ما در ره عشق تو اسیران بلاییم

ما در ره عشق تو اسیران بلاییم
کس نیست چنین عاشق بیچاره که ماییم

بر ما نظری کن که در این شهر غریبیم
بر ما کرمی کن که در این شهر گداییم

زهدی نه که در گنج مناجات نشینیم
وجدی نه که بر گرد خرابات برآییم

نه اهل صلاحیم و نه مستان خرابیم
اینجا نه و آنجا نه چه قومیم و کجاییم

حلاج وشانیم که از دار نترسیم
مجنون صفتانیم که در عشق خداییم

ترسیدن ما چون که هم از بیم بلا بود
اکنون زچه ترسیم که در عین بلاییم

ما را به تو سری است که کس محرم آن نیست
گر سر برود سر تو با کس نگشاییم

ما را نه غم دوزخ و نه حرص بهشت است
بردار ز رخ پرده که مشتاق لقاییم

مولانا
دیدگاه ها (۱)

تا می نخورم زان کف مستانه نخواهم شدتا او نزند راهم دیوانه نخ...

دل را بخدا بندم تا خانهٔ حق باشمدل را به بتان ندهم بت‌خانه ن...

خــورده ام صـد بــار بـر دیــوار نـاپیـدای عشـقشیشه ی شـفـاف...

بیا جانا که امروز آن ماییکجایی تو کجایی تو کجاییبه فر سایه‌ا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط