My Fateful Destiny
My Fateful Destiny
سرنوشت شوم من
part 9
یک هفته بعد ...
حالا یک هفته از اومدن جونگ کوک به خانواده کیم گذشته بود
جونگ کوک و تهیونگ سعی میکردن زیاد در معرض دید همدیگه قرا نگیرن ...
امروز روزی بود که آقای کیم به خونه میومد
یک ماهی میشد که ماموریت بود ...
تهیونگ از صبح که بیدار شده بود حالش خوب نبود
مثل اینکه از اومدن پدرش به خونه ناراحت بود ...
و دقیقا برعکس اون جونگ کوک ذوق زده ترین بود
خیلی دوست داشت پدر جدیدشو ببینه ...
سوآ هم داشت برای پذیرایی و خوشآمد گویی به شوهرش به خدمتکار ها کمک میکرد
جونگ کوک هم همینطور
《 خب جونگ کوکا الان باید حیاط رو آماده کنیم 》
《 ولی مامان حیاط که مرتبه 》
《 تو کیم رو نمیشناسی ... خیلی آدم سخت گیریه .. میخوام میز شان رو امشب توی حیاط بچینیم ... باید حسابی به حیاط برسیم 》
《 اها .. باشه 》
《 میگم تو تهیونگ رو ندیدی ؟ 》
《 عامم .. نه از صبح که بیدار شد ندیدمش 》
《 میشه دنبالش بگردی ... کلی کار داریم اونم باید کمک کنه 》
《 باشه چشم 》
ویو جونگ کوک
نمیدونم مامان چرا هر بار به من میگه تهیونگ رو صدا کنم ...
خیلی تلاش میکنه رابطمون باهم خوب باشه ولی اون از من متنفره
کل خونه رو گشتم ولی پیداش نکردم آخر هم سخته شدم و رفتم توی حیاط خلوت و روی صندلی چوبی که کنار باغچه بود نشستم
اینجا خیلی خوب بود
اما دور از تصور بود ..
خانواده عجیبی هستن
همینطور تو فکر بودم که صدایی از پشت یه بوته شنیدم ...
صدای هق هق یه نفر بود
یکی داشت گریه میکرد
صدا رو دنبال کردم و نزدیک رفتم
تهیونگ بود ...
داشت گریه میکرد
یه آلبوم عکس نسبتأ کوچیک به رنگ آبی کمرنگ که دورش رگه های طلایی داشت توی دست بود و داست صفحه هاش رو ورق میزد
خب خب حمایت کنید تا من برم پارت های دیگه رو بنویسم
و اینکه نظرتون ؟
سرنوشت شوم من
part 9
یک هفته بعد ...
حالا یک هفته از اومدن جونگ کوک به خانواده کیم گذشته بود
جونگ کوک و تهیونگ سعی میکردن زیاد در معرض دید همدیگه قرا نگیرن ...
امروز روزی بود که آقای کیم به خونه میومد
یک ماهی میشد که ماموریت بود ...
تهیونگ از صبح که بیدار شده بود حالش خوب نبود
مثل اینکه از اومدن پدرش به خونه ناراحت بود ...
و دقیقا برعکس اون جونگ کوک ذوق زده ترین بود
خیلی دوست داشت پدر جدیدشو ببینه ...
سوآ هم داشت برای پذیرایی و خوشآمد گویی به شوهرش به خدمتکار ها کمک میکرد
جونگ کوک هم همینطور
《 خب جونگ کوکا الان باید حیاط رو آماده کنیم 》
《 ولی مامان حیاط که مرتبه 》
《 تو کیم رو نمیشناسی ... خیلی آدم سخت گیریه .. میخوام میز شان رو امشب توی حیاط بچینیم ... باید حسابی به حیاط برسیم 》
《 اها .. باشه 》
《 میگم تو تهیونگ رو ندیدی ؟ 》
《 عامم .. نه از صبح که بیدار شد ندیدمش 》
《 میشه دنبالش بگردی ... کلی کار داریم اونم باید کمک کنه 》
《 باشه چشم 》
ویو جونگ کوک
نمیدونم مامان چرا هر بار به من میگه تهیونگ رو صدا کنم ...
خیلی تلاش میکنه رابطمون باهم خوب باشه ولی اون از من متنفره
کل خونه رو گشتم ولی پیداش نکردم آخر هم سخته شدم و رفتم توی حیاط خلوت و روی صندلی چوبی که کنار باغچه بود نشستم
اینجا خیلی خوب بود
اما دور از تصور بود ..
خانواده عجیبی هستن
همینطور تو فکر بودم که صدایی از پشت یه بوته شنیدم ...
صدای هق هق یه نفر بود
یکی داشت گریه میکرد
صدا رو دنبال کردم و نزدیک رفتم
تهیونگ بود ...
داشت گریه میکرد
یه آلبوم عکس نسبتأ کوچیک به رنگ آبی کمرنگ که دورش رگه های طلایی داشت توی دست بود و داست صفحه هاش رو ورق میزد
خب خب حمایت کنید تا من برم پارت های دیگه رو بنویسم
و اینکه نظرتون ؟
- ۲.۳k
- ۰۸ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط