نجوای ماه در آغوش شیطان

نجوایِ ماه در آغوش شیطان
پارت 1

صدای برخورد پاشنه‌های کفش ورنی جونگ‌کوک روی سنگ‌فرش‌های سرد عمارت، مثل ناقوس مرگ در فضا می‌پیچید. او کراوات مشکی‌اش را کمی شل کرد و با غضب به درِ اتاق خواب خیره شد. امشب، شب عروسی اجباری‌اش بود.
در را با شتاب باز کرد. اِت، با لباس عروس حریری که به تن داشت، مثل یک فرشته‌ی کوچک روی لبه‌ی تخت بزرگ و تیره نشسته بود. با شنیدن صدای در، بدنش لرزید و با چشمانی که از ترس برق می‌زدند، به مرد مقابلش نگاه کرد.
جونگ‌کوک جلو آمد، فک استخوانی‌اش از عصبانیت منقبض شده بود. چانه‌ی اِت را با خشونت بین انگشتان قدرتمندش گرفت و صورت او را بالا آورد.
– «پس... اون دخترک لالی که قراره مایه دردسر من بشه تویی؟»
اِت لب‌هایش را روی هم فشار داد. می‌خواست بگوید "متاسفم"، اما حنجره‌اش یاری نمی‌کرد. لرزش خفیف شانه‌هایش و قطره اشکی که از گوشه چشمش چکید، خشم جونگ‌کوک را بیشتر کرد.
جونگ‌کوک با پوزخندی سرد، او را به عقب هل داد که باعث شد اِت روی تخت بیفتد.
– «گریه نکن! توی این عمارت، هیچ‌کس به اشک‌های یه موجود ضعیف اهمیت نمیده. تو برای من فقط یه کالا هستی که پدرم به من تحمیل کرده. انتظار نداشته باش مثل پرنسس‌ها باهات رفتار کنم.»
او کتش را گوشه‌ای انداخت و به سمت بارِ داخل اتاق رفت. ویسکی سنگینی برای خودش ریخت و در حالی که به پشت به اِت ایستاده بود، با لحنی که از سرما می‌بارید، ادامه داد:
– «از فردا، تو فقط یه سایه‌ای. حق نداری جلوی چشم من آفتابی بشی. و اگه بخوای با اون نگاه‌های معصومانه و سکوتت روی اعصاب من پیاده‌روی کنی... یادت میدم که درد واقعی چیه.»
اِت با انگشتان کوچکش، دامن لباس عروسش را چنگ زد. او در دنیایی از تاریکی گیر افتاده بود و حالا هیولایی روبرویش بود که قرار بود صاحبش باشد. او حتی نمی‌توانست فریاد بزند که چقدر می‌ترسد.
جونگ‌کوک به سمت او برگشت. نگاهش روی دست‌های ظریف و استایل بی‌پناه اِت چرخید. حسی نامعلوم در دلش جوشید، حسی که به سرعت آن را با نفرت جایگزین کرد. او لیوان را روی میز کوبید و به سمت تخت هجوم برد...
دیدگاه ها (۳)

نجوایِ ماه در آغوش شیطانپارت ۲جونگ‌کوک با یک حرکت ناگهانی، م...

نجوایِ ماه در آغوش شیطانپارت ۳بعد از رفتن آن‌ها، دو خدمتکار ...

اسم فیک : نجوایِ ماه در آغوش شیطانژانر: مافیایی، دارک، عاشقا...

#bts

رمان عشق و نفرت پارت 14سلام سیسیا خوبین اوهم اوکی بریم واسه ...

𝐀 𝐒𝐭𝐫𝐚𝐧𝐠𝐞𝐫 𝐂𝐚𝐥𝐥𝐞𝐝 𝐚 𝐅𝐫𝐢𝐞𝐧𝐝𝐏𝐚𝐫𝐭𝟑𝟑ات هنوز تو فکر خواب بود که ص...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط