سالی گذشت، باز نیامد، و عید شد

سالی گذشت، باز نیامد، و عید شد
گیسوی مادر از غم بابا سپید شد

امروز هم نیامد و غم خانه را گرفت
امروز هم دومرتبه باران شدید شد

مادر کنار سفره کمی بغض کرد و گفت:
امسال هم بدون تو سالی جدید شد

ده سال تیر و آذر و اسفند ... و خون دل
تا فاو و فکّه رفت ... ولی ناامید شد

ده سال گریه های مرا دید و بغض کرد
حرفی نزد، نگفت چرا ناپدید شد!

ده سال رنگ پنجره های اتاق من
هم رنگ چشم های سیاه سعید شد

بعد از گذشت این همه دلواپسی و رنج
مادر نگفته بود که بابا شهید شد...
دیدگاه ها (۱)

معامله p14درِ اتاق با عجله باز شد.پزشک وارد شد و بلافاصله کن...

❤️‍🔥╣⁠[⁠No touching فصل ۲]⁠╠⁠❤️‍🔥⁦(⁠。⁠♡⁠part 134♡⁠。⁠)⁩یک سال...

سقوط درخشان یک دیوانهپارت ۱۶چند دقیقه پیش .به محض اینکه آوا ...

From Hatred to My Love

#just_doktor p۷یک هفته به سختی برای سونگمین کوچولو گذشتهرشب ...

فیک تهیونگ

📖 پیام‌های ساعت سه صبحپارت اول: «بیداری؟»اِما دو سال بود که ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط