#دوستی_اجباری

#دوستی_اجباری
#پارت_۲۶

همه ی اتفاقا خیلی عجیب پشت سر هم داشت پیش میومد .

( یونگی ) : بهت گفتم بگو از کی دستور میگیری لعنتی ؟!

جونگهون دست و پاهاش به صندلی بسته شده بود و رو به روی یونگی بود .

( جونگهون ) : هه ... تو ... نمیتونی ... از ... زیر زبونم ... حرف ...بکشی ..

( یونگی ) : واقعا ؟

و یه مشت محکم تو صورت جونگهون کوبید . جونگهون از دهنش خون اومد .

( جونگهون ) : چیشده مین یونگی ؟ بخاطر اینکه عشقتو گرفته بودم ناراحت شدی ؟؟؟؟؟

جیمین از تعجب و خجالت سرخ شده بود . اون دو تا فقط دوست بودن . ولی یونگی جوابی غیر منتظره داد .

( یونگی ) : اره . و وای بحالت اگه بلایی سر این دوتا بیاد اون موقع ....

و پاش رو روی پای زخمیه جونگهون فشار داد .

جونگهون از درد فریاد کشید .

( یونگی ) : نشنیدم . فهمیدی ؟؟؟ ( کلمه اخر با داد )

جونگهون سرشو تند تند به نشونه ی تایید تکون داد .

( یونگی ) : خوبه ...

و یه مشت دیگه حواله ی جونگهون کرد . یونگی هی جونگهون رو میزد ‌که ...

( جیمین ) : یونگی ... ( آروم )

یونگی برگشت و جیمین رو نگاه کرد . جیمین روش نمیشد تو صورت یونگی نگاه کنه . یونگی رفت سمت جیمین ...

( یونگی ) : منو نگاه کن . ( کمی عصبی و کمی داد )

جیمین چشماشو بست .

یونگی دستش رو زیر چونه ی جیمین گذاشت و سر اون رو بالا اورد .

جیمین تو چشم های یونگی نگاه کرد . عجیب بود . تا حالا چشمای یونگی رو از این نزدیک ندیده بود . چشماش تلخ بود . مثل شراب .

( جونگهون ) : هه . دوسش داری ؟

جیمین با کمی ترس به یونگی نگاه میکرد و یونگی کاملا خونسرد بود .

( یونگی ) : چی بهش بگم ؟ ( اروم جوری که فقط جیمین بشنوه )

( جیمین ) : ن-... نمیدونم .

( یونگی ) : آره .. دوسش دارم . و از خودم متنفرم که تمام این مدت همچین فرشته ای رو اذیت میکردم .

جیمین زبونش بند اومده بود . جونگهون متعجب بود ولی یونگی از اعترافش راضی بود .

دست جیمین رو گرفت و بردش بیرون .

جلوی پای جیمین رو دو زانوش نشست .

( یونگی ) : درسته من همجنسگرا نیستم ولی بشدت از وقتی دیدمت تو فکرتم . نتونستم بیخیالت شم . چون تو واقعا زیبایی . و اینو بهت قول میدم تا وقتی زندم نمیزارم کسی هیچ بلایی سرت بیاره . متاسفم که تا الان اذیتت کردم . ببخشید باهات بدرفتاری کردم . ببخشید .. متاسفم ...

یونگی همونجوری که زانو زده بود آروم شروع به اشک ریختن کرد . جیمین سریع شونه های یونگی رو گرفت و اون رو بلند کرد . بعد بقلش کرد و ...

( جیمین ) : منم دوست دارم .. تو مثل برادرمی .. دوست دارم داداش بزرگه ...

و سفت یونگی رو بغل کرد ...

End part 💥
آنچه خواهید خواند ...


داداش بزرگههههه ....


واقعا نمیدونم چی بگم ...


یعنی رابطه دارین ....


من و کوک فقط دوستیم ....


ازت متنفرم لعنتی ....
دیدگاه ها (۲۹)

یه خبر خوب و خبر بد دارم . اول بد رو میگم . خبر بد اینه که م...

#دوستی_اجباری #پارت_۲۵( * یک ساعت بعد * )اونا برگشتن خونه . ...

#دوستی_اجباری #پارت_۲۲( * پیش نامجین * )جین اعصابش خورد بود ...

#دوستی_اجباری #پارت_۱۷تهیونگ نمیدونست چیکار کنه . جونگکوک و ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط