مثنوی یک قصهای دارد حکایت یک گاو است که از صبح تا شب تو

مثنوی یک قصه‌ای دارد حکایت یک گاو است که از صبح تا شب، توی یک جزیره سبز خوش آب و علف مشغول چراست. خوب می‌چرد، خوب می‌خورد، چاق و فربه می‌شود، بعد شب تا صبح از نگرانی اینکه فردا چه بخورد، هرچه به تن‌اش گوشت شده بود، آب می‌شود. حکایت آن گاو، حکایت دل نگرانی‌های بی‌خود ما آدم‌هاست. حکایت‌‌ همان ترس‌هایی، که هیچ‌وقت اتفاق نمی‌افتد، فقط لحظه‌هایمان را هدر می‌دهد. یک روز چشم باز می‌کنی، به خودت می‌آیی، می‌بینی عمری در ترس گذشته و تو لذتی از روز‌هایت نبردی. معتاد شده‌ایم، عادت کرده‌ایم هر روز یک دل مشغولی پیدا کنیم. یک روز غصه گذشته ر‌هایمان نمی‌کند، یک روز دلواپسی فردا. مدتی‌ست فکرم مشغول این تک بیت «باید پارو نزد وا داد» شده است.
خوب است گاهی، دلمان را به دریا بزنیم، توکل کنیم و امیدوار باشیم موج بعدی که می‌آید ما را به جاهای خوب خوب می‌رساند.
باور کنید‌‌ همان فکرش هم خوب است، شما را به جاهای خوب خوب می‌رساند🌷

ولابوخدا..😎#کمپین_حال_خوب🌷🌱
دیدگاه ها (۴)

وقتی از طبیعت سطحی و پوچ اندیشه‌های دیگران، تنگی نظرشان، حقا...

چه کنیم که حالمون خوب بشه؟هرگز احساسات‌تان را سرکوب نکنید و ...

چیزهایی هستند که شما بایستی در آرامش بیاموزیدو چیزهایی را هم...

یلدا تون با صفا🌷تقدیم به شما بزرگواران🌷❤🙏#کمپین_حال_خوب🌷🌱😘

هیچ رابطه ای در دنیا تنها با یک دلخوری ساده در یک روز و زمان...

ستاره دنباله دار پات:۵

𝒑𝒂𝒓𝒕 ³⁹ سومین قالش گذاشت...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط