فصل سوم ( شب دردناک )
فصل سوم ( شب دردناک )
پارت ۲۴۷
دال : خب پس میخواهید بگید بازم میخواید کار هان ها رو خراب کنید
جیمین: درسته دال چه عجب گرفتی
دال خنده ای کزد و گفت .... دال : خوب منم اینجوریم
جیمین: برای همینه که فکر میکنم بدبختم چون تو دست یاری هستی
دال خندش محو شد و سمته مبل کنار جیمین رفت و نشست برای لحظه ای چهرش غم میریخت ....
دال: شما واقعا میخواید امروز با کیم ات ازدواج کنید .... جیمین با پردن پاش رو آن یکی پاش در عمق افکارش فروع رفت خودشم نمیدانست که چی میخواست اینکه باهاش ازدواج کنه و بلایی بد تر را سرش بیاره و کافی بود در یک جشن هم ابرو سوجین هم ابرو آن دختر بیزبان را میبرد یا اینکه واقعا میخواست اون دختر زنش بشه و نگذارد یک پسر دیگه بهش حتی نگاهی هم بهش بندازه.... یا انتقام مادرش را بگیره با افکارش درگیر از رو مبل بلند شد و پنچره اتاقش رفت دست هایش را فروع بدره تو جیب شلوارش چشم هایش را ریز دوخته به بیرون ...
دال: آقای جیمین نمیخواهید بگید میخواهید چیکار کنید
جیمین : دال به نظرت کیم چانگ هو آدمی هستش که بخواد نوش رو مجبور به ازدواج با یک نفره دیگه هم بکنه
دال : درسته درست همچین آدمی هست
جیمین آهی کشید و گفت....... جیمین: یعنی مجبور به ازدواج شدم ..
دال : نه آقا معلومه که نه شما مجورکردن این اصلا اکان نداره اصلا با عقل جور در نمیاد .... جیمین سمتش برگشت و گیچ نگاهش کرد دال با وراجی ادامه داد .... دال : معلومه که جور نمیاد شما خودتان آدمی هستین که همه رو مجبور که کار و خوردن چیزی یا شاید هم ازدواج نمیکنید.. چه چه چه ... حرفا
اخره حرفش خنده ای کرد و به رئیس اش نگاه کرد ولی چهره عصبی و جدی رئیس را دید و لبخندش را جم کرد ....
جیمین: دال چرت و پرت هات تموم شد برو بیرون
دال : میریم ب....
جیمین: زود
دال: چشم .. رفت... جیمین با صدا بلند تر داد زد
جیمین: زووووود
دستیارش از رو مبل بلند شد و با قدم های آروم سمته در گفت .... دال: من برم یه دست کتو شلوار شیک بپوشم آخه رئیسم ازدواج می....
جیمین: داااااااااااال
دال دوتا پا داشته دو پا قرض گرفته و با سرعت جت از اتاق خارج شد ....
سوجین : ته ... تهیونگ دارم از نگرانی میمیرم
تهیونگ : همسرم نگران نباش.. اون پدرمه بلایی سره دخترم نمیاره
سوجین: ن..نمیدونم
گریه های همسرش زیاد تر میشد و شوهرش همچنان او را در آغوشش گرفته بود از دیروز تا الان هیچ خبری از دخترش نبود که کجاست ناگهانی گریه همسرش با صدا تماس گوشی اش قط شد و از آغوشش بیرون آمد
تهیونگ: پدره ... زود تماس را جواب داد و منتظر ماند
چانگ هو: هی پدرسگ چه خبرا
بچه ها با چاقو خیلی تیزی انگشتم رو بردیم تا حتی که چندیدن بخیه خورده ولی بازم براتون نوشتم دستم درد نکنه کای خداحافظی میکنه
پارت ۲۴۷
دال : خب پس میخواهید بگید بازم میخواید کار هان ها رو خراب کنید
جیمین: درسته دال چه عجب گرفتی
دال خنده ای کزد و گفت .... دال : خوب منم اینجوریم
جیمین: برای همینه که فکر میکنم بدبختم چون تو دست یاری هستی
دال خندش محو شد و سمته مبل کنار جیمین رفت و نشست برای لحظه ای چهرش غم میریخت ....
دال: شما واقعا میخواید امروز با کیم ات ازدواج کنید .... جیمین با پردن پاش رو آن یکی پاش در عمق افکارش فروع رفت خودشم نمیدانست که چی میخواست اینکه باهاش ازدواج کنه و بلایی بد تر را سرش بیاره و کافی بود در یک جشن هم ابرو سوجین هم ابرو آن دختر بیزبان را میبرد یا اینکه واقعا میخواست اون دختر زنش بشه و نگذارد یک پسر دیگه بهش حتی نگاهی هم بهش بندازه.... یا انتقام مادرش را بگیره با افکارش درگیر از رو مبل بلند شد و پنچره اتاقش رفت دست هایش را فروع بدره تو جیب شلوارش چشم هایش را ریز دوخته به بیرون ...
دال: آقای جیمین نمیخواهید بگید میخواهید چیکار کنید
جیمین : دال به نظرت کیم چانگ هو آدمی هستش که بخواد نوش رو مجبور به ازدواج با یک نفره دیگه هم بکنه
دال : درسته درست همچین آدمی هست
جیمین آهی کشید و گفت....... جیمین: یعنی مجبور به ازدواج شدم ..
دال : نه آقا معلومه که نه شما مجورکردن این اصلا اکان نداره اصلا با عقل جور در نمیاد .... جیمین سمتش برگشت و گیچ نگاهش کرد دال با وراجی ادامه داد .... دال : معلومه که جور نمیاد شما خودتان آدمی هستین که همه رو مجبور که کار و خوردن چیزی یا شاید هم ازدواج نمیکنید.. چه چه چه ... حرفا
اخره حرفش خنده ای کرد و به رئیس اش نگاه کرد ولی چهره عصبی و جدی رئیس را دید و لبخندش را جم کرد ....
جیمین: دال چرت و پرت هات تموم شد برو بیرون
دال : میریم ب....
جیمین: زود
دال: چشم .. رفت... جیمین با صدا بلند تر داد زد
جیمین: زووووود
دستیارش از رو مبل بلند شد و با قدم های آروم سمته در گفت .... دال: من برم یه دست کتو شلوار شیک بپوشم آخه رئیسم ازدواج می....
جیمین: داااااااااااال
دال دوتا پا داشته دو پا قرض گرفته و با سرعت جت از اتاق خارج شد ....
سوجین : ته ... تهیونگ دارم از نگرانی میمیرم
تهیونگ : همسرم نگران نباش.. اون پدرمه بلایی سره دخترم نمیاره
سوجین: ن..نمیدونم
گریه های همسرش زیاد تر میشد و شوهرش همچنان او را در آغوشش گرفته بود از دیروز تا الان هیچ خبری از دخترش نبود که کجاست ناگهانی گریه همسرش با صدا تماس گوشی اش قط شد و از آغوشش بیرون آمد
تهیونگ: پدره ... زود تماس را جواب داد و منتظر ماند
چانگ هو: هی پدرسگ چه خبرا
بچه ها با چاقو خیلی تیزی انگشتم رو بردیم تا حتی که چندیدن بخیه خورده ولی بازم براتون نوشتم دستم درد نکنه کای خداحافظی میکنه
- ۲۱.۹k
- ۰۷ اردیبهشت ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۴۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط