سناریو:بخاطر تو/پارت ۴۶

سناریو:بخاطر تو/پارت ۴۶
عملیات درست انجام شده بود. من ، کاتسوکی ، نجیره ، تاماکی ، میرئو و نیتو به تابوت آسمان رفته بودیم و مقابلمون شیگاراکی بود. آیزاوا ، جینیش ، واتر من ، میرکو و اج شات هم با ما بودن ولی یه مشکلی وجود داشت. میدوریا کجا بود؟

شیگاراکی لبخند شیطانی زد و گفت"پس اون جوجه مو سبز کجاست؟" و به سمت ما حمله ور شد‌. نیتو قدرت شیگاراکی رو غیر فعال کرد. کاتسوکی شیگاراکی رو منفجر کرد. من و نجیره هم بهش شلیک کردیم. ولی وقتی گرد و غبار کنار رفتن با صحنه عجیبی روبرو شدیم. شیگاراکی با کلی انگشت برا خودش سپر محافظتی درست کرده بود!چی شده؟!مگه کوسه هاشو غیر فعال نکردیم؟!

یهو استاد داد زد"مراقب باشید. اون کوسه نیست. یه جهش ژنتیکی عه!!" اگشت ها رشد کردن و گسترش یافتن. سعی میکردیم جلوشون رو بگیریم ولی نمیشد. نمیدونم دقیقا چقدر جنگیدیم. چقدر مقابله کردیم. چقدر دووم آوردیم. فقط میدونم وقتی به خودم اومدم دیدم همه خیلی زخمی شدن. منم رو زمین افتاده بودم و سرم خون میومد. بازوم بخاطر برخورد به زمین کبود شده بود و یکی از انگشتا پام رو زخمی کرده بودن.

نگاهمو چرخوندم. نجیره و تاماکی یه گوشه بیهوش و زخمی افتاده بودن. میرئو و کاتسوکی هم خیلی زخمی و خسته شده بودن. یهو چشمم به کاتسوکی افتاد. خیلی زخمی شده بود و با یکی از چشماش نمیتونست ببینه. بزور بلند شد و رفت سمت شیگاراکی. تومورا گفت"چند بار باید تورو بکشم تا واقعا بمیری؟" کاتسوکی جوابی نداد.فقط به من نگاه کرد و لبخند زد.

قلبم فشرده شد. حس بدی داشتم. یه حسی بهم میگفت این آخرین لبخندی که از کاتسوکی میبینم.یهو کاتسوکی پرید سمت شیگاراکی و منفجرش کرد. نمیتونستم چیزی ببینم. خیلی سریع بود. تنها چیزی که می‌شد دید این بود. انفجار هایی که خاموش میشدن... و انگشتانی که زمین می افتادن.

و در آخرین لحظه... کاتسوکی رو دیدم... پشت شیگاراکی بود و بوم...
انفجار...
انگشت هایی که رشد میکردن...
خون...
و کاتسوکی ای که به طرفی پرت شد...
چشمام چیزایی که میدید رو باور نمی‌کرد. قلبم میخواست از قفسه سینه ام بیاد بیرون. با مِن مِن گفتم" کا... کات... کاتسوکی..." همه چیز از جلوی چشمام رد شد. دعواهامون، نجات دادن هاش، حرفاش، نگاه هاش، لبخند هاش؛ و در نهایت، اولین باری که دیدمش. حالا اون اینجا جلوی چشمم کشته شده بود.

سرم رو بلند کردم و تومورا رو دیدم. بالای سرم داشت قهقهه میزد. خشم قلبم رو پر کرد. گفتم" تو... تو..." جیغ زدم" تو کاتسوکی رو کشتی!!" بهم پوزخندی زد و گفت"چی شده؟ناراحت شدی؟" دیگه کاسه صبرم سر اومد. دستم رو کوبیدم زمین و یه لایه ازش رو کندم و معلقش کردم. بعد باهاش شیگاراکی رو گیر انداختم. شروع کردم به تنگ کردن قفس. تنگ و تنگ تر. داد زدم"تاوانش رو میدی!میکشمت!با همین دستای خودم خفه ات میکنم!!"

خونریزیم شدید تر شد. ولی بهش اهمیت ندادم. دیگه هیچی برام اهمیت نداشت. حتی خودم. یهو یه دریچه باز شد و هزاران توایس به استاد حمله کردن. یه لحظه حواسم رفت پیششون که تومورا زندان رو شکست. لایه ها خورد شدن و خوردن بهم. ناله کنان افتادم زمین. نفسم نمیومد. حتی توان اشک ریختن هم نداشتم. تومورا به سمتم اومد و گفت" بابت دوست پسرت متاسفم ولی فکر کنم شکست خوردید"

راست می‌گفت. به اطراف نگاه کردم. نجیره و تاماکی بیهوش بودن. میرئو زخمی شده بود. واتر من، استاد و نیتو با توایس ها میجنگیدن. جینیشت و اج شات هم سعی میکردن کاتسوکی رو برگردونن. و من... من یه ناقص ضعیف بودم که فکر کردم میتونم قهرمان باشم...
دیدگاه ها (۱)

سناریو:بخاطر تو/پارت تومورا اومد سمتم و گفت"حرف آخرت؟" با نف...

سناریو:بخاطر تو/پارت (موقعیت:تابوت آسمان) (زمان ۱۳:۱۲)از درو...

سناریو:بخاطر تو/پارت ۴۶(موقعیت:خوابگاه_UA)(زمان ۱۹:۰۹)سینی چ...

سناریو:بخاطر تو/پارت ۴۵به کاتسوکی نگاه کردم بعد راه افتادم س...

سناریو:بخاطر تو/پارت ۴۴با یه حرکت دختر رو بیهوش کردم. کاتسوک...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط