عاخه فهمم خوب چیزیه...

عاخه فهمم خوب چیزیه...
مریضی که باید اعزام میشد به اصفهان توی آمبولانس نگه داشتند. اجازه ندادند آمبولانس حرکت کنه...
حتی نشد از بانک خون تا شب خون بگیریم برای بیمارامون...
اینقدر خسته ام دلم میخواد یه گوشه داد بزنم فقط...
دیدگاه ها (۱۵)

یک شب در بیمارستان... حدود ساعت 12 ظهر بود. نماز ظهر و عصر ر...

بازی با آتش... چشم که باز کردم یادم افتاد دیشب رو با خانم دک...

اینقدر بدشانسم که وسط درگیری هام باشم سالم بیرون میام...چقدر...

تا پس فردا صبح حق خروج از بیمارستان رو ندارم. چون راه های ور...

^فیک جونگکوک^(پارت۵۹)

دوراهی عشق و نفرت p⁷ا/ت:نمیدونستم واقعا در مقابل حرفای کوکی ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط