پارت 9(مافیای نجات من)
پارت 9(مافیای نجات من)
ویو کوک
تهیونگ زنگ زد جواب دادم (بچه ها از این به بعد به جای تهیونگ مینویسم ته)
کوک: الو. سلام
ته: سلام داداش چطوری.
کوک: خوبم بله
ته: امروز بچه ها خونه ی منن برای پروژه یادت نره بیای
کوک: اها باشه. کار نداری؟
ته: نه اقای بی احساس
کوک: خوا خدافظ
ته: بای
با خودم فکر کردم شاید تهیونگ بتونه کمکم کنه یا بچه ها بتونن (منظور از بچه ها اعضا هست).
پس امروز میگم که کمکم کنن ولی اگه ا.ت قبول نکنه چی؟ نه بابا این حرفا چیه مگه میشه قبولم نکنه.
همینجوری داشتم با خودم کلنجار می رفتم که رسیدم خونه رفتم دوش گرفتم و لباسم رو عوض کردم و رفتم خونه ی تهیونگ.
ویو ا.ت
از ماشین پیاده شدم ولی دلم نمی خواست از پیش جونکوک برم. خودم فهمیدم که عاشق شدم رفت.
و وقتی سوار اسانسور شدم تا تونستم به سول فحش دادم و وقتی به طبقه ی سه رسیدم سول جلوم اخم کرده وایساده بود خانم شاکی بود چرا دیر کردم و بعد از وارد شدن تو خونه دعوامون شد و بعد دیدم که سول داره میگه که
سول: من یه خونه ی جدید برای خودم گرفتم و نمیخوام دیگه با تو زندگی کنم.
ا.ت: سول حالت خوبه میفهمی داری چی میگی سول؟
سول: اره الانم وسایلم رو جمع کردم دارم میرم خدافظ
بله سول رفت از رفتارش مشخص بود که میخوا بره وقتی که اونجوری سرد بود البته مهم هم نبود چون از خیلی وقت پیش گفت که شاید بره و رفت بعد از رفتن سول حس میکردم باید نا راحت باشم ولی خیلی راحت بودم و......
**ادامه دار**
ویو کوک
تهیونگ زنگ زد جواب دادم (بچه ها از این به بعد به جای تهیونگ مینویسم ته)
کوک: الو. سلام
ته: سلام داداش چطوری.
کوک: خوبم بله
ته: امروز بچه ها خونه ی منن برای پروژه یادت نره بیای
کوک: اها باشه. کار نداری؟
ته: نه اقای بی احساس
کوک: خوا خدافظ
ته: بای
با خودم فکر کردم شاید تهیونگ بتونه کمکم کنه یا بچه ها بتونن (منظور از بچه ها اعضا هست).
پس امروز میگم که کمکم کنن ولی اگه ا.ت قبول نکنه چی؟ نه بابا این حرفا چیه مگه میشه قبولم نکنه.
همینجوری داشتم با خودم کلنجار می رفتم که رسیدم خونه رفتم دوش گرفتم و لباسم رو عوض کردم و رفتم خونه ی تهیونگ.
ویو ا.ت
از ماشین پیاده شدم ولی دلم نمی خواست از پیش جونکوک برم. خودم فهمیدم که عاشق شدم رفت.
و وقتی سوار اسانسور شدم تا تونستم به سول فحش دادم و وقتی به طبقه ی سه رسیدم سول جلوم اخم کرده وایساده بود خانم شاکی بود چرا دیر کردم و بعد از وارد شدن تو خونه دعوامون شد و بعد دیدم که سول داره میگه که
سول: من یه خونه ی جدید برای خودم گرفتم و نمیخوام دیگه با تو زندگی کنم.
ا.ت: سول حالت خوبه میفهمی داری چی میگی سول؟
سول: اره الانم وسایلم رو جمع کردم دارم میرم خدافظ
بله سول رفت از رفتارش مشخص بود که میخوا بره وقتی که اونجوری سرد بود البته مهم هم نبود چون از خیلی وقت پیش گفت که شاید بره و رفت بعد از رفتن سول حس میکردم باید نا راحت باشم ولی خیلی راحت بودم و......
**ادامه دار**
- ۲.۱k
- ۰۳ مرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط