رمان
رمان:
_من برای انتقام برگشتم_
پارت: ۴
"ویو نامجون"
نامجون از ماشین پیاده شد. جلوی در پاسگاه جین ایستاد. در قسمتی این دیوونگی بود که خودش بعد از چند سال بره پیش جین ولی در قسمتی از مغزش این فکر رو داشت که: سوکجین ارزشش رو داره!
هنوز درگیر بود برای دیدن خود جین اومده بود یا حل کردن مسئلش. با هزار سختی و مشقت وارد پاسگاه شد. به سمت سربازی رفت و گفت:
×اتاق افسر کیم سوکجین کجاست؟
سرباز نگاهی به سر تا پای نامجون انداخت و با حالتی شکاک گفت:
«چه نسبتی باهاشون دارید؟»
نامجون که از سیم جیم شدن بدش می اومد، گفت:
×فقط بگو اتاقش کجاست!
سرباز با تعجب به دری اشاره کرد و نامجون به سمت اتاق رفت. بدون در زدن وارد شد که جین در حالی که سرش تو پرونده بود، گفت:
÷مگه نگفتم کسی وارد اتاقم نشه؟....
حرف جین با دیدن نامجون نصفه موند. نگاه هر دو خیره به هم دوخته شد. قلب هر دو با شدت هر چه تمام تر توی سینه می کوبید.
نامجون به سمت جین اومد و گفت:
×خوشحالم که بعد از چند سال میبینمت...
و بعد با لحن بچه گونه ای گفت:
×افسر کیم.....
جین هوف کلافه ای کشید و گفت:
÷هنوزم همونی!
نامجون به پهنای صورتش خندید و گفت:
×برا تو که بد نشده! مگه دلت برا دپست پسرت تنگ نشده؟
جین با عصبانیت ولی صدای کنترل شده ای گفت:
÷وااااااای، ما خیلی وقته کات کردیم. میشه بگی الان چرا اینجایی؟
_ادامه دارد..._
_من برای انتقام برگشتم_
پارت: ۴
"ویو نامجون"
نامجون از ماشین پیاده شد. جلوی در پاسگاه جین ایستاد. در قسمتی این دیوونگی بود که خودش بعد از چند سال بره پیش جین ولی در قسمتی از مغزش این فکر رو داشت که: سوکجین ارزشش رو داره!
هنوز درگیر بود برای دیدن خود جین اومده بود یا حل کردن مسئلش. با هزار سختی و مشقت وارد پاسگاه شد. به سمت سربازی رفت و گفت:
×اتاق افسر کیم سوکجین کجاست؟
سرباز نگاهی به سر تا پای نامجون انداخت و با حالتی شکاک گفت:
«چه نسبتی باهاشون دارید؟»
نامجون که از سیم جیم شدن بدش می اومد، گفت:
×فقط بگو اتاقش کجاست!
سرباز با تعجب به دری اشاره کرد و نامجون به سمت اتاق رفت. بدون در زدن وارد شد که جین در حالی که سرش تو پرونده بود، گفت:
÷مگه نگفتم کسی وارد اتاقم نشه؟....
حرف جین با دیدن نامجون نصفه موند. نگاه هر دو خیره به هم دوخته شد. قلب هر دو با شدت هر چه تمام تر توی سینه می کوبید.
نامجون به سمت جین اومد و گفت:
×خوشحالم که بعد از چند سال میبینمت...
و بعد با لحن بچه گونه ای گفت:
×افسر کیم.....
جین هوف کلافه ای کشید و گفت:
÷هنوزم همونی!
نامجون به پهنای صورتش خندید و گفت:
×برا تو که بد نشده! مگه دلت برا دپست پسرت تنگ نشده؟
جین با عصبانیت ولی صدای کنترل شده ای گفت:
÷وااااااای، ما خیلی وقته کات کردیم. میشه بگی الان چرا اینجایی؟
_ادامه دارد..._
- ۱۵۷
- ۱۰ بهمن ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط