پارت آخرینتکهقلبم نویسنده izeinabii
#پارت_۸۳ #آخرین_تکه_قلبم نویسنده izeinabii
نیاز:
خیلی وقت بود که نماز نخونده بودم.چقدر دلم برای خدا تنگ شده بود و خودم خبر نداشتم.
لباسای بیرونمو با لباسای خونگی عوض کردم.
وضو گرفتم و چادر رو انداختم سرم . یه کم برا من بلند بود.
رفتم جلوی آینه و لبخند زدم.
به یاد روزی که رفتیم امامزاده آستونه و چادر به سر کردم و براش عکس فرستادم.
زمزمه کردم:
خدایا دلم آرامش وارونه میخواهد.. !
سجاده رو پهن کردم و نیت کردم..۳ رکعت نماز مغرب میخوانم ..
_السلام علیکم و رحمت الله و برکاته.. الله اکبر الله اکبر الله اکبر
سرمو گذاشتم روی مهر .
_یادش بخیر خدا وقتایی که با مهلا میومدیم مسجد محله ،اون موقع ها هنوز مهلا اینا کوچ نکرده بودن.
کلا نه سالمون نمیشد ولی نمازامونو میخوندیم بجز نماز صبح.
یادمه یبار عمه مهلا گفت یه روزی میاد که بزرگتر میشید و مثه الان که به نمازتون اهمیت میدید نیستید!
حالا همون شدیم..خدایا بابام مهربون بود باهاش مهربون باش.. دلم براش تنگ شده با تموم اون تخریب شخصیت ها و بد بینی و بی محبتی هاش و منت های گاه و بی گاهش که روی سرم میذاشت اما نمیتونم دلتنگش نشم بخصوص امشب که شب یلداس و ما واسه اولین بار اومدیم خونه آقاجون اینا..!
خدایا مراقبش باش.. این دنیاش از دست دخترش و آدمای دیگه براش جهنم بود .. اون دنیا توی بهشت آروم گرفته باشه..
خدایا مگه تو هوای ما یتیما رو نداری؟چرا داری تنها دلخوشی و تنها مرد زندگیمو ازم میگیری؟خدایا دلت میخواد منم مثه خودت تنها باشم؟خدایا من نیما رو داشته باشم یا نداشته باشم بازم تنها نیستم چون تو کسی مثه خودت نداری ولی من تو رو دارم و چی بالاتر از خودت؟من روزای سخت تر ازینم گذروندم.. ولی با این وجود نمیخوام واسه دومین بار شکست بخورم.. نیما مثه اون نیست.. جوری که نیما دوسم داشت هیچ کس منو دوست نداشت... خدایا نذار بنده ات از اینی که هس دیوونه تر شه.. خدایا من آدم بدی نبودم که داری دلخوشیامو میگیری ازم.. خدایا نیمارو ازم بگیری قهر میکنم باهات.. قهر قهر تا قیامت خدااا..خدایا.. منو از دلیل نفس کشیدنم دور نکن..!
خدایا من طاقت ندارم دیگه بسه.. بابام بس نبود.. اون لعنتی کذایی که ۷سال میخواستمش وعشق یه طرفه ام بهش بس نبود؟ خدایا نیما رو ازم نگیر..خدایا تروخدا..
*شده؟انقدر احساس بدبختی کنی که حتی به خدا هم بگی تروخدا..!؟*
خدایااا من فقط میخوام زنده بمونهو زندگی کنه دیگه آرزو نمیکنم که برسم بهش.. اگه بخوای تو و خودمونم تلاش کنیم هیچی نمیتونه جلوی رسیدنمونو بگیره!
چادر رو گذاشتم سر جاش و به بالا سر نگاه کردم و گفتم:
_راستی خدا خیلی دوست دارم
در زدم و با دیدن هلما دختر داییم خوشحال شدم.
اومد و بغلم کرد،حسابی تپلی شده بود،نگاهی به شکمش کردم و گفتم بالاخره دختره یا پسر؟
نیاز:
خیلی وقت بود که نماز نخونده بودم.چقدر دلم برای خدا تنگ شده بود و خودم خبر نداشتم.
لباسای بیرونمو با لباسای خونگی عوض کردم.
وضو گرفتم و چادر رو انداختم سرم . یه کم برا من بلند بود.
رفتم جلوی آینه و لبخند زدم.
به یاد روزی که رفتیم امامزاده آستونه و چادر به سر کردم و براش عکس فرستادم.
زمزمه کردم:
خدایا دلم آرامش وارونه میخواهد.. !
سجاده رو پهن کردم و نیت کردم..۳ رکعت نماز مغرب میخوانم ..
_السلام علیکم و رحمت الله و برکاته.. الله اکبر الله اکبر الله اکبر
سرمو گذاشتم روی مهر .
_یادش بخیر خدا وقتایی که با مهلا میومدیم مسجد محله ،اون موقع ها هنوز مهلا اینا کوچ نکرده بودن.
کلا نه سالمون نمیشد ولی نمازامونو میخوندیم بجز نماز صبح.
یادمه یبار عمه مهلا گفت یه روزی میاد که بزرگتر میشید و مثه الان که به نمازتون اهمیت میدید نیستید!
حالا همون شدیم..خدایا بابام مهربون بود باهاش مهربون باش.. دلم براش تنگ شده با تموم اون تخریب شخصیت ها و بد بینی و بی محبتی هاش و منت های گاه و بی گاهش که روی سرم میذاشت اما نمیتونم دلتنگش نشم بخصوص امشب که شب یلداس و ما واسه اولین بار اومدیم خونه آقاجون اینا..!
خدایا مراقبش باش.. این دنیاش از دست دخترش و آدمای دیگه براش جهنم بود .. اون دنیا توی بهشت آروم گرفته باشه..
خدایا مگه تو هوای ما یتیما رو نداری؟چرا داری تنها دلخوشی و تنها مرد زندگیمو ازم میگیری؟خدایا دلت میخواد منم مثه خودت تنها باشم؟خدایا من نیما رو داشته باشم یا نداشته باشم بازم تنها نیستم چون تو کسی مثه خودت نداری ولی من تو رو دارم و چی بالاتر از خودت؟من روزای سخت تر ازینم گذروندم.. ولی با این وجود نمیخوام واسه دومین بار شکست بخورم.. نیما مثه اون نیست.. جوری که نیما دوسم داشت هیچ کس منو دوست نداشت... خدایا نذار بنده ات از اینی که هس دیوونه تر شه.. خدایا من آدم بدی نبودم که داری دلخوشیامو میگیری ازم.. خدایا نیمارو ازم بگیری قهر میکنم باهات.. قهر قهر تا قیامت خدااا..خدایا.. منو از دلیل نفس کشیدنم دور نکن..!
خدایا من طاقت ندارم دیگه بسه.. بابام بس نبود.. اون لعنتی کذایی که ۷سال میخواستمش وعشق یه طرفه ام بهش بس نبود؟ خدایا نیما رو ازم نگیر..خدایا تروخدا..
*شده؟انقدر احساس بدبختی کنی که حتی به خدا هم بگی تروخدا..!؟*
خدایااا من فقط میخوام زنده بمونهو زندگی کنه دیگه آرزو نمیکنم که برسم بهش.. اگه بخوای تو و خودمونم تلاش کنیم هیچی نمیتونه جلوی رسیدنمونو بگیره!
چادر رو گذاشتم سر جاش و به بالا سر نگاه کردم و گفتم:
_راستی خدا خیلی دوست دارم
در زدم و با دیدن هلما دختر داییم خوشحال شدم.
اومد و بغلم کرد،حسابی تپلی شده بود،نگاهی به شکمش کردم و گفتم بالاخره دختره یا پسر؟
- ۲۱۸.۷k
- ۰۲ دی ۱۳۹۸
دیدگاه ها (۱۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط