🔦𝑺𝒆𝒗𝒆𝒏 𝑫𝒂𝒚𝒔 𝒊𝒏 𝑯𝒂𝒘𝒌𝒊𝒏𝒔 : هفت روز در هاوکینز
🔦𝑺𝒆𝒗𝒆𝒏 𝑫𝒂𝒚𝒔 𝒊𝒏 𝑯𝒂𝒘𝒌𝒊𝒏𝒔 : هفت روز در هاوکینز
🍪𝑷𝒂𝒓𝒕 ⁷ : پارت ⁷
نازی کانلا سرخ شده بود و استیو به ما زل زده بودسپس استیو نگاهی به لرد انداخت و گفت:
_هه یاد میگیرم
ناگهان صدای قدم های محکم آمد و مایک و ویل به راهرو رسیدند و همزمان گفتند:
×_سلام
من نگاهی به عیلدا انداختم که غرق مایک بود به شانه اش زدم و گفتم:
+چه همزمان نکنه اینجا بایلر باشن🤣
_زبونتو گاز بگیر عزیز جان منو مایک مال همیم
+حالا هرچی
به شانه نازی زدم و گفتم:
+نظر تو چیه؟
اما دیدم نازی و استیو غرق در حرف زدن هستن نازی لبخندی بزرگ زده بود بسیار بزرگ
_اوه آره 🫠
و زد زیر خنده بسیار بلند و شکمش را گرفت انگار استیو جوکی تعریف کرده و ناگهان صدای زنگ مدرسه به صدا در آمد مدرسه تمام شد... ما به کجا برویم؟؟؟؟؟
ویل به شانه ام زد و گفت:
_آهان راستی باران هنذفریت توی کلاس جا موند
مگه من هنذفری داشتم هااا؟؟؟ نگاهی به هنذفری در دست ویل کردم ان هنذفری نبود هدفون مکس در فصل چهار بود
_مال توعه؟؟
+مال مکس نیست؟
_مکسو از کجا میشناسی
سرخ شدم و عرق سردی از پیشانی ام ریخت
+مد مکس دیگه توی مدره انگاری محبوبه اسمشو شنیدم
_آها نه مال مکس نیست از جیب هودیت افتاد
+مرسی
و هدفون را از دستش گرفتم و لپام گل انداخت مایک گفت:
_دیگه مدرسه تموم شد باید بریم خونه بچه ها خونه شما کجاست؟؟؟
نازی گفت:
_فعلا خونه نگرفتیم امروز میریم مسافرخونه
مایک گفت:
_اهان فردا میبینمتون
+میبینمتون خدافظ
استیو داد زد:
_نازی!!
نازی برگشت و گفت:
_چیشده؟؟
استیو گفت:
_ دنبالت میگشتم دلیلش این بود که وقتی اون دفعه ی اول خوردیم بهم،اون ساعتی روش عدد بوده از دستت افتاده و مفهمیدی.
_اها ممنون
_خواهش
چهارتایی دست یکدیگر را گرفتیم و از مدرسه خارج شدیم و تصمیم گرفتیم به استارکورت برویم(پاساژه)
پس از چند دقیقه رسیدیم و روی یک مبل راحتی در لابی نشستیم. نازی گفت:
_باید کجا بمونیم معنی این ساعت چیه؟؟؟۱۶۸ شده ۱۶۴!!!
انولا گفت:
_۱۶۸ شاید منظور از ساعت باشه و الان شده ۱۶۴ یعنی چهار ساعت گذشته طبق محاسباتم ۱۶۸ میشه هفت روز
هیلدا گفت:
_هفت روز!!!!!
انولا گفت:
_اوهوم
گفتم:
+فکر کنم نتونیم بمونیم
نازی گفت:
_خونه ویل نمیشه، مایک هم نمیشه...
ناگهان من و هیلدا وسط حرف نازی گفتیم:
+چرا نمیشه!!
جواب داد:
_ویل و جاناتان هستن نانسی هم ناراحته انگاری هم ویل هم مایکم از شما خوششون میاد
لپ من و هیدا گل انداخت گفتم:
+بنظرتون ال هنوز زندست؟؟؟؟
انولا گفت:
_صد در صد چون که هنوز ویل اینا هم فارغالتحصیل نشدن و شاید بتونیم سرنوشتش رو عوض کنیم
+آره میتونیم نجاتش بدیم
همه گفتیم:
_نجاتش میدیم
و من گفتم:
+بنظرم بریم کلبه😀
هیلدا گفت:
_کلبه🧐
گفتم:
+بلی
یک ساعت گذشت و ما به ایستگاه پلیس رفتیم به نگهبان گفتم:
+با هاپر کار داریم
_ایشون تو دفترش هستن
مارا با درون ایستگاه راهنمایی کرد و در دفتر هاپر را زدیم
+ببخشید میتونیم بیایم داخل؟
÷بله بفرمایید
چهار تایی وارد اتاق شدیم
÷درود چه کاری از دستم برمیاد پرونده مفقودی میخواین باز کنین یا چی؟؟؟
گفتم:
+وایی هاپر تو یکی از شخصیت های مورد علاقمیییی مثل بابامی
÷چیی؟؟؟
+گند زدم
#رمان
#استرنجر_تینگز
#از_زبان_باران
🍪𝑷𝒂𝒓𝒕 ⁷ : پارت ⁷
نازی کانلا سرخ شده بود و استیو به ما زل زده بودسپس استیو نگاهی به لرد انداخت و گفت:
_هه یاد میگیرم
ناگهان صدای قدم های محکم آمد و مایک و ویل به راهرو رسیدند و همزمان گفتند:
×_سلام
من نگاهی به عیلدا انداختم که غرق مایک بود به شانه اش زدم و گفتم:
+چه همزمان نکنه اینجا بایلر باشن🤣
_زبونتو گاز بگیر عزیز جان منو مایک مال همیم
+حالا هرچی
به شانه نازی زدم و گفتم:
+نظر تو چیه؟
اما دیدم نازی و استیو غرق در حرف زدن هستن نازی لبخندی بزرگ زده بود بسیار بزرگ
_اوه آره 🫠
و زد زیر خنده بسیار بلند و شکمش را گرفت انگار استیو جوکی تعریف کرده و ناگهان صدای زنگ مدرسه به صدا در آمد مدرسه تمام شد... ما به کجا برویم؟؟؟؟؟
ویل به شانه ام زد و گفت:
_آهان راستی باران هنذفریت توی کلاس جا موند
مگه من هنذفری داشتم هااا؟؟؟ نگاهی به هنذفری در دست ویل کردم ان هنذفری نبود هدفون مکس در فصل چهار بود
_مال توعه؟؟
+مال مکس نیست؟
_مکسو از کجا میشناسی
سرخ شدم و عرق سردی از پیشانی ام ریخت
+مد مکس دیگه توی مدره انگاری محبوبه اسمشو شنیدم
_آها نه مال مکس نیست از جیب هودیت افتاد
+مرسی
و هدفون را از دستش گرفتم و لپام گل انداخت مایک گفت:
_دیگه مدرسه تموم شد باید بریم خونه بچه ها خونه شما کجاست؟؟؟
نازی گفت:
_فعلا خونه نگرفتیم امروز میریم مسافرخونه
مایک گفت:
_اهان فردا میبینمتون
+میبینمتون خدافظ
استیو داد زد:
_نازی!!
نازی برگشت و گفت:
_چیشده؟؟
استیو گفت:
_ دنبالت میگشتم دلیلش این بود که وقتی اون دفعه ی اول خوردیم بهم،اون ساعتی روش عدد بوده از دستت افتاده و مفهمیدی.
_اها ممنون
_خواهش
چهارتایی دست یکدیگر را گرفتیم و از مدرسه خارج شدیم و تصمیم گرفتیم به استارکورت برویم(پاساژه)
پس از چند دقیقه رسیدیم و روی یک مبل راحتی در لابی نشستیم. نازی گفت:
_باید کجا بمونیم معنی این ساعت چیه؟؟؟۱۶۸ شده ۱۶۴!!!
انولا گفت:
_۱۶۸ شاید منظور از ساعت باشه و الان شده ۱۶۴ یعنی چهار ساعت گذشته طبق محاسباتم ۱۶۸ میشه هفت روز
هیلدا گفت:
_هفت روز!!!!!
انولا گفت:
_اوهوم
گفتم:
+فکر کنم نتونیم بمونیم
نازی گفت:
_خونه ویل نمیشه، مایک هم نمیشه...
ناگهان من و هیلدا وسط حرف نازی گفتیم:
+چرا نمیشه!!
جواب داد:
_ویل و جاناتان هستن نانسی هم ناراحته انگاری هم ویل هم مایکم از شما خوششون میاد
لپ من و هیدا گل انداخت گفتم:
+بنظرتون ال هنوز زندست؟؟؟؟
انولا گفت:
_صد در صد چون که هنوز ویل اینا هم فارغالتحصیل نشدن و شاید بتونیم سرنوشتش رو عوض کنیم
+آره میتونیم نجاتش بدیم
همه گفتیم:
_نجاتش میدیم
و من گفتم:
+بنظرم بریم کلبه😀
هیلدا گفت:
_کلبه🧐
گفتم:
+بلی
یک ساعت گذشت و ما به ایستگاه پلیس رفتیم به نگهبان گفتم:
+با هاپر کار داریم
_ایشون تو دفترش هستن
مارا با درون ایستگاه راهنمایی کرد و در دفتر هاپر را زدیم
+ببخشید میتونیم بیایم داخل؟
÷بله بفرمایید
چهار تایی وارد اتاق شدیم
÷درود چه کاری از دستم برمیاد پرونده مفقودی میخواین باز کنین یا چی؟؟؟
گفتم:
+وایی هاپر تو یکی از شخصیت های مورد علاقمیییی مثل بابامی
÷چیی؟؟؟
+گند زدم
#رمان
#استرنجر_تینگز
#از_زبان_باران
- ۲۷۷
- ۰۲ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط