🖤 غریبهای که حس آشنایی داشت
🖤 غریبهای که حس آشنایی داشت
پارت ۲۹ | «حقیقتِ نزدیک» 🖤
صبح روز بعد...
جیا از خواب بیدار شد و اولین چیزی که دید، همان جعبهی قدیمی بود.
چند لحظه به آن خیره ماند.
بعد از تخت پایین آمد و جعبه را روی میز گذاشت.
عکس سایا، نامه و دستبند را دوباره بیرون آورد.
جیا آرام گفت:
— یه چیزی این وسط درست نیست...
همان لحظه صدای در اتاق آمد.
تهیونگ سرش را داخل آورد.
— بیداری؟
جیا گفت:
— آره، بیا.
تهیونگ وارد شد و کنار میز ایستاد.
— باز داری بهشون نگاه میکنی؟
جیا سر تکان داد.
— آره.
عکس سایا را برداشت.
— دیشب فکر کردم فقط یه اسم پیدا کردم.
بعد نامه را برداشت.
— ولی بعد اسم کاملش رو پیدا کردیم.
سپس دستبند را نشان داد.
— و اینم هست.
تهیونگ گفت:
— یعنی فکر میکنی هنوز یه چیز دیگه وجود داره؟
جیا آرام گفت:
— آره.
تهیونگ به جعبه نگاه کرد.
— چرا؟
جیا چند ثانیه سکوت کرد.
— چون هیچکس وسایل مربوط به یه آدم رو بدون دلیل کنار هم نگه نمیداره.
تهیونگ چیزی نگفت.
جیا دوباره داخل جعبه را بررسی کرد.
کف جعبه را لمس کرد.
این بار چیزی پیدا نکرد.
اما وقتی تکه پارچه را برداشت...
چشمش به قسمت کوچکی از آن افتاد.
روی پارچه یک دوخت بسیار ریز وجود داشت.
جیا آن را نزدیکتر برد.
— تهیونگ...
— چی؟
— اینجا یه چیزی نوشته.
تهیونگ خم شد.
هر دو با دقت نگاه کردند.
حروف خیلی کوچک بودند.
اما قابل تشخیص بودند:
«برای دخترم...»
جیا خشکش زد.
چند ثانیه هیچ حرفی نزد.
تهیونگ هم ساکت ماند.
جیا آرام گفت:
— دخترم؟
دوباره به عکس سایا نگاه کرد.
بعد به نوشته.
— یعنی سایا اینو برای دخترش نوشته؟
تهیونگ با احتیاط گفت:
— شاید...
جیا سریع پرسید:
— ولی من دختر سایا بودم؟
تهیونگ جواب نداشت.
جیا عکس را برداشت و به چهرهی زن نگاه کرد.
— پس چرا هیچکس دربارهش چیزی بهم نگفته؟
تهیونگ آرام گفت:
— شاید خودشون هم نمیدونستن.
جیا سرش را پایین انداخت.
— باید بفهمم.
همان لحظه صدای قدمهایی از راهرو آمد.
جونگکوک وارد اتاق شد.
— صبحانه حاضره.
جیا سریع برگشت سمتش.
— جونگکوک!
جونگکوک با دیدن وسایل روی میز گفت:
— دوباره چیزی پیدا کردی؟
جیا پارچه را جلو برد.
— اینو ببین.
جونگکوک نوشته را خواند.
«برای دخترم...»
چند لحظه ساکت ماند.
جیا پرسید:
— یعنی این زن یه دختر داشته؟
جونگکوک به نوشته نگاه کرد.
— احتمالاً.
جیا پرسید:
— به نظرت دخترش کی بوده؟
جونگکوک جواب نداد.
جیا دوباره به عکس سایا نگاه کرد.
بعد به نوشته.
و برای اولین بار...
یک سؤال خیلی ساده، اما مهم، در ذهنش شکل گرفت:
«نکنه اون دختر... من بودم؟»
جیا سرش را بالا آورد.
اما هنوز جرئت نداشت این سؤال را با صدای بلند بپرسد.
جونگکوک هم نمیدانست...
حقیقتی که سالها از آن بیخبر بوده، حالا فقط یک قدم با او فاصله دارد. 🖤
پارت ۲۹ | «حقیقتِ نزدیک» 🖤
صبح روز بعد...
جیا از خواب بیدار شد و اولین چیزی که دید، همان جعبهی قدیمی بود.
چند لحظه به آن خیره ماند.
بعد از تخت پایین آمد و جعبه را روی میز گذاشت.
عکس سایا، نامه و دستبند را دوباره بیرون آورد.
جیا آرام گفت:
— یه چیزی این وسط درست نیست...
همان لحظه صدای در اتاق آمد.
تهیونگ سرش را داخل آورد.
— بیداری؟
جیا گفت:
— آره، بیا.
تهیونگ وارد شد و کنار میز ایستاد.
— باز داری بهشون نگاه میکنی؟
جیا سر تکان داد.
— آره.
عکس سایا را برداشت.
— دیشب فکر کردم فقط یه اسم پیدا کردم.
بعد نامه را برداشت.
— ولی بعد اسم کاملش رو پیدا کردیم.
سپس دستبند را نشان داد.
— و اینم هست.
تهیونگ گفت:
— یعنی فکر میکنی هنوز یه چیز دیگه وجود داره؟
جیا آرام گفت:
— آره.
تهیونگ به جعبه نگاه کرد.
— چرا؟
جیا چند ثانیه سکوت کرد.
— چون هیچکس وسایل مربوط به یه آدم رو بدون دلیل کنار هم نگه نمیداره.
تهیونگ چیزی نگفت.
جیا دوباره داخل جعبه را بررسی کرد.
کف جعبه را لمس کرد.
این بار چیزی پیدا نکرد.
اما وقتی تکه پارچه را برداشت...
چشمش به قسمت کوچکی از آن افتاد.
روی پارچه یک دوخت بسیار ریز وجود داشت.
جیا آن را نزدیکتر برد.
— تهیونگ...
— چی؟
— اینجا یه چیزی نوشته.
تهیونگ خم شد.
هر دو با دقت نگاه کردند.
حروف خیلی کوچک بودند.
اما قابل تشخیص بودند:
«برای دخترم...»
جیا خشکش زد.
چند ثانیه هیچ حرفی نزد.
تهیونگ هم ساکت ماند.
جیا آرام گفت:
— دخترم؟
دوباره به عکس سایا نگاه کرد.
بعد به نوشته.
— یعنی سایا اینو برای دخترش نوشته؟
تهیونگ با احتیاط گفت:
— شاید...
جیا سریع پرسید:
— ولی من دختر سایا بودم؟
تهیونگ جواب نداشت.
جیا عکس را برداشت و به چهرهی زن نگاه کرد.
— پس چرا هیچکس دربارهش چیزی بهم نگفته؟
تهیونگ آرام گفت:
— شاید خودشون هم نمیدونستن.
جیا سرش را پایین انداخت.
— باید بفهمم.
همان لحظه صدای قدمهایی از راهرو آمد.
جونگکوک وارد اتاق شد.
— صبحانه حاضره.
جیا سریع برگشت سمتش.
— جونگکوک!
جونگکوک با دیدن وسایل روی میز گفت:
— دوباره چیزی پیدا کردی؟
جیا پارچه را جلو برد.
— اینو ببین.
جونگکوک نوشته را خواند.
«برای دخترم...»
چند لحظه ساکت ماند.
جیا پرسید:
— یعنی این زن یه دختر داشته؟
جونگکوک به نوشته نگاه کرد.
— احتمالاً.
جیا پرسید:
— به نظرت دخترش کی بوده؟
جونگکوک جواب نداد.
جیا دوباره به عکس سایا نگاه کرد.
بعد به نوشته.
و برای اولین بار...
یک سؤال خیلی ساده، اما مهم، در ذهنش شکل گرفت:
«نکنه اون دختر... من بودم؟»
جیا سرش را بالا آورد.
اما هنوز جرئت نداشت این سؤال را با صدای بلند بپرسد.
جونگکوک هم نمیدانست...
حقیقتی که سالها از آن بیخبر بوده، حالا فقط یک قدم با او فاصله دارد. 🖤
- ۴۴۱
- ۲۵ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط