چند روز از ماجرای پنجره گذشته بود. سکوت خانه مثل همیشه سن

چند روز از ماجرای پنجره گذشته بود. سکوت خانه مثل همیشه سنگین بود. تو در اتاقت نشسته بودی، سر روی زانوهایت گذاشته بودی و به تیک‌تاک ساعت گوش می‌دادی که ناگهان صدای زنگ در بزرگ خانه پیچید.

این صدا مثل شوکی به جانت افتاد. مدت‌ها بود کسی در این خانه جز خدمتکارها و صدای تهیونگ وجود نداشت. زنگ دوباره به صدا درآمد، محکم‌تر از بار اول.

پرده را کمی کنار زدی. پایین، جلوی در، مردی ایستاده بود. کت تیره پوشیده بود و چمدان کوچکی در دست داشت. ظاهرش آشنا نبود، اما چهره‌اش آرام و جدی به نظر می‌رسید.

صدای قدم‌های تهیونگ از راهرو آمد. او با همان حالت سردش به سمت در رفت. برای اولین بار در این مدت، صدایش را بیرون از بی‌سیم شنیدی:
«داخل اتاقت بمون و بیرون نیا شنیدی؟»

مهمان ناخوانده کمی مکث کرد. صدایش محکم اما آرام بود.
«باید با تو صحبت کنم. موضوع مهمیه.»

تهیونگ چند ثانیه سکوت کرد. تو از پشت پرده می‌توانستی تنش را در حرکاتش ببینی. بعد در را باز کرد و مرد را به داخل راه داد.

دل‌تو لرزید. مهمانی در این خانه‌ی سرد؟ آن هم بی‌خبر؟ نمی‌دانستی باید خوشحال باشی یا بیشتر بترسی. تنها چیزی که حس می‌کردی، این بود که چیزی قرار است تغییر کند.

صدای قدم‌های آن دو از راهرو به سمت سالن رفت. بعد در اتاق تو مثل همیشه بسته ماند.
اما گوش‌هایت تیز شده بودند. صدای دور گفت‌وگو به سختی می‌آمد. فقط چند کلمه شنیدی: «شرایط…» ، «باید تصمیم بگیری…» ، «امنیت…»

نفست در سینه حبس شد. نمی‌دانستی این مرد کیست و چه می‌خواهد. اما حضورش مثل ترک کوچکی در دیوارهای زندانی بود که تو در آن گیر کرده بودی.
دیدگاه ها (۰)

صدای بسته شدن درِ بزرگ خانه را شنیدی. قلبت با هر ثانیه تندتر...

بعد از بسته شدن در، برای چند لحظه فقط صدای قلبت را می‌شنیدی....

صبح زود، هوا هنوز خنک بود و نور کم‌رنگ خورشید تازه خودش را ب...

روزها یکی‌یکی گذشتند. زمان برایت کش‌دار و بی‌رنگ شده بود. دی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط