گر که چشمانت دمی با من مدارا کرده بود

گر که چشمانت دمی با من مدارا کرده بود
این کویر سینه را مانند دریا کرده بود
پیش از اینم زندگانی گر چه یکسان می گذشت
با تو اما لحظه هایم را چو رویا کرده بود
گر نباشی ظلمتم،جان را به یغما میبرد
با تو اما هر شبم را مثل فردا کرده بود
تا که مهرت در دلم فرمانروایی می کند
حال و روزم را نمیدانی چه زیبا کرده بود
در میان عاشقان گم گشته ام بی اختیار
با تو بودن نازنین ما را چه تنها کرده بود
مثل شمعی روشنم گاهی چو یک پروانه ای
تا رخت را لحظه ای چشمم تماشا کرده بود
گشته ای تنها دلیل هر طپش در قلب من
زندگی را در خیالم با تو معنا کرده بود
دیدگاه ها (۱۰)

تصویر تو را در شب مهتاب کشیدمچشم سیه ات با غزلی ناب کشیدمابر...

ﻧﻔﺴﻢ ﺗﻨﮓ ﺷﺪﻩ ﺑﺎﺯ ﻫﻮﺍﻣﯽ ﺧﻮﺍﻫﻢﺑﻪ ﭼﻪ ﺭﻭﯾﯽ ﺑﻨﻮﯾﺴﻢ ﮐﻪ ﺗﻮﺭﺍ ﻣﯽ ﺧﻮﺍ...

آن روز که دل ، دل به دلت داد غلط بودعاشق شد و در دام تو افتا...

درون سینه ام سودای عشقستمیان جان من دریای عشقستهزاران چشمه ج...

زیباو پر معنا بخونید که غرق در کلمات میشید

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط