FATE

FATE
Part 23
بدو بدو از اتاق خارج شد تا بره لباساش‌ رو بپوشه

منم رفتم سمت کمد و یه استایل لش زدم و از اتاق زدم بیرون

از پله ها رفتم پایین که دیدم داره پاپیون روی لباسش رو درست می‌کنه

شاید احمقانه به نظر بیاد ولی من خیلی وقته عاشق این دخترم!

وقتی منو دید سریع اومد سمتم و خودشو انداخت بغلم که پاهاش خورد به زخم روی پهلوم...
خیلی درد داشت ولی مجبور بودم لبخند بزنم:
بریم خانم کوچولو؟

با خنده گفت:
بریممممم



از عمارت زدیم بیرون و به سمت پارک نزدیک عمارت رفتیم:
خب خانم کوچولو همینجا بمون تا من برم بستنی بخرم و بیام باشه؟ جایی نریااا

نق نق کنان گفت:
باشه عمو فهمیدممم

لبخند تلخی زدم و رفتم سمت دکه بستنی فروشی...
باید بهش بگم که چه بلایی سر پدر و مادرش اومد

بالاخره بستنی هارو گرفتم و رفتم همونجایی که کریستینا رو ترک کردم ولی....
بستنی ها از دستم افتاد
نه به خاطر دست و پا چلفتی شدنم بلکه به خاطر اینکه کریستینا نبود!



کل پارکو دنبالش گشتم ولی پیداش نکردم

استرس تمام وجودم رو گرفته بود

سوار ماشین شدم و رفتم سمت عمارت:
همه بادیگارد ها توجه کنید
کریستینا گم شده
باید هرطور که شده پیداش کنیم فهمیدید ؟

همه گفتن:
چشم

``پایان فلش بک``

ادامه دارد...
دیدگاه ها (۲)

FATEPart 24``پایان فلش بک``ویو جونگ کوکو بعد ادامه دادم:و از...

FATEPart25(آخر)ویو شخص سومسوهو وقتی مطمئن شد که کلید ها اصله...

FATEPart 22رفتیم سمت ماشین و سوار شدیم و راهی عمارت شدیمما و...

FATEPart 21از لبخندی که زدی فهمیدم که از اسمی که انتخاب کردم...

اگه با هم دعوا کنید و از خونه بزنید بیرون

پارت ۱ 《 معامله ی عشق 》 خسته ام و خوابم میاد ولی باید بلند ش...

꧁ 𝘿𝙖𝙧𝙠 𝙡𝙞𝙛𝙚 ꧂𝙥𝙖𝙧𝙩⁶⁰با تعجب به رفتنش نگاه میکردم... جیمین: دق...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط