پایانی بی آغاز

پایانی بی آغاز
p4
ویو جون ووک (همون آدم روباعه):

داشتم دنبال هون سوک میرفتم که یهو صدایه چند تا تفنگ بلند شد
لعنتی
دسته هون سوک رو گرفتم و شروع کردیم دویدن

مأمور: ایست، ایست

هه بشین تا ما وایسیم، همینطور دویدیم تا اینکه رسیدیم به ون و شیرجه زدیم توش
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

آیلین: هوف، رفتن، منم باید زود برم وگرنه مامانم دهنمو صاف میکنه
شت، گل نخریدممم😭
اوکی مقصد اول گل فروشی


(ماشاالله خواهر چه زود اتفاقاتو فراموش کرد😑)

یک ربع بعد، ویو آیلین:

داشتم میرفتم سمته خونه ی مامانم
دیگه سره کوچشون بودم
آیی پام درد گرفتتتتت
فقط دوماه مونده، دوماه دیگه که هیجده سالم بشه از شره همه ی این بدبختی ها راحت میشم

همینجور داشتم میرفتم، دیگه جلو دره خونشون بودم تا اینکه یهو مامانم زنگ زد.

__مکالمه:__

م.آیلین: دخترم کجایی؟

آیلین: سلام مامان

م.آیلین: سلام عزیزم کجایی؟

آیلین: دمه درم، درو باز کن

م.آیلین: باشه عزیزم زنگو بزن تا درو باز کنم

آیلین: خب میدونی دمه درم چرا زنگ بزنمم😐

م.آیلین: اوه، راست میگی، باشه
بیا باز کردم

ــ پایان مکالمه ــــ

به خدا من از دسته اینا روانی میشمممممم، اهههههه

ادامه دارد... ✨
نظرتون رو بگین🤍

#جونگکوک
#تهیونگ
#نامجون
#جین
#جیمین
#شوگا
#یونگی
#وی
#جیهوپ
#بنگتن
#بی_تی_اس
#فیکشن
#فیک
#فیک_نویس
دیدگاه ها (۳)

پایانی بی آغازp5ویو آیلین: رفتم داخل، یه دقیقه خونه رو با آش...

پایانی بی آغاز p6م. آیلین: حرف دهنتو بفهم، وسایلتو جمع میکنی...

پایانی بی آغازp3ویو آدم ربا:داشتم همینجور دنبالش میدویدم که ...

پایانی بی آغاز p2ویو آیلین: همینطور راه میرفتم تا برم یه کاف...

«بادیگارد خانوادگی من» «پارت هفتم»تق تق🚪ا.ت: ب.. بله «با صد...

پایانی بی آغاز p12ویو جونگکوک: داشتم میرفتم سمته اتاقم که یه...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط