چند سالي ست كه تكليف دلم روشن نيست

چند سالي ست كه تكليف دلم روشن نيست

جا به اندازه ي تنهايي من در من نيست



چشم مي دوزم در چشم رفيقاني كه

عشق در باورشان قد سر سوزن نيست



دست برداشتم از عشق كه هر دست سلام

لمس آرامش سردي ست كه در آهن نيست



حس بي قاعده ي عقل و جنون با من بود

درك اين حال به هم ريخته تقريبا نيست



سال ها بود ازين فاصله مي ترسيدم

كه به كوتاهي دل كندن و دل بستن نيست



رفتم از دست و به آغوش خودم بر گشتم

جا به اندازه ي تنهايي من در من نيست
...........................................
عبدالجبار كاكائي
دیدگاه ها (۵)

آنکه رخسار ترا اين همه زيبا مي کرد کاش از روز ازل فکر دل ما ...

تمام دلخوشی دنیای من به این است که ندانی و دوستت بدارم! وقت...

چشمانت را که به من می دوزی دامنم پر از پولک شعر می شود پری...

بگذار سر به سینه‌ی من در سکوت، دوست! گاهی همین قشنگ‌ترین شکل...

𓂀 ── 𝑩𝒍𝒂𝒄𝒌𝒘𝒐𝒐𝒅 𝑴𝒂𝒏𝒐𝒓 ── 𓂀

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط