حالا من مانده ام و

حالا من مانده ام و
پنجره ای خالی
و فنجان قهوه ای که
از حرف های نگفته
پشیمان است...
دیدگاه ها (۴)

دوست داشتن که لباس تن نیستکه هر وقت دلت نخواست عوضش کنیخدا ن...

#عشق از جایی یتیم شدکه فکر کردیپیام که نمی‌دهمدلتنگت هم نیست...

از تو ﺩﻭﺭ ﺷﺪﻡﻣﺜﻞ ﺍﺑﺮ ﺍﺯ ﺩﺭﯾﺎﺍﻣﺎ ﻫﺮﺟﺎ ﺭﻓﺘﻢﺑﺎﺭﯾﺪﻡ...❣ #ﺭﺳﻮل_...

ما به هرکه رسیدیم لبخند زدیم ...و افسوس کسی از زخم‌های ما سر...

بوی قهوه این باراشیا را آشفته کردهفنجان نشسته ی صبحمشاجره ی ...

یک فنجان چای میخواهم و کسیکه بشود با او حرف زد و پشیمان نشد....

مرا دعوت کن پشت پنجره بارانی همانجا کهبخار غم نشسته ستتا یاد...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط