سالی گذشت، باز نیامد، و عید شد
سالی گذشت، باز نیامد، و عید شد
گیسوی مادر از غم بابا سپید شد
امروز هم نیامد و غم خانه را گرفت
امروز هم دومرتبه باران شدید شد
مادر کنار سفره کمی بغض کرد و گفت:
امسال هم بدون تو سالی جدید شد
ده سال تیر و آذر و اسفند ... و خون دل
تا فاو و فکّه رفت ... ولی ناامید شد
ده سال گریه های مرا دید و بغض کرد
حرفی نزد، نگفت چرا ناپدید شد!
ده سال رنگ پنجره های اتاق من
هم رنگ چشم های سیاه سعید شد
بعد از گذشت این همه دلواپسی و رنج
مادر نگفته بود که بابا شهید شد...
گیسوی مادر از غم بابا سپید شد
امروز هم نیامد و غم خانه را گرفت
امروز هم دومرتبه باران شدید شد
مادر کنار سفره کمی بغض کرد و گفت:
امسال هم بدون تو سالی جدید شد
ده سال تیر و آذر و اسفند ... و خون دل
تا فاو و فکّه رفت ... ولی ناامید شد
ده سال گریه های مرا دید و بغض کرد
حرفی نزد، نگفت چرا ناپدید شد!
ده سال رنگ پنجره های اتاق من
هم رنگ چشم های سیاه سعید شد
بعد از گذشت این همه دلواپسی و رنج
مادر نگفته بود که بابا شهید شد...
- ۶۱۴
- ۲۶ اسفند ۱۳۹۳
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط