.
.
شبِ عیش و نوش و مستی، نکنم دراز دستی
که تو ساقی و همیشه، به درونِ دل نشستی
که حسابِ ما به چشمت، بُوَد از همه مجزا
چه قرارها که گاهی، تو بخاطرم شکستی
دلم از تو قرص و ایمن، که عقابِ سینه ی من
به یقین به بَر نگیرد؛ پَرَش، ارتفاعِ پستی
به وفا تو شهره ای و، ز ستمگری مبّرا
که ندیده ام چنان تو، به تمامِ مُلک هستی
به تو آنچنان اسیرم، که خدا به خوابم آمد
همه سر گلایه از من، که چرا تو بت پرستی
شبِ عیش و نوش و مستی، نکنم دراز دستی
که تو ساقی و همیشه، به درونِ دل نشستی
که حسابِ ما به چشمت، بُوَد از همه مجزا
چه قرارها که گاهی، تو بخاطرم شکستی
دلم از تو قرص و ایمن، که عقابِ سینه ی من
به یقین به بَر نگیرد؛ پَرَش، ارتفاعِ پستی
به وفا تو شهره ای و، ز ستمگری مبّرا
که ندیده ام چنان تو، به تمامِ مُلک هستی
به تو آنچنان اسیرم، که خدا به خوابم آمد
همه سر گلایه از من، که چرا تو بت پرستی
- ۶۴۳
- ۲۶ آذر ۱۳۹۴
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط