مرد توجهی کند، سه لیوان نوشیدنی را یکی‌یکی روی میز گذاشت:

_ نوش جان.

صدایش آرام‌تر از همیشه بود.


خواست سریع از آنجا دور شود اما قبل از اینکه حتی یک قدم بردارد، صدای بم مرد متوقفش کرد:

_ میا...

دخترک همان‌جا ایستاد.

مرد با صدای خش‌دار گفت:

_ بعد از تموم شدن کارت، بیرون منتظرتم.


انگشت‌هایش دور لبه‌ی سینی جمع شد.



بعد به سختی لبخند لرزان و مصنوعی‌ای روی لب‌هایش نشاند و رو به مرد چرخید.

_ با.. باشه.


مرد فقط نگاهش کرد.
و در طول انجام کارش مدام بهش خیره بود.

میا همین که وارد آشپزخانه شد، نفس حبس‌شده‌اش را بیرون داد.

ناخنش را روی پوستش فرو برد و تو دلش زمزمه کرد:

«من هنوز پول رو جور نکردم!...»


میونگ‌هی که مشغول چیدن سفارش‌ها بود، با دیدن میا که غرق فکر بود اخم کرد:

_ حالت خوبه؟

میا سریع سرش را تکان داد:

_ آره... فقط یه کم خسته‌ام.

میونگ هی با تردید نگاهش کرد اما چیزی نگفت.

چند ثانیه بعد دوباره یک سفارش جدید جلویش گذاشت:

_ میز هشت.

میا لبخند کم‌رنگی زد و سینی را برداشت.

کار کردن تنها چیزی بود که می‌توانست برای چند دقیقه ذهنش را منحرف کند.

ادامه دارد...
حمایت یادتون نره
دیدگاه ها (۶)

فالو شه..@abanxm

.𝓟𝓪𝓻𝓽 ¹⁴...𝑐𝒉𝑎𝑠𝑒..~𝖈𝖍𝖆𝖘𝖊~تیشرت مشکی‌اش را پوشید، کلاه لبه‌دا...

.𝓟𝓪𝓻𝓽 ¹.𝑚𝑎𝑛𝑑𝑎𝑡𝑜𝑟𝑦 𝑠𝒉𝑎𝑟𝑒..𝓶𝓪𝓷𝓭𝓪𝓽𝓸𝓻𝔂 𝓼𝓱𝓪𝓻𝓮 .صدای زنگ‌های کلیسا...

رمان بلک گلد P۳سکوت سنگینی که تهیونگ پشت سرش گذاشته بود، مثل...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط