آغوش من دروازه های تخت جمشید است

آغوش من دروازه های تخت جمشید است

می خواستم تو پادشاه کشورم باشی

آتش کشیدی پایتخت شور و شعرم را

افسوس که می خواستی اسکندرم

باشی

این روزها حتی شبیه سایه ات هم نیست

مردی که یک شب بهترین تعبیر خوابم بود

مردی که با آن جذبه ی چشمِ رضاخانیش

یک روز تنها علت کشف حجابم بود

در بازوانت قتلگاه کوچکی داری

لبخند غارت می کند آن اخم تاتاریت

بر باد دادی سرزمین اعتمادم را

با ترکمنچای خیانت های قاجاریت

در شهرهای مرزی پیراهنم جنگ است

جغرافیای شانه هایت تکیه گاهم نیست

دارم تحصن می کنم با شعر بر لبهات

هر چند شرطی بر لب مشروطه خواهم نیست

من قرنها معشوقه ی تاریخی ات بودم

دیگر برای یک شروع تازه فرصت نیست

من دوستت دارم .. بغل کن گریه هایم را

لعنت به تاریخی که حتی درس عبرت نیست
دیدگاه ها (۶)

𝐛𝐞𝐭𝐰𝐞𝐞𝐧 𝐥𝐨𝐯𝐞 𝐚𝐧𝐝 𝐡𝐚𝐭𝐞𝐏𝐚𝐫𝐭:²¹ویو: ویکتوربعد از قطع تماس، چند ...

امروز فقط یک روز معمولی از سال نیست؛ امروز روز تولد کسی است ...

آغوش من دروازه های تخت جمشید است...می خواستم تو پادشاه کشورم...

آغوش من دروازه های تخت جمشید استمی خواستم تو پادشاه کشورم با...

آغوش من دروازه های تخت جمشید استمی خواستم تــو پادشاه کشو...

آغوش من دروازه های تخت جمشید استمی خواستم تو پادشاه کشورم با...

آغوش من دروازه های تخت جمشید استمی خواستم تو پادشاه کشورم با...

دختران عاشق بخوانند...پسران عاشق بدانند...آغوش من دروازه های...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط