ردپای سایه پارت یک
ردپای سایه پارت یک.
-دختر مالفوی، طعمه ی بعدی.
همزمان که داشت با رزا حرف میزد هی این صدا توی سرش اِکو میشد.
قبل از اینکه به لندن برگرده همه چیز رو راجبش میدونست، حتی راز هایی که همیشه توی سر دخترک مثل قفس بسته، هیچوقت به بیرون راه باز نکردن.
ولی اون فرق داشت. همه این رو میدونستن. حتی خود رزا.
ولی این انتخاب خود متیو بود، هیچکس اونو اجبار نکرده بود که استاکر این دخترک زیبا و لطیف بشه. حداقل برای اولین بار کاری رو از رو اجبار انجام نداده بود.
اون میخواست عشقی که هیچوقت ندیده رو تجربه کنه.
از پدر و مادرش فقط فداکاری رو آموخته بود، نه عشق!
ولی این به این معنا نبود که عاشق اون دختر نبود.
در واقع،اون دیوونه یه رزا بود!!!!
⠂⠄⠄⠂⠁⠁⠂⠄⠄⠂⠁⠁⠂⠄⠄⠂ ⠂⠄⠄⠂☆
فضا برام خیلی آرامش بخش بود.اما در عین حال بسیار مضحک و چرت.
که این مسخرگی رو فقط رزا برام از بین میبرد.
برای اولین بار دیدمش.
از چیزی که فکر میکردم زیبا تر بود، مثل یه نقاشی، اما فرقی داشت، اون نقاشی بود که به دست خدا کشیده شده..
رزا خیلی چیز هارو تحمل کرده..همیشه بین دو چیز مهم، و تاریک بوده.. خانوادش و زندگی خودش.
ولی....
وجود من مثل نوری بود که سایه و تاریکیش رو محو میکرد..یا بدتر مثل مداد سیاه صفحه رنگینِ زندگیش رو به تاریکی مطلق تبدیل میکرد..
شاید هردوتاش..
در عین حال که این همه فکر و خیال میکردم و خودم به سوال های خودم پاسخ حتمی میدادم، با رزا هم حرف میزدم..
دقیقا میان اینجا و آنجا هستم..
𓊆بعد از تموم شدن مهمونی𓊇
رزا:
با خستگی خیلی زیاد شتابان سمت حموم رفتم، هزاران بار مامانم رو ستایش و پرستش میکنم.. واقعا اگه مهمون ها شب میومدن خیلی برام سخت میشد..از حموم اومدم بیرون و لباس خونگی های خوشگلم رو پوشیدم..
امشب با متیو ریدل هم آشنا شدم به نظر پسر خوبی میاد..خیلی بامزه هم هست، حتما باید ازش بخوام بیاد تو اکیپمون..
بعد از روتین پوستی و بقیه رسیدگی هام خودمو رو تخت ولو کردم گردنبندی که ریدل ها دادن خیلی خوشگله بخاطر همین امشب انداختمش... بعد از یکم چت کردن با انزو پنجره هارو باز کردم و تصمیم گرفتم از کادو هام و ستاره ها با دوربینم عکس بگیرم..
همین که پنجره رو باز کردم جعبه صورتی رنگ با روبان سفید پاپیون زده به چشمم اومد..این دیگه چی بود...
جعبه رو برداشتم و رو میزم گذاشتم..توی باز کردن جعبه تردید داشتم.. بخاطر ترس نبود، بخاطر پرسش های بدون پاسخی بود که روی جعبه ریخته شده بود، سنگینی سوال ها مانع باز کردن جعبه میشد.
بیخیال شدم و جعبه رو باز کردم..یه خرگوش سفید...خیلی خوشگل بود...زیباییش رو حتی ماه هم نمیتونست توصیف کنه..
یه کاغذ کوچولو ته جعبه بود که نوشته شده بود.
تولدت مبارک... امیدوارم سال خوبی برات باشه کوچولو..به نظر خوشحال میای...
تصور کردن چشم های آبیت که از تعجب مثل عروسک گرد شدن..برام لذتبخشه..
از طرف کسی که همیشه هست.
شرایط پارت بعدی ۲۲ تا لایک ۱۰ تا کامنت
-دختر مالفوی، طعمه ی بعدی.
همزمان که داشت با رزا حرف میزد هی این صدا توی سرش اِکو میشد.
قبل از اینکه به لندن برگرده همه چیز رو راجبش میدونست، حتی راز هایی که همیشه توی سر دخترک مثل قفس بسته، هیچوقت به بیرون راه باز نکردن.
ولی اون فرق داشت. همه این رو میدونستن. حتی خود رزا.
ولی این انتخاب خود متیو بود، هیچکس اونو اجبار نکرده بود که استاکر این دخترک زیبا و لطیف بشه. حداقل برای اولین بار کاری رو از رو اجبار انجام نداده بود.
اون میخواست عشقی که هیچوقت ندیده رو تجربه کنه.
از پدر و مادرش فقط فداکاری رو آموخته بود، نه عشق!
ولی این به این معنا نبود که عاشق اون دختر نبود.
در واقع،اون دیوونه یه رزا بود!!!!
⠂⠄⠄⠂⠁⠁⠂⠄⠄⠂⠁⠁⠂⠄⠄⠂ ⠂⠄⠄⠂☆
فضا برام خیلی آرامش بخش بود.اما در عین حال بسیار مضحک و چرت.
که این مسخرگی رو فقط رزا برام از بین میبرد.
برای اولین بار دیدمش.
از چیزی که فکر میکردم زیبا تر بود، مثل یه نقاشی، اما فرقی داشت، اون نقاشی بود که به دست خدا کشیده شده..
رزا خیلی چیز هارو تحمل کرده..همیشه بین دو چیز مهم، و تاریک بوده.. خانوادش و زندگی خودش.
ولی....
وجود من مثل نوری بود که سایه و تاریکیش رو محو میکرد..یا بدتر مثل مداد سیاه صفحه رنگینِ زندگیش رو به تاریکی مطلق تبدیل میکرد..
شاید هردوتاش..
در عین حال که این همه فکر و خیال میکردم و خودم به سوال های خودم پاسخ حتمی میدادم، با رزا هم حرف میزدم..
دقیقا میان اینجا و آنجا هستم..
𓊆بعد از تموم شدن مهمونی𓊇
رزا:
با خستگی خیلی زیاد شتابان سمت حموم رفتم، هزاران بار مامانم رو ستایش و پرستش میکنم.. واقعا اگه مهمون ها شب میومدن خیلی برام سخت میشد..از حموم اومدم بیرون و لباس خونگی های خوشگلم رو پوشیدم..
امشب با متیو ریدل هم آشنا شدم به نظر پسر خوبی میاد..خیلی بامزه هم هست، حتما باید ازش بخوام بیاد تو اکیپمون..
بعد از روتین پوستی و بقیه رسیدگی هام خودمو رو تخت ولو کردم گردنبندی که ریدل ها دادن خیلی خوشگله بخاطر همین امشب انداختمش... بعد از یکم چت کردن با انزو پنجره هارو باز کردم و تصمیم گرفتم از کادو هام و ستاره ها با دوربینم عکس بگیرم..
همین که پنجره رو باز کردم جعبه صورتی رنگ با روبان سفید پاپیون زده به چشمم اومد..این دیگه چی بود...
جعبه رو برداشتم و رو میزم گذاشتم..توی باز کردن جعبه تردید داشتم.. بخاطر ترس نبود، بخاطر پرسش های بدون پاسخی بود که روی جعبه ریخته شده بود، سنگینی سوال ها مانع باز کردن جعبه میشد.
بیخیال شدم و جعبه رو باز کردم..یه خرگوش سفید...خیلی خوشگل بود...زیباییش رو حتی ماه هم نمیتونست توصیف کنه..
یه کاغذ کوچولو ته جعبه بود که نوشته شده بود.
تولدت مبارک... امیدوارم سال خوبی برات باشه کوچولو..به نظر خوشحال میای...
تصور کردن چشم های آبیت که از تعجب مثل عروسک گرد شدن..برام لذتبخشه..
از طرف کسی که همیشه هست.
شرایط پارت بعدی ۲۲ تا لایک ۱۰ تا کامنت
- ۱۶۷
- ۲۴ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط