امشب افتــاده به جانـــم تب یادت ، چه کنم؟

امشب افتــاده به جانـــم تب یادت ، چه کنم؟
من نــدارم به غم هجر تـــو عادت ، چه کنم؟

روزگــاریست که دیــــوانه و بیمــــار توأم
مانــده ام گر تــو نیایی به عیادت ، چه کنم؟

گشته کابوس شبم ، دست تـو در دست رقیب
آتشــم می زنـــد این حس حسادت ، چه کنم؟

هر دری بـــود زدم تا تــو بمانی ، که نشـد
گر مرا نیست به وصل تو سعادت ، چه کنم؟

عمر و جانم به فدایت همه ، ای دوست بگو
با چنین وسوسه ی عرض ارادت ، چه کنم؟

تا به دل مهر تو برجاست ، تو را می طلبم
دوست دارم که شوم وفق مرادت ، چه کنم؟
دیدگاه ها (۳)

چرا شعری نمی گویی، برای حال تبدارم؟چه میخواهی تو از جانم؟که ...

بغلت گریه ی خاموش چه حالی دارد،غزل و بوسه و آغوش چه حالی دار...

گفتم آرام بیا، چون دل من ویران استاندکی صبر، نگاهم به شما حی...

مثل آن یوسف که از بازار ناز آورده اندبادها بوی تو را تا کوچه...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط