چراولمنمیکنی

#چرا_ولم_نمیکنی


#part3



هوای اتاق، سنگین‌تر از قبل شده بود. هیونجین همچنان با حالتی از بی‌تفاوتیِ ساختگی، به نقطه‌ای نامعلوم خیره مانده بود. فلیکس، با حوصله‌ی یک استراتژیست باتجربه، سکوت را نشکست. او می‌دانست که هر کلمه در این لحظه، باید با دقت انتخاب شود. بالاخره، هیونجین نفس عمیقی کشید، نفسی که بیشتر شبیه آهی بود که سعی در فرو خوردنش داشت.

«خیلی خب، دکتر.» صدایش کمی نرم‌تر از قبل بود، اما هنوز ته مایه‌ای از سردی در آن حس می‌شد. «شما می‌گید که 'مشکل'، 'ترک' و... این حرفا. باشه. فرض کنیم... فرض کنیم یه مشکلی هست. ولی مشکل چیه؟ دقیقاً چی رو می‌خواید 'حل' کنید؟»

فلیکس لبخندی زد. این اولین نشانه‌ی واقعی از تمایل به صحبت بود. «اینکه دقیقاً مشکل چیه، آقای هوانگ، کاریه که با هم انجامش می‌دیم. اما اگر بخوام حدس بزنم... شاید مربوط به اون احساسی باشه که باعث می‌شه فکر کنید 'آخرین راه نجاتتون' اینجاست. یا شاید اون 'خستگی' که گفتید، فقط خستگی جسمی نباشه.»

هیونجین سرش را کمی چرخاند و مستقیم به فلیکس نگاه کرد. این بار، در نگاهش خبری از سردیِ صرف نبود؛ چیزی شبیه به تردید، شاید حتی کمی ترس، اما به سرعت پنهان شد. «من فقط... نمی‌تونم کسی رو نزدیک خودم راه بدم. همین. این یه مشکل نیست، این یه واقعیته.»

«ممنوعه؟» فلیکس با کنجکاوی پرسید.

«بله. ممنوعه.» هیونجین جواب داد، انگار این کلمه را با تلخی خاصی ادا کرد. «یه دیوار. که خودم ساختمش. و هیچ‌کس حق نداره ازش بالا بره.»

«چرا؟» فلیکس مستقیم پرسید.

هیونجین برای لحظه‌ای پلک زد، گویی این سوال برایش ناخوشایند بود. «چون... چون اگه کسی بفهمه... اگه کسی ببینه...» صدایش ناگهان قطع شد. انگار کلمات در گلویش گیر کرده بودند.

فلیکس منتظر ماند. او احساس می‌کرد که هیونجین نزدیک به یک اعتراف است. «اگه کسی ببینه چی، آقای هوانگ؟»

هیونجین به صندلی تکیه داد و دوباره دست‌هایش را گره کرد، اما این بار محکم‌تر. «اگه کسی ببینه... خب، دیگه هیچی برای از دست دادن ندارم. اون موقع... اون موقع واقعاً می‌مونم و هیچی.»

«یعنی ترس از دست دادن همه چیز، باعث شده که نذارید کسی نزدیک بشه؟» فلیکس سعی کرد با استفاده از کلمات خود هیونجین، منظورش را بهتر بفهمد. «یعنی این دیوار، در واقع یه جور محافظه؟ برای جلوگیری از چیزی که ازش می‌ترسید؟»

هیونجین چیزی نگفت. فقط سرش را به آرامی تکان داد. این حرکت کوچک، برای فلیکس مانند یک پیروزی بود. اولین ترک در دیوار یخی هیونجین ایجاد شده بود.

«اما آقای هوانگ،» فلیکس ادامه داد، «گاهی اوقات، همین محافظ‌ها، ما رو از چیزهای خوبی هم که می‌تونن بهمون کمک کنن، دور نگه می‌داره. شاید وقتش رسیده که اون دیوار رو کمی... بلندتر کنید؟ یا شاید... فقط پنجره‌ای براش بذارید؟»

نگاه هیونجین دوباره به فلیکس افتاد، این بار با کمی کنجکاوی. «پنجره؟»

«بله، پنجره.» فلیکس با لبخندی گرم تأکید کرد. «جایی که بتونید نگاه کنید، و شاید... کسی هم بتونه یه نگاهی به داخل بندازه. بدون اینکه مجبور باشید کل دیوار رو خراب کنید.»

سکوت دوباره اتاق را فرا گرفت، اما این بار، سکوت متفاوتی بود. سکوتی که در آن، سنگینیِ حرف‌های ناگفته، کمتر و سبکیِ درک شدن، بیشتر حس می‌شد. هیونجین در فکر فرو رفته بود، و برای اولین بار، در چشمانش، اثری از تردید واقعی دیده می‌شد.

---
دیدگاه ها (۰)

#کاشکی_میشد_دوباره_به_زمین_برگردمادامه پارت ۷هان به فلیکس نگ...

رومان هیونلیکس امید وارم خوشتون بیاد

#چرا_ولم_نمیکنی #part2 سکوت سنگین بین فلیکس و هیونجین، دیگر ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط