سناریو ساسونارو
سناریو ساسونارو
# 🩸 «ماه و خورشید: افسانهی خون و اشک» ☀️
فصل دو قسمت سی
# ✦ بازگشت به قصر خونآشامها ✦
سکوت، سنگینتر از مهِ شب، بر **حیاط مرمرین قصر** نشسته بود.
باد، از لابهلای درختهای خشک عبور میکرد و شمعهای کنار دیوار را لرزاند.
ساسوکه با قدمهایی آهسته اما پر از خشم پیش میرفت...
چشمان قرمز شارینگانش هنوز هم زیر آن هالهی تاریکی، **میدرخشیدند** — نه از نیرو، از خشم.
لبهایش جمع شده بود،
صورتش بیاحساس،
اما فضای اطرافش بوی سوختگی میداد؛ مثل شکستِ یک قول قدیمی.
ایتـاچی چند قدم عقبتر ایستاده بود.
ساکت، آرام، اما نگران.
او برادرش را میشناخت.
میدانست وقتی ساسوکه *ساکت* میشود، یعنی جهان دارد یخ میزند.
---
گلوریا هنوز در انتهای حیاط خم شده بود، بدن سرخ و عظیم پولکی اژدهایی اش میلرزید.
زبانش خشک،
و اما… هنوز احترام را از یاد نبرده بود.
اما ساسوکه؟
حتی نگاهش نمیکرد.
نفسش بریده بریده بود، درحالیکه زیر لب زمزمه میکرد:
> «اون رفت… اون لعنتی... رفت دنیای انسانها…»
صدای پایین و کشدارش، مثل صدای خنجری بود که روی دیوار سنگی کشیده شود.
گلوریا میخواست چیزی بگوید، اما ایتاچی نگاهش را گرفت؛ اشارهای ظریف، یعنی:
**ساکت باش.**
---
ساسوکه چند قدم جلو رفت، کنار حوض تاریک ایستاد.
انعکاس خودش روی آب افتاده بود، اما حتی تصویرش هم انگار ازش میترسید؛ موج برداشت و شکست.
**این ساکتترین خشم دنیا بود.**
آروم گفت:
> «همهچیو ول کرد… با اینکه بهش قول داده بودم ولی... بدونِ من رفت…!»
دستش مشت شد.
صدای ترک خوردن سنگ زیر انگشتانش.
شقشقشق…
پودرِ مرمر زیر انگشتهای سردش ریخت.
ایتـاچی نزدیکتر رفت، با لحنی آرام گفت:
— «ساسوکه... ناراحتی طبیعیـه. اما شاید رفتنش معنای دیگه داشته باشه. شاید—»
ساسوکه ناگهانی برگشت.
چشمان پر از آتشش مستقیماً توی چشمان ایتاچی نشست.
— «بسه! نگو *شاید*! هیچ شایدم نداره، ایتاچی!»
صداش نه بلند بود
نه فریاد،
اما لرزه انداخت روی سنگفرشها.
— «اگه قرار بود بره… حداقل… .»
چشمهاش پایین افتاد.
جمله اش نیمه کاره ماند.
صداش شکست.
— «انگار من، براش دیگه… هیچ بودم.»
ایتـاچی آه کشید، خواست دستش رو روی شونه ساسوکه بذاره، ولی ساسوکه یک قدم عقب رفت.
— «دست نزن. تو نمیفهمی…»
نفسش بالا رفت، صدای خشم دوباره عقبِ گلوش قفل شد.
— «ناروتو... فقط خورشید خوناشام ها نبود... »
گلوریا نالهای خفیف زد.
مه اطراف حیاط سنگینتر شد.
سایهها روی دیوار شکل مار پیچیدند و ناپدید شدند.
ایتـاچی گفت:
— «برشمیگردونیم… اما نه با خشم، ساسوکه. خشم، کور میکنه. فقط بذار فکر کنیم—»
ساسوکه لبخند کجی زد.
اون لبخند سردی که از درد میاومد نه از تمسخر:
— «من دیگه فکر نمیکنم، ایتاچی… از این لحظه فقط *عمل* میکنم.»
دستش رو بالا آورد.
پردههای سیاه اطراف حیاط ناگهان پخش شدند، انگار شب خودش به پاهایش زنجیر زد.
چشمهاش دوباره درخشانتر شد
و اون زمزمهی کمصدا ولی خطرناک رو گفت:
> «ناروتو رو پیدا میکنم… حتی اگه مجبور شم خورشید دنیای بالا رو خاموش کنم...»
باد شدیدی وزید.
شعلهی شمعها خاموش شدند.
ساسوکه شروع کرد به سمت دروازه ی ورودی قصر رفت و وارد سیاهی قصر خوناشامی اش شد...
و ایتاچی فقط به رفتنش نگاه کرد و زیر لب گفت:
— «ساسوکه… نذار عشقت، نفرینت بشه.»
اما دیر شده بود…
خشمی که سال ها از بچگی...
بعد از جنگ با گرگینه ها و مرگ پدر و مادرش...
وظیفه ی فرت برانگیزی که بر دوشش داشت...
سال های تاریک که صرف گشتن به دنبال خورشیدش بود...
روی هم تلنبار شده بود فقط با وجود ناروتو تسکین می یافت؛ و حالا اون خشم ترسناک درونِ او بیدار شده بود.
# 🩸 «ماه و خورشید: افسانهی خون و اشک» ☀️
فصل دو قسمت سی
# ✦ بازگشت به قصر خونآشامها ✦
سکوت، سنگینتر از مهِ شب، بر **حیاط مرمرین قصر** نشسته بود.
باد، از لابهلای درختهای خشک عبور میکرد و شمعهای کنار دیوار را لرزاند.
ساسوکه با قدمهایی آهسته اما پر از خشم پیش میرفت...
چشمان قرمز شارینگانش هنوز هم زیر آن هالهی تاریکی، **میدرخشیدند** — نه از نیرو، از خشم.
لبهایش جمع شده بود،
صورتش بیاحساس،
اما فضای اطرافش بوی سوختگی میداد؛ مثل شکستِ یک قول قدیمی.
ایتـاچی چند قدم عقبتر ایستاده بود.
ساکت، آرام، اما نگران.
او برادرش را میشناخت.
میدانست وقتی ساسوکه *ساکت* میشود، یعنی جهان دارد یخ میزند.
---
گلوریا هنوز در انتهای حیاط خم شده بود، بدن سرخ و عظیم پولکی اژدهایی اش میلرزید.
زبانش خشک،
و اما… هنوز احترام را از یاد نبرده بود.
اما ساسوکه؟
حتی نگاهش نمیکرد.
نفسش بریده بریده بود، درحالیکه زیر لب زمزمه میکرد:
> «اون رفت… اون لعنتی... رفت دنیای انسانها…»
صدای پایین و کشدارش، مثل صدای خنجری بود که روی دیوار سنگی کشیده شود.
گلوریا میخواست چیزی بگوید، اما ایتاچی نگاهش را گرفت؛ اشارهای ظریف، یعنی:
**ساکت باش.**
---
ساسوکه چند قدم جلو رفت، کنار حوض تاریک ایستاد.
انعکاس خودش روی آب افتاده بود، اما حتی تصویرش هم انگار ازش میترسید؛ موج برداشت و شکست.
**این ساکتترین خشم دنیا بود.**
آروم گفت:
> «همهچیو ول کرد… با اینکه بهش قول داده بودم ولی... بدونِ من رفت…!»
دستش مشت شد.
صدای ترک خوردن سنگ زیر انگشتانش.
شقشقشق…
پودرِ مرمر زیر انگشتهای سردش ریخت.
ایتـاچی نزدیکتر رفت، با لحنی آرام گفت:
— «ساسوکه... ناراحتی طبیعیـه. اما شاید رفتنش معنای دیگه داشته باشه. شاید—»
ساسوکه ناگهانی برگشت.
چشمان پر از آتشش مستقیماً توی چشمان ایتاچی نشست.
— «بسه! نگو *شاید*! هیچ شایدم نداره، ایتاچی!»
صداش نه بلند بود
نه فریاد،
اما لرزه انداخت روی سنگفرشها.
— «اگه قرار بود بره… حداقل… .»
چشمهاش پایین افتاد.
جمله اش نیمه کاره ماند.
صداش شکست.
— «انگار من، براش دیگه… هیچ بودم.»
ایتـاچی آه کشید، خواست دستش رو روی شونه ساسوکه بذاره، ولی ساسوکه یک قدم عقب رفت.
— «دست نزن. تو نمیفهمی…»
نفسش بالا رفت، صدای خشم دوباره عقبِ گلوش قفل شد.
— «ناروتو... فقط خورشید خوناشام ها نبود... »
گلوریا نالهای خفیف زد.
مه اطراف حیاط سنگینتر شد.
سایهها روی دیوار شکل مار پیچیدند و ناپدید شدند.
ایتـاچی گفت:
— «برشمیگردونیم… اما نه با خشم، ساسوکه. خشم، کور میکنه. فقط بذار فکر کنیم—»
ساسوکه لبخند کجی زد.
اون لبخند سردی که از درد میاومد نه از تمسخر:
— «من دیگه فکر نمیکنم، ایتاچی… از این لحظه فقط *عمل* میکنم.»
دستش رو بالا آورد.
پردههای سیاه اطراف حیاط ناگهان پخش شدند، انگار شب خودش به پاهایش زنجیر زد.
چشمهاش دوباره درخشانتر شد
و اون زمزمهی کمصدا ولی خطرناک رو گفت:
> «ناروتو رو پیدا میکنم… حتی اگه مجبور شم خورشید دنیای بالا رو خاموش کنم...»
باد شدیدی وزید.
شعلهی شمعها خاموش شدند.
ساسوکه شروع کرد به سمت دروازه ی ورودی قصر رفت و وارد سیاهی قصر خوناشامی اش شد...
و ایتاچی فقط به رفتنش نگاه کرد و زیر لب گفت:
— «ساسوکه… نذار عشقت، نفرینت بشه.»
اما دیر شده بود…
خشمی که سال ها از بچگی...
بعد از جنگ با گرگینه ها و مرگ پدر و مادرش...
وظیفه ی فرت برانگیزی که بر دوشش داشت...
سال های تاریک که صرف گشتن به دنبال خورشیدش بود...
روی هم تلنبار شده بود فقط با وجود ناروتو تسکین می یافت؛ و حالا اون خشم ترسناک درونِ او بیدار شده بود.
- ۷۱۰
- ۲۴ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط